پیچیدگی روایت نظامی

نقش داستان‌ها در دوره تضاد و کشمکش

الیزابت دی. سامت، Fareign Affairs 29 اکتبر 2025 یداله فضل الهی 1404/10/01

الیزابت دی. سامت نویسنده کتاب «در جستجوی جنگ خوب: فراموشی آمریکایی و جستجوی خشونت‌آمیز خوشبختی» و استاد زبان انگلیسی در وست پوینت است.

تخمین زده می‌شود که از سال ۱۹۸۹، چهار میلیون نفر در نتیجه درگیری‌های مسلحانه در سراسر جهان جان خود را از دست داده‌اند- فقط ۷۴۰،۰۰۰ نفر بین سال‌های ۲۰۲۱ تا ۲۰۲۴. البته درک کامل ماهیت این دهه‌های خشونت‌آمیز و نوسانات مداوم ژئوپلیتیکی امروز، نیازمند دارا بودن تخصص در سیاست‌گذاری، و همچنین نیازمند دیدگاهی فراتر از قلمرو علوم سیاسی است، که با وجود تمام دقتش، همیشه عناصر انسانی خاصی از جنگ را در نظر نمی‌گیرد: از جمله میل به افتخار، عطش انتقام و سایر احساسات غیرمنطقی که جنگ‌طلبی جنگجویان و ملت‌ها؛ به عبارت دیگر، جوهره ادبیات؛ را شکل می‌دهند.

ملت‌ها از پیروزی‌ها اسطوره می‌سازند و شکست‌ها را با وعده پیروزی‌های آینده از اذهان پاک می‌کنند. آنها تمایل دارند جنگ‌های "بد" را در برابر جنگ‌های "خوب" قرار دهند، و جنگ اخیر را با حسرتی یادآوری می­کنند که آنها را به سمت تلاش‌های خودپسندانه و در نهایت شرم‌آور برای درگیری‌های جدید سوق می‌دهد.

چند نکته در مورد داستان‌ها وجود دارد که باید بدانیم. اول اینکه، انسان‌ها هزاران سال است که از داستان­ها تغذیه کرده‌اند، از کتاب مقدس و حماسه­های دوران باستان گرفته تا رمان­های قرن نوزدهم و مجموعه فیلم‌های مارول در قرن بیست و یکم. دوم، واقع‌گرایان و ابزارگرایان سرسختی که بیشترین تحقیر را نسبت به ارزش داستان‌ها، به ویژه داستان‌های تخیلی، دارند و در مورد مطالعه ادبی محتاط هستند، اغلب ساده‌لوح‌ترین مصرف‌کنندگان افسانه‌ها هستند و در حالی که مجذوب قدرت افسانه‌ها می‌شوند، از محدودیت‌ها، قیود و ظرفیت آنها برای فریب دادن بی‌اطلاع‌ هستند. سوم، داستان یا روایت، به روش اصلی بسیاری از مردم برای درک جهان تبدیل شده است. همانطور که پیتر بروکس، نظریه‌پرداز ادبی، در کتاب خود با عنوان «فریب داستان» در سال ۲۰۲۲ استدلال می‌کند، «به نظر می‌رسد روایت به عنوان تنها شکل دانش و گفتاری که امور انسانی را تنظیم می‌کند، پذیرفته شده است.» بروکس تصریح می‌کند که در این فرآیند، داستان، استدلال منطقی را به عنوان منبع غالب حقایق اجتماعی، سیاسی و تاریخی، تحت الشعاع قرار داده است.

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن راوی «داستان بهتر»، بر کسی که شفافترین استدلال را دارد، پیروز می‌شود. موفق‌ترین داستان‌ها به کیفیت اسطوره می‌رسند، که در آن نقطه، همانطور که بروکس می‌نویسد، «جایگاه آنها به عنوان داستان‌های تخیلی... فراموش می‌شود و به عنوان توضیح­گرواقعی جهان در نظر گرفته می‌شوند.» بروکس در مواجهه با این «تسخیر روایت»، خوانندگان را ترغیب می‌کند که «هوش انتقادی و تحلیلی را در مقابل روایت‌هایی قرار دهند که ما را به پذیرش ایدئولوژی‌های غالب اغوا می‌کنند.» او تاکید می­کند که آنچه شنوندگان و خوانندگان نیاز دارند، «مقاومت در برابر تخدیر واکنش منفعلانه‌» است.

با توجه به فراگیری داستان‌ها و آسیب‌پذیری بشریت در برابر آنها، عاقلانه است که شهروندان امروزی مهارت‌های تحلیل ادبی را ؛ همان تکنیک‌هایی که معمولاً در جهانی متعهد به فناوری و قبیله‌گرایی مورد تمسخر و بی‌ارزش قرار می‌گیرند؛ تمرین کنند. به نظر می‌رسد بسیاری مشتاقند با واگذاری کار اندیشه و بیان- همان کارهائی که آنها را به عنوان انسانهای آزاد و خودمختار تعریف می­کند، از شر آنها خلاص شوند و این کار را به هوش مصنوعی مولد بسپارند.

یک راه برای تفکر در مورد وضعیت فعلی جهان این است که آن را در تقاطع روایت و جنگ تصور کنیم. داستان به عنوان ابزاری برای درک جهان، جایگاه والایی پیدا کرده است، در حالی که توانایی تفسیر روایت رو به زوال رفته است. در عین حال، عصر حاضر، دوره‌ای است که در آن جنگ‌ها ظاهراً برای همیشه- گاهی در حال جوش و خروش آهسته، گاهی در حال غلیان- بدون پایان ادامه دارند. در غیاب پایان‌های قطعی و پیروزی‌های نهائی{جنگ­ها}، ما مشتاق داستان جنگی خوب هستیم.

البته به یک معنای دقیق، جنگ و داستان‌سرایی در تضاد با هم هستند: داستان‌ها خلق می‌کنند، جنگ‌ها نابود می‌کنند. با این حال، در لحظات حساس، یک نیرو تسلیم نیروی دیگر می‌شود تا همکاری مبهمی ایجاد شود. نویسندگان مدت‌هاست که به این موضوع می‌بالند که سرباز بدون آنها هیچ است: شاعر و رمان‌نویس، شاهکارهای سرباز را برای آیندگان زنده نگه می‌دارند. به همین ترتیب، بدیهی است که نویسنده هم بدون سرباز هیچ است: بدون جنگ، حماسه‌ای در کار نخواهد بود؛ بدون جنگ، فیلم جنگی ساخته نخواهد شد؛ بدون جنگ، جنگ و صلحی هم وجود نخواهد داشت.

پیش‌بینی و آماده شدن برای جنگ، به طور طبیعی به پذیرش اجتناب‌ناپذیری آن منجر می‌شود.

داستان‌های رقیب، مردم و ملت‌ها را به جنگ وسوسه می‌کنند. شرکت‌کنندگان در جنگ و تماشاگران، پس از درگیر شدن در جنگ، داستان‌های بیشتری را لایه لایه روایت می‌کنند تا رابطه خود را با آتش خشونت‌آمیز آن درک کنند. دوران پس از جنگ، زمینه مساعدی را برای بیان روایت‌هایی درباره منشأ، روند و پایان جنگ فراهم می‌کند. داستان‌سرایی یک امر فردی و جمعی خطیر است. در سیل داستان‌هایی که معمولاً پس از جنگ منتشر می‌شوند، خاطرات شخصی با داستان‌های سیاسی، واقعیت‌های تاریخی و تحریف‌های اسطوره‌ای در هم می‌آمیزند.

دوایت آیزنهاور، رئیس جمهور ایالات متحده، دهه‌ها پیش، در سخنرانی خداحافظی خود در سال ۱۹۶۱، مفهوم «مجتمع نظامی- صنعتی» را معرفی کرد. او هشدار داد: «چه بخواهیم یا نخواهیم باید از نفوذ غیرمجاز مجتمع­های نظامی- صنعتی در شوراهای دولتی، جلوگیری کنیم. پتانسیل ظهور فاجعه‌بار قدرت نابجا وجود دارد و ادامه هم خواهد یافت.» می‌توان بحث کرد که آیا رئیس جمهور در حال توصیف یک پدیده جدید بوده است یا صرفاً از یک رابطه قدیمی بین چهره‌های دولتی طرفدار جنگ و بازیگران خصوصی منتفع از جنگ، نام می‌برد. همچنین او داستانی در مورد چگونگی و چرایی شروع جنگ‌ها می‌گفت: داستانی که جنگ‌افروزی را با یک وضعیت آسیب شناختی روانی (یک عقده) مرتبط می‌کرد. این روایت با داستان فوق‌العاده قهرمانانه‌ای که او در نوشتن آن نقش داشت، از جنگ جهانی دوم- «جنگ خوب» که او را مشهور کرد - در تضاد بود.

بیش از شش دهه بعد، آنچه پدیدار شده، یک مجموعه روایت نظامی است که در آن جنگ، داستانی بسیار خوب ارائه می‌دهد که می‌توان بارها و بارها آن را بازگو کرد. از زمان جنگ جهانی دوم دولت‌ها، و هم­اکنون بازیگران غیردولتی، تقریباً به طور مداوم در انواع مختلف جنگ‌ها درگیر بوده‌اند. به نظر می‌رسد که آنها هر بار، به دنبال داستانی هستند که رضایت روایی مرتبط با آن جنگ را به ارمغان بیاورد: آرمان‌های عادلانه، خطوط داستانی روشن و قدرتمند از آزادی و انتقام عادلانه، قهرمانان و تبهکاران واقعی، و پایان‌های قطعی. با این حال، هیچ‌یک از روایت‌ها و دنباله‌هایی که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفته‌اند، هرگز به اندازه روایت اصلیِ خود جنگ اهمیت یا تأثیر پیدا نکرده‌اند.

کتاب مهیج و پرتعلیق

انسان‌ها همواره در حال نوشتن و بازنویسی روایت‌های جنگ هستند، حتی زمانی که فعالانه درگیر جنگ نیستند. در واقع، آن‌ها به طور معمول داستان خود را از درون و بیرون جنگ می‌نویسند. پیش‌بینی و آماده‌سازی برای جنگ، به‌طور طبیعی به پذیرش اجتناب‌ناپذیری آن می‌انجامد. مورخ «اود آرنه وِستاد» نمونه‌ای از این پویش را در خصومت بریتانیاآلمان که منجر به جنگ جهانی اول شد، ارائه می­دهد. وِستاد در سال 2024، در مقاله‌ای درForeign Affairs استدلال کرد: «جنگ جهانی اول را فشارهای ساختاری- با همه اهمیت

شان-ایجاد نکردند؛ جنگ به دلیل تصمیمات تصادفیِ افراد و فقدان تخیل عمیق در هر دو سوی ماجرا آغاز شد.»
وِستاد همچنین نوعی شباهت میان چرخه شومی که در اوایل قرن بیستم شکل گرفت و نگرش‌های کنونی نسبت به روابط چین و ایالات متحده تشخیص می‌دهد:«هرگونه گشایشی برای همکاری حتی در مسائل کلیدی- در میان اتهامات متقابل، تنش‌های محدود و بی‌اعتمادی راهبردیِ فزاینده از بین می‌رود.»

این قلمرو تراژدی بزرگ است. در این عرصه، دشمنان بالقوه کنش‌های سیاسی را به صورت جمع جبری صفر تعبیر می‌کنند؛ بدخواهی و قصد پلید را در خطاها و تصادم‌های ساده می‌بینند؛ به جای انتخاب، ضرورت را در بوق و کرنا می­کنند، و در موارد حاد، برای مشروعیت‌بخشی به یک آرمان مشکوک، بهانه می‌سازند یا وعده سود می‌دهند.

توماس هاردی، نویسنده انگلیسی، در رمان شهردار کاستربریج (۱۸۸۶)-داستان مردی که می‌کوشد از خطای بزرگ گذشته‌اش فرار کند- نسخه‌ای میان‌فردی از همان سوءتعبیر‌های ژئوپولیتیکی ارائه می‌کند که وستاد بیان می­کند. هاردی می‌نویسد افراد اغلب تمایل دارند انگیزه‌های یکدیگر را اشتباه درک کنند زیرا: «ما برای دشمنان خود، قدرتِ اقدام پیوسته و منسجمی قائل می‌شویم که هرگز در خود یا دوستانمان نمی‌ یابیم.» وقتی پای منازعه خشونت‌آمیز در میان است، هزینه‌های این گرایش بسیار سنگین است. با شتابی حیرت‌انگیز، «امکان» به «احتمال» و سپس به «قطعیت» تبدیل می‌شود، چرا که خوانندگان به‌راحتی روایت‌های آرام، غیرمستقیم و کم‌زرق‌وبرقِ مصالحه محتاطانه، دیپلماسی مبهم یا پیشرفت تدریجی را کنار می‌زنند. روزنامه‌نگار و منتقد، کارلوس لوزادا، توجه را به «برتری روایی» جنگ‌طلبان بر صلح‌طلبان جلب کرده است.او در سال 2023 در نیویرک تایمز نوشت: «این ناعادلانه است، اما داستان‌های جنگ معمولا همیشه هیجان انگیزتر از روایت‌های صلح هستند.» او همچنین اضافه کرد «سناریوهای هولناک خطر و تشدید تنش همیشه گیراتر و جذاب‌تر از صداهای مخالفی هستند که توضیح می‌دهند چگونه می‌توان از جنگ اجتناب کرد».

بازها (Hawks) گاهی با تکان‌دادن پیراهنی خون‌آلود یا یادآوری«خنجری از پشت»، اشتیاق عمومی را برای جنگ برمی‌انگیزند. گاهی نیز ادعای اجتناب‌ناپذیری جنگ در قالب ابراز تأسف یا بی‌میلی بیان می‌شود. مایک مینیهان ژنرال بازنشسته نیروی هوایی ایالات متحده چنین لحنی داشت؛ او در مقام فرماندهی تحرک هوایی، در سال ۲۰۲۳ یادداشت خود درباره چین را با جمله «امیدوارم اشتباه کنم» آغاز کرد و سپس نوشت: «حسم به من می‌گوید در سال ۲۰۲۵ با چین خواهیم ‌جنگید.»

روایت‌های جنگی موثرند، چون به زبان ‌ساده، رجزخوانی در برابر دشمن بسیار آسان‌تر از پرداختن به مسائل درونی جنگ است. روایت­های جنگی پیروزند زیرا فرهنگ‌های «می‌توانیمانجام دهیم»، مانند آنچه در فرهنگ‌ ارتش وجود دارد، نیازمند تعیین اهداف هستند و باید باور وجود داشته باشد که پیروزی دست‌یافتنی است. داستانهای جنگی از زمان ظهور راه‌آهن‌ها و دانشکده‌های ستاد ارتش در اواخر قرن نوزدهم، زمانی که دولت‌ها رسماً خود را به کار «برنامه‌ریزی» متعهد کردند، شتاب بیشتری یافته‌اند: کاری جدی که در عین حال مستلزم انجام بازی­های جنگی(War Games) و ترسیم سناریوها نیز هست. آماده شدن برای مواجهه با انبوهی از احتمالات، مستلزم نوشتن مجموعه‌ای از «سناریوهایی» است که آینده را پیش‌بینی می‌کنند.

رجزخوانی در برابر دشمن بسیار آسان‌تر از پرداختن به مسائل درونی جنگ است.

جان کیگان، مورخ نظامی بریتانیایی، خطرات این نوع برنامه‌ریزی را در کالبدشکافی طرح شلیفن، استراتژی آلمان برای جنگ قاره‌ای در دو جبهه که در سال ۱۹۰۵ توسط رئیس ستاد کل ارتش، آلفرد فون شلیفن، تدوین شده بود، آشکار کرد. شلیفن طرح خود را بر «واقعیت‌های ریاضی» اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، بنا نهاد که بنابه گفته کیگان، مبتنی بر «آرزوهای محال» بود. کیگان ادامه می‌دهد که «نقشه‌ها نتایج را تعیین نمی‌کنند.» شیفتگی شلیفن به محاصره استادانه هانیبال، ژنرال کارتاژی، علیه رومی‌ها در کانه، همراه با تمایل به تکرار پیروزی‌های آلمان در جنگ فرانسه و پروس، محاسبات او را منحرف کرد: کیگان می‌گوید: «رویای او گردباد بود؛ محاسبات از یک طوفان رعد و برق در حال مرگ خبر می‌داد.» ستاد کل ارتش آلمان تا حد زیادی این اذعان صریح و پنهان در اعماق این طرح را ؛که آلمانی‌ها برای به ثمر رساندن آن «بسیار ضعیف» هستند؛ نادیده گرفت. کیگان می‌نویسد، در نهایت، وقتی قیصر ویلهلم دوم «می‌توانست جلوی پیشرفت طاقت‌فرسای طرح اشلیفن را بگیرد، متوجه شد که سازوکاری را که قرار بود کنترل کند، درک نمی‌کند، وحشت کرد و اجازه داد یک تکه کاغذ وقایع را تعیین کند.» پس از نوشته شدن، وعده‌های خارق‌العاده سند، خوانندگان را از دامهای مهلک آن طرح، منحرف کرد.

به محض اینکه نبردی یا جنگی آغاز می‌شود، برندگان و بازندگان شروع به روایت داستان‌های متفاوتی می‌کنند. داستان‌های رسمی، طراحی آگاهانه و تعمدی، نه لزوماً شوم، دارند. به عنوان مثال، ظهور پاورپوینت «استوری‌بورد» در ارتش ایالات متحده در طول «جنگ جهانی علیه تروریسم»، به تضمین این امر کمک کرد که هر درگیری به روشی خاص ثبت شود. فقط کافی است در وب به دنبال «الگوی استوری‌بورد ارتش ایالات متحده» بگردید تا ببینید چگونه روایت‌های نهادینه‌شده می‌توانند با قالب‌بندی قسمت‌ها در یک فرم یا ژانر خاص، تجربه را همگن کنند تا جایی که همه محتوا شروع به مشابهت و یکسان شدن کنند.

این یک حقیقت بدیهی است که تاریخ توسط برندگان نوشته می‌شود، با این حال اغلب، بازندگان هستند که داستان بهتر را روایت می‌کنند - یک افسانه "ای کاش" که دارای تغییرات و استحاله­های بی‌پایانی است: ای کاش هوای بد متوقف شده بود. ای کاش رادیو خراب نشده بود. ای کاش سرهنگ بیمار نشده بود. ای کاش ژنرال آنقدر جاه‌طلب نبود. ای کاش دست‌های ما بسته نبود. ای کاش منابع دشمن یا اراده سیاسی لازم را داشتیم. در پایان جنگ، روایتی که شکل می‌گیرد، شجاعت فیزیکی را ارزشمند می‌کند، قهرمانی‌های میدان جنگ را ستایش می‌کند و غرور را بدنام می‌کند. این روایت، رابطه بین جنگ و سیاست را تحریف می‌کند و در عین حال دو فضیلت کاملاً غیررمانتیک که می‌توانند از جنگ جلوگیری کنند - احتیاط و خویشتن‌داری را بی‌ارزش می‌کند و نقش شانس و بی‌نظمی را نادیده می‌گیرد. روایت "هدف از دست رفته" کنفدراسیون که در پی جنگ داخلی آمریکا شکل گرفت، و شیوه زندگی قبل از جنگ جنوب را رمانتیک جلوه داد و درگیری را به تراژدی جوانمردانه تبدیل کرد، نمونه‌ای از این موضوع است. همینطور، وسواس پیروزی در یک جنگ (حتی یک جنگ سرد) به منظور «از بین بردن» سندرم ویتنام که ظاهراً داستان پیروزمندانه جنگ جهانی دوم را تحت الشعاع قرار داده بود، در دوران ریاست جمهوری ریگان و بوش اول نیز وجود داشت.

داستان پیدایش

آثار ادبی بی‌شماری، اهمیت بافتن و خواندن داستان‌های جنگی را روشن می‌کنند، اما برای بسیاری از مردم، جنگ تروا -بعنوان داستان جنگی بنیان‌گذار ادبیات غرب، به طور قطع آغازگر روایت­پردازی و داستان جنگ بوده است و برای برخی دیگر، درگیری اصلی بین شرق و غرب (در این مورد، یونان و آسیا) آغاز داستان­سرائی در مورد جنگ بوده است. شرحی از وقایع که عمدتاً در حماسه‌های هومری؛ ایلیاد و ادیسه، که به ترتیب جنگ و پیامدهای آن را روایت می‌کنند، یافت می‌شود، که به عنوان الگویی عمل می­کند برای فهم چگونگی تصور بسیاری از مردم از جنگ، افتخار، قهرمانی و مجموعه‌ای کامل از مسائل مرتبط تا به امروز. این داستان چنان بر مردم تأثیر می‌گذارد که احتمالاً اکثر آنها به ندرت به این امر وقوف دارند که این داستان، نهایتِ داستان بازها است.

کسانی که ایلیاد هومر را خوانده‌اند - حتی کسانی که نخوانده‌اند - فکر می‌کنند داستان جنگ تروا را می‌دانند. به طور خلاصه، پاریس، شاهزاده تروا، برای دستگیری هلن، همسر زیبای پادشاه اسپارت، منلائوس، به اسپارت سفر می‌کند. منلائوس و برادرش با استخدام ائتلافی از یونانیان برای بازگرداندن هلن از تروا، جنگی را رهبری می‌کنند که ده سال طول می‌کشد. ایلیاد داستان بزرگترین جنگجوی یونانیان، آشیل، را روایت می‌کند که در قسمت­های بیشتر شعر، با حالت قهر وقت خود را در چادر می‌گذراند تا اینکه دوباره به جنگ می‌پیوندد و ورق را برمی‌گرداند. این حماسه با مرگ قهرمان تروا، هکتور، به پایان می‌رسد، اما جنگ ادامه می‌یابد.

همانطور که منابع باستانی مختلف روایت می‌کنند، پس از کشته شدن آشیل توسط پاریس، یونانیان به فریب متوسل می‌شوند. اودیسه، جنگجوی ایتاکایی که به اندازه آشیل به خاطر قدرت بدنی‌اش مشهور است، حیله‌ای هوشمندانه ابداع می‌کند که در آن یونانیان یک اسب چوبی غول‌پیکر را در بیرون دیوارهای تروا قرار می‌دهند و وانمود می‌کنند که با قایق در حال دور شدن از آنجا هستند. پس از اینکه تروایی‌های فریب خورده اسب را به داخل قلعه تسخیرناپذیر خود می‌رانند، جنگجویانی که در داخل اسب چوبی پنهان شده‌اند، حمله را آغاز می‌کنند. یونانیان شهر را ویران می‌کنند، بسیاری از ساکنان آن را قتل عام می‌کنند و کسانی را که زنده می‌مانند به بردگی می‌گیرند. هلن به همراه منلائوس به اسپارت بازمی‌گردد. هومر در ادیسه، دیدار مجدد هلن و منلائوس را پس از سال‌ها جدایی، پر از اضطراب و همراه با اشک­ و گریه توصیف می‌کند. هلن در حالی که در کاخ خود از آنها پذیرایی می‌کند، به آنها شراب می‌دهد- شاعر آن را «جادویی برای فراموش کردن دردهایمان» می‌نامد - تا حداقل برای یک شب، هیچ کس برای جهانی ویران شده از جنگ، گریه نکند.

دوست داشتن آشیل، پاشنه آشیل است.(یعنی عشق به اسطوره آشیل، خود همان آسیب پذیری پنهان روایت های جنگی است).

اما روایتی کاملاً متفاوت و نسبتاً صلح‌آمیز از این داستان نیز وجود دارد. به گفته هرودوت، مورخ یونانی، که تلفیق باشکوه افسانه و واقعیت خود را در قرن چهارم پیش از میلاد سروده است، هلن هرگز به تروا نرسید زیرا کشتی پاریس از مسیر خود منحرف شد. در واقع، این دو در مصر پیاده شدند، جایی که یک پادشاه محلی به نام پروتئوس، پاریس را به خاطر مهمان ناسپاس بودن توبیخ و به حال خود رها کرد و هلن و گنج سرقتی را به امانت برای منلائوس نگه داشت. هرودوت استدلال می­کند که اگر هلن واقعاً در داخل دیوارهای تروا بود نه در مصر، تروایی‌ها مطمئناً او را به یونانیان تسلیم می‌کردند تا اینکه اجازه دهند شهرشان ویران شود. هرودوت شواهدی از متون ایلیاد و ادیسه را به کار می‌گیرد تا نشان دهد که خود هومر حداقل بخش‌هایی از این داستان را می‌دانست، اما تصمیم گرفت افسانه دیگر و بهتری را روایت کند. ارزش‌هایی که هومر ارتقا داد، به ویژه ارزش‌های مربوط به شرافت مردانه و ریاکاری زنانه، پارامترهایی را برای داستان جنگ (و نه تنها خود داستان جنگ) برای قرن‌های آینده تعیین کرد. اما در نسخه کمتر شناخته شده، یونانیان هیچ دلیل موجهی برای جنگیدن در تروا ندارند، در حالی که تروجان‌ها سعی می‌کنند متجاوزان غیرمنطقی را -که درک یا توجه، نمی کنند یا به سادگی امتناع می کنند از باور این موضوع که هلن با پاریس پشت دیوارهای تروا زندگی نمی‌کند-، دفع کنند. به گفته یکی از منتقدان، هرودوت عملاً «کل مفهوم علت خود جنگ» را زیر سوال می‌برد.

دیگر نویسندگان یونانی شاخ و برگ بیشتری به این داستان دادند. برای مثال، در نمایشنامه هلن اثر اوریپید آتنی، منلائوس تنها پس از قایق‌سواری و فرار از تروای غارت‌شده، متوجه می‌شود که به جای هلن واقعی، یک شبح را به دست آورده است. بعدا وقتی او در مصر با هلن واقعی روبرو می‌شود، این حقیقت که او یک دهه خشونت‌آمیز را صرف شکار یک سایه - یک تصویر خیالی از یک هدف - کرده است، هیچ تغییری در نگرش او نسبت به لشکرکشی‌اش به تروا ایجاد نمی‌کند، چرا که در نظر او این جنگ همچنان قهرمانانه است. در واقع، حفظ افتخار و شکوهی که او در تروا به دست آورد، همچنان موضوع مورد علاقه منلائوس در سراسر نمایشنامه است. با وجود آشکار شدن حقیقت(خیالی بودن هدف)، ذره‌ای از جلوه و درخشش پیروزی او کم نمی شود: دلاوری در نبرد، خود به خود به یک هدف رضایت‌بخش تبدیل می‌شود. نمایشنامه اوریپید، با مقایسه «دنیای جهنمی تروا»، آنطور که چارلز سگال، کلاسیک‌دان، توصیف می‌کند، با یک «سرزمین بی‌کران مصر» که هلن و منلائوس از آن فرار می‌کنند تا به خانه‌شان در اسپارت بازگردند، حقایق فرضی قهرمانی رزمی و شکوه میدان نبرد را متزلزل می‌کند. تردید عمیق این نمایشنامه نسبت به جنگ و قهرمانی مرسوم، قطعاً مدیون برهه تاریخی آن است. این نمایشنامه در سال ۴۱۲ قبل از میلاد، در پی لشکرکشی فاجعه‌بار آتنی‌ها به سیسیل، اجرا شد؛ تهاجمی نسنجیده و با عملیاتی ضعیف که هزینه واقعی جاه‌طلبی نظامی متکبرانه را به آتن نشان داد و شهر آتن بعد از آن جنگ بهبود نیافت.

راه ناپیموده

اگر در طول هزاران سال، جنگجویان واقعی بجای روایت صلح طلبانه از روایت هومریِ جنگ‌طلبانه‌ی وقایع الهام نمی‌گرفتند، این همه تأثیر چندانی بر جنگ امروز نمی‌داشت. سربازان، چه آن را واقعیت بدانند و چه افسانه، دنیای هومر را به عنوان آرمانی برای سنجش رفتار خود در نظر گرفته‌اند. شخصیت آشیل، جنگجویی که به تنهایی رودخانه‌ای را با دشمنان کشته‌شده مسدود کرد و سپس با خدای رودخانه درگیر شد، الگویی برای اسکندر کبیر فراهم کرد و حتی در مراسمات مردمی معاصر، گفتار سیاسی و فرهنگ نظامی، در تجلیل از عملیات ایجاد ترس و وحشت همچنان پابرجاست. آرمان جنگجوی آشیلی به عنوان سنگ محکی برای هر کسی که سعی در درک یا بازآفرینی فرهنگ نظامی دارد، زنده است. داستان بهتر مدت‌ها پیش پیروز شد و به افسانه‌ای با پیامدهای امروزی تبدیل شد. دوست داشتن آشیل، پاشنه‌ی آشیل است.

داستان جایگزینِ انحراف مسیر هلن از مصر، با برجسته کردن میزان شرطی شدن انسان‌ها توسط روایتی که جنگ را به عنوان مرحله نهایی برای شکوه شخصی و ملی معرفی می‌کند، بررسی انتقادی‌تری از رابطه بین جنگ و داستان را فرا می‌خواند. آن داستان قدیمی از بازاندیشی مجدد در باره جنگ که در دوران روشنگری رخ داد، جان سالم به در برد؛ دگرگونی میدان نبرد مدرن با بسیج جمعی و کشتار سازمانیافته1 در قرن بیستم؛ و اکنون، جدایی بین قاتل و هدف که به لطف فناوری تسهیل شده است.

این موضوع برای متخصص، سیاست‌گذار و پیشگو، و برای همه کسانی که داستان‌های جنگی تولید می‌کنند، در آنها شرکت می‌کنند یا با ولع آنها را می خوانند، چه معنایی دارد؟ پیتر بروکس استدلال می‌کند که رمان‌نویسان «تشخیص داده‌اند که زندگی باید از طریق روایت شکل بگیرد و درک شود. آنها همچنین محدودیت‌های نظمی را که داستان می‌تواند بر زندگی تحمیل کند، درک کرده‌اند.» رمان‌نویسان - همتایان مدرن شاعران حماسی - چیزی برای آموختن به همه آن حوزه‌ها دارند. روایت ظاهراً شتابی بی‌وقفه و غیرقابل کنترل دارد، اما انسان‌ها کنترلی بر داستان‌های جنگ دارند که به خود جنگ گسترش نمی‌یابد. همانطور که جنگ و صلح لئوتولستوی به ما یادآوری می‌کند، جنگ قلمرویی از شانس، تصادف و بی‌ثباتی است که شرکت‌کنندگان در آن، تنها می‌توانند بر تأثیر اندک خود بر آن امیدوار باشند. بنابراین، راه محتاطانه پیش رو باید این باشد که داستان‌های جنگی پر فراز و نشیب امروزی را با دقت بیشتری بخوانیم- یا حتی یاد بگیریم که چگونه داستانی کاملاً متفاوت بنویسیم. شورای روابط خارجی در حال حاضر موضوعات و مسائل تقریباً 30 منطقه جنگی در سراسر جهان، از جمله درگیری­های داخلی و بین‌المللی را دنبال می‌کند. در همین حال، مطمئناً کسی در حال کار بر روی داستان جنگ بعدی است. خوانندگان باهوش باید تشخیص دهند که داستان آن جنگ در حال وقوع فقط یک داستان است - و در عین حال یک امر ناگزیر و اجتناب‌ناپذیر نیست.

یداله فضل الهی

1404/10/01

  1. factory-scale killing

برچسب‌ها: روایت, داستان جنگ, آشیل, جنگ تروا
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ساعت 14:20  توسط یداله فضل الهی  | 

*فقرِ ساختی در ایران

متن اصلی مقاله بسیار مفصل است و مطلب منتشر شده تنها بخشی از مقاله است.

یداله فضل الهی 1404/08/14

طبق آمار مراکز رسمی 7 میلیون نفر معادل 8 درصد جمعیت کشور ایران اسیر فقر مطلق و گرسنگی و 40 میلیون نفر معادل 47 درصد مردم گرفتار فقرهستند. اگر این خبر در سودان یا برخی کشورهای آفریقائی یا حتی در غزه بود که بیش از دو سال است درگیرددمنشانه­ترین تهاجمات و سنگین­ترین محرومیت­های ناشی از ارسال کمک­های غذائی و بشردوستانه است، خیلی تعجب نمی­کردم. ولی این خبر مربوط به ایران است. کشوری بسیار غنی از نفت و گاز و منابع جغرافیائی، طبیعی، زیرزمینی و معدنی و کشوری چهارفصل با موقعیت ژئوپلیتیک بی نظیر در جهان. قرارگرفته در شاهراه ارتباطی و ژئوپلتیکی جهانی با تمدن و فرهنگی بسیار غنی و چندهزارساله. کشوری که در طول تاریخ به دلیل مزیت­ها و امکانات و معادن و منابع و موقعیت ژئوپلتیک آن، همواره مورد طمع قدرت­های جهانی و منطقه­ای بوده است.

اما در حال حاضر و بنابه گزارشات رسمی دولتی، اکثریت جمعیت آن، بواسطه سیاست­های غلط در همه ابعاد، قدرت­یابی نهاد مافیائی بجای حکومت و«فساد سازمان یافته، سیستمی و سیاه» که بر هیچکسی پوشیده نیست، و «سیاست نهادینه­ سازی» سه عنصر خانمان­سوز «جهل و فقر و ترس» به عنوان سه ستون و پایه اصلی حکومت؛ در فقر و محرومیت زندگی می­کنند و شبانه روز بجای اندیشه و کوشش برای اعتلای شخصی و ارتقا سطح رفاه و توسعه زندگی شخصی، خانوادگی و کشورشان ایران، درگیر معیشت و نیازهای اولیه زندگی هستند. فقر آگاهانه و دولت ساخته یا به اصطلاح فقر ساختی، بیداد می­کند. به نظرمی­رسد این همه، ناشی از حماقت سیاستگذار نیست بلکه ناشی از تعمّد وی به گسترش فقر در جامعه است تا اولا با دست­اندازی بیشتر بر منابع و امکانات جامعه، بیشتر از گذشته به ثروت نامشروع دست بیابد و در ثانی مردم را با مشغول کردن به نیازهای اولیه و درگیر کردن آنان با غم نان و معیشت، و بی­هویت­سازی آنان با فقر و محرومیت و بیکاری، ناچار به اطاعت کند و به زعم خویش برخیزش مردمی علیه فساد و فقر و بیکاری افسار زده؛ جامعه و ارکان آن را مهار نماید. وسوم ومهمتر اینکه با توزیع فرصت­ها و منابع میان برخی خودی­ها، حامیان ووفادارانی برای خود دست وپا نمایند تا در زمانه ضرورت، حاضر باشند با سرکوب مردم و حمایت از نظام، دِین خود را به نظام ادا نمایند.

بسیاری از تحلیل‌گران دلسوز جامعه در این موضوع اتفاق نظر دارند که فقر در ایران امروز، تنها یک پدیده اقتصادی نیست؛ بلکه محصول یک نظام حکمرانی آگاهانه فقرساز است. یعنی فقر نه پیامد اشتباهات تصادفی سیاستی، بلکه بخشی از ابزار کنترل اجتماعی و سیاسی است.

در چنین ساختاری، هدف از سیاست‌های اقتصادی، ایجاد رفاه عمومی یا رشد و توسعه ملی نیست، بلکه تثبیت و استمرار قدرت است. وقتی مردم از صبح تا شب درگیر نان و بقا هستند، فرصت و انرژی برای تفکر انتقادی، همگرایی اجتماعی یا مطالبه‌گری آگاهانه ندارند. این همان «مدیریت فقر» است که با شعار عدالت توجیه می‌شود اما در عمل به نهادینه‌کردن وابستگی و ترس می‌انجامد.

در این چارچوب، حتی فساد نیز کارکردی سیاسی پیدا می‌کند؛ یعنی فساد نه ‌فقط نتیجه ضعف نظارت بلکه ابزار وفاداری و شبکه‌سازی درون حاکمیت است. به بیان دیگر، «فساد، سوخت بقای قدرت» است.

از دلایل چنین وضعیتی می­توان به «انگیزه‌های درونی صاحبان قدرت و ثروت» اشاره کرد. معمولا در حکومت‌های اقتدارگرای فاسد، توزیع منابع از جمله پست‌ها، قراردادها، یارانه‌ها، وام­ ها، خانه ­ها و املاک در اختیار حاکمیت، زمین­های منابع طبیعی، تخصیص ارز، انحصار واردات و صادرات، واگذاری شرکت­ها و معادن و غیره و غیره به‌عنوان ابزار حفظ وفاداری و خریدِ حمایت عمل می‌کند،‌ یعنی نفع سیاسی بر منافع رشد اقتصادی ترجیح داده می‌شود. «اقتصاد رانتی و وابستگی به درآمدهای خاص» هم زمینه شکل ­گیری و نهادینه ­شدگی آن را تقویت می کند. در اقتصادهای مبتنی بر رانت، دولت با کنترل جریان رانت، و با توسل به توجیهات و ترجیحات ایدئولوژیک و با ابزار قانون، افراد و گروه‌های سیاسی، اجتماعی و خاندان­های وابسته به قدرت را به شکل انتخابی تغذیه می­کند و بقیه را در محرومیت نگه می­دارد تا از انسجام و هماهنگی و اتحاد آنان بر علیه سیاست­های رانتیر دولت جلوگیری کند. رانت شامل طیف گسترده­ای از منابع و سرمایه­ های کشور می ­شود. ازجمله نفت و گاز و پتروشیمی و درآمدهای آنها، فروش نفت، آب و زمین­ های کشاورزی، مجوز حفر چاه، واگذاری منابع طبیعی و زیرزمینی و معادن و جنگل­ها و زمین­ های منابع طبیعی، اعطای وام ­های کلان و کم بهره­، اعطای مجوزها و وام­ های کلان برای احداث صنایع و کارخانه ­ها و ایجاد فروشگاه ­های زنجیره­ای، انحصار صادرات و واردات کالاها و تجهیزات و ماشین ­آلات، انحصار توزیع و فروش کالاها، تخصیص ارز، واگذاری اموال و املاک و دارائی ­ها و کارخانجات مصادره­ای، واگذاری شرکت­ ها، تاسیس موسسات پولی و مالی و بانک­ها، و صدها عنوان دیگر. اقتصاد رانتی زمینه‌‌ساز سیاست‌گذاری‌های نابرابر است.

« ساختار نهادی ضعیف و هم‌آلودگی فساد»؛ یعنی باور، هماهنگی و توجیه رسمی و غیررسمی صاحبان قدرت و حکومتگران بر بهره­مندی از منافع و منابع کشور به عنوان حقی مسلم؛ و همچنین «فقدان پاسخگویی»، «فقدان شفافیت» و «نامشخص بودن حیطه مسئولیت­پذیری و پاسخگوئی قوای کشور»، امکانِ تعمدی‌سازی توزیع فقر و محرومیت را فراهم می‌کند؛ و فساد به‌مثابه «سوخت بقای قدرت» عمل می‌کند. در نهایت «ابزارهای ایدئولوژیک و سرکوب حکومت»، با کنترل روایت‌ها از طریق ایدئولوژی، رسانه، آموزش رسمی، نهادهای قضایی و غیره و یا «سرکوب مطالبات و اعتراضات»، همزمان عوامل باز توزیع فقر و محرومیت را توجیه می­کند و مانع شکل‌گیری سازمان‌یافتگی مردم -که هدف فقر هستند- می­شود و با روایت‌سازی، توزیع خشونت در همه ابعاد (شامل خشونت کلامی ناشی از توجیه فقر، خشونت اعمالی ناشی از توزیع فقر، خشونت رفتاری ناشی از ترجیح منافع افراد و گروه­های ویژه، خشونت بازدارندگی ناشی از جلوگیری از دسترسی قانونی افراد و گروه­های فاقد قدرت به منابع کشور و ...) و در صورت نیاز، با امنیتی­سازی، اِسناد به عوامل خارجی، برچسب زنی ایدئولوژیک، و در نهایت سرکوب جمعی بی­رحمانه، از سیاست­های فقرساختی خود صیانت می­کند.

دولت از طریق سیاست­های اقتصادی(رانت و انحصار)، منابع کلیدی از جمله نفت و گاز و آب و بودجه و بانک­ها و موسسات پولی و مالی و ارز را کنترل می­کند و رانت را در میان گروه­های قدرت و حلقه وفاداران موثر توزیع و بدین طریق به «خرید وفاداری و حفظ و تشدید وابستگی مردم به دولت» مبادرت می­نماید. بدیهی است که وابستگی معیشتیِ بخش‌هایی از جامعه به دولت و سیاست­های توزیعی آن، باعث کاهش انگیزه اعتراض سازمان‌یافته در میان مردم می­گردد و مردم با شوک­های ادواری محرومیتی و فقر، ناخودآگاه تسلیم سیاست­های توزیع و تعمیق فقر و چرخه کنترلی آن می­شوند. چنین سیاست­هائی منجر به تخریب و کوچک­سازی طبقه متوسط، شکل­ گیری طبقه متوسط حداقلیِ ضعیفِ وابسته­ و تعمیق افزایش نابرابری اجتماعی و اقتصادی می­گردد.

همچنین دولت با توزیع کمک نقدی یا کالا به گروه‌های وفادار به‌جای پوشش عمومیِ همه محرومان، سیاست‌های پولی، مالی تورم‌زا که قدرت خرید اکثریت را کاهش می‌دهد اما به‌نفع ذینفعان ویژه­ خوار و رانت‌خوار است -مثل تغییرات نرخ ارز، سیاست‌های بانکی ویژه برای بازیگران خاص، خصوصی‌سازی رانتی و قراردادهای دولتی به نفع حلقه‌های قدرت-، غارت ثروت عمومی و نابرابری را در جامعه تشدید می­نماید. کاهش رشد اقتصادی بلندمدت به‌علت سرکوب بهره‌وری و سرمایه‌گذاری واقعی هم باعث گسترده ­تر شدن فقر و روان شدن چرخه کنترل فقر می­گردد.

در لایه نهادی و قانونی و قضائی، با قانونگذاری هدفمندِ تبعیض­ آمیز، فساد سیستمی و بی عدالتی قضائی را تشدید و با مهندسی قوانین از جمله اشتغال و استخدام دولتی، با استخدام­های سفارشی گروه­های ویژه و انتصابات خاص و سیاسی، شبکه‌های وفاداری ایجاد می­کند. در نتیجه با حذف رقبای فکری و اقتصادی، باعث بی اعتمادی و فرار سرمایه­های ملی می­شود. در لایه فرهنگی و ایدئولوژیک با ترویج تقدیرگرائی و توجیهات دینی و مرثیه سرائی در مورد فضائل قناعت و فقر، و اِسناد وضعیت اقتصادی و معیشتی مردم به خدا و آسمان و یا دشمن و همچنین تبلیغ و ترجیح اطاعت­پذیری مطلق و بندگی خالص در برابر صاحبان قدرت، هرگونه انتقاد مبتنی بر واقعیت و علم را منکوب و خودسانسوری، فروپاشی سرمایه اجتماعی، تضعیف اعتماد عمومی، انفعال اجتماعی و کاهش تمایل مردم به فعالیت­های جمعی و مطالبه­گری را سبب می­گردد.

در بعد امنیتی و سیاسی نیز با سرکوب اعتراض و نفوذ در جامعه مدنی در صدد مهندسی انتخابات و جلوگیری از شکل­گیری رهبری مستقل بوده و تهی شدگی ظرفیت بسیج اجتماعی در مقابله با فقر را پیگیری و تثبیت می­کند. حاصل این سیاست­ها، شکل گیری گونه­ای نظام سیاسی است که با ابزارهای اقتصادی و ایدئولوژیک، فقر را به «ابزار کنترل اجتماعی» تبدیل می‌کند.

اقدامات اساسی و کلیدی برای جلوگیری از «چرخه فقر ساختی حکومت»

تاریخ نشان می‌دهد که هیچ نظامی برای همیشه نمی‌تواند بر مرکب فقر و ناآگاهی سوار شود. وقتی سطح آگاهی عمومی، ولو در لایه‌های محدود، افزایش یابد و این آگاهی به‌تدریج شبکه‌ای و بین‌نسلی شود، «چرخه فقر و کنترل فقرمحور» می‌شکند. در صورتی که سازمان‌دهی جمعی، به صورت لایه‌ای و متشکل از شبکه‌های محلی که هم-با تاکید بر مسائل معیشت، مسکن، سلامت و رفاه- مسئله‌محور باشند و هم با لایه‌های صنفی، قانونی پیوند بخورند؛ ایجاد شود، این ساختار از سرکوب مستقیم به صورت نسبی محافظت می‌کند و «چرخه سرکوب» کند می­گردد.

اجماع تدریجی و فشار اجتماعی هدفمند با افزایش مطالبه‌گری مرحله‌ای با اولویت«معیشت، شفافیت، عدالت»، و ایجاد زبان و فهم مشترک در میان مردم و نخبگان و در نهایت «انتقال مشروعیت از دولت به ملت»، وابستگی مردم به دولت را کاهش داده و سیاست­های فقر ساختی دولت را ناکارآمد می­سازد. چرا که هر جا مردم خودشان مسئله را حل کنند، «دولت اقتدارگرای فقرساز» تضعیف می‌شود.

فشار اقتصادی هدفمند بر حلقه‌های فساد از طریق پیگیری مسیرهای قانونی و رسانه‌ای برای افشاءِ تضاد منافع، قراردادهای رانتی، جریان‌های پولی و مالی و فساد همراه با مطالبه اصلاحات نهادی نظیر شفافیت، پاسخگوئی، شایسته­سالاری و قانون­مداری در واگذاری­ها، انتصابات و ... هم­آگاهی فساد را تنزل داده و باعث تشتت و انشقاق بین رانت­خواران و مفسدین و شکل­گیری رقابت و افشاگری‌ یا کوچک شدن حلقه‌های وفاداری می­شود و پنجره فرصت برای مردم فقر زده و محروم، باز می­گردد. فروپاشی چرخه فقر زمانی آغاز می‌شود که بخشی از نخبگان وابسته، از نظام فاصله بگیرند.

پیگیری و مطالبه عمومی برای «شفافیت» و «افشاگری ساختاری» با رصد سیاست­ها و اقدامات اقتصادی، صنعتی، بازرگانی، پولی، مالی، بودجه­ای دولت و تولید گزارش‌های داده‌محور، باعث مشروعیت‌زدایی از ساختار فاسد و در نتیجه کاهش قدرت کنترل فقر می شود.

در نهایت پیوستگی«آگاهی، معیشت، مطالبه‌گری» راه نجاتی برای مردم از چرخه تعمدی فقر و بازتوزیع و کنترل آن است. چرا که آگاهی بدون معیشت پایدار نمی‌ماند، و معیشت بدون آگاهی به اطاعت کور ختم می‌شود.

در صورتی که اقدامات و تمهیدات مندرج در بالا اتخاذ نشود و یا کارگرنیافتد، دامنه فقر و محرومیت به سطح و وسعتی می­رسد که به اصطلاح استخوان مردم بسوزد و مردم احساس کنند تعلق خاطری نداشته و چیزی برای از دست دادن، ندارند و باید برای بقای خود و خانواده خود، اقدامی بکنند، در این صورت با اقدام انتحاری آنان، چرخه فقر در هم می­شکند و سیل مطالبات و آوار نارضایتی مردم چنان سهمگین بر جسم و جان و روح حکومت فقرگستر تازیانه می­زند که تاب مقاومت آن در هم می ­شکند و ساختار انتظام یافته بر «ساخت­یافتگی فقر»، با چهار ستون: «رانت، مافیا، فساد، و غارت»، با زیربنائی مستحکم از ترویج و تمدیح «جهل و دروغ و فریب»، «چتری از ایدئولوژی و دین» و «دیواری از قانون و خشونت»؛ چنان از هم می­ گسلد که نه نامی می­ ماند نه نامداری.

یداله فضل الهی

1404/08/14


برچسب‌ها: فقر, ایران, طبقه متوسط, فساد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴ساعت 13:35  توسط یداله فضل الهی  | 

چین چگونه آینده را فتح می‌کند

استراتژی پکن برای تصرف مرزهای جدید قدرت

الیزابت اکونومی

ژانویه/فوریه ۲۰۲۶ منتشر شده در ۹ دسامبر ۲۰۲۵ foreign affairs یداله فضل الهی 1404/09/25

الیزابت اکونومی مدیر مشترک پروژه ایالات متحده، چین و جهان و پژوهشگر ارشد هارگرو در موسسه هوور دانشگاه استنفورد است. از سال ۲۰۲۱ تا ۲۰۲۳، او مشاور ارشد در امورچین در وزارت بازرگانی ایالات متحده بود. او نویسنده کتاب «جهان به روایت چین» است.

هنگامی که کشتی باری چینی «استانبول بریج» در ۱۳ اکتبر ۲۰۲۵ در بندر فلیکستو بریتانیا پهلو گرفت، ورود آن عادی به نظر می­رسید. با این حال، بریتانیا سومین بازار بزرگ صادراتی چین است و قایق‌ها در تمام طول سال بین دو کشور در رفت و آمد هستند.

آنچه در مورد «بریج» قابل توجه بود، مسیری بود که طی کرده بود- این اولین کشتی باری بزرگ چینی بود که مستقیماً از طریق اقیانوس منجمد شمالی به اروپا سفر کرد. این سفر ۲۰ روز طول کشید، هفته‌ها سریع‌تر از مسیرهای سنتی از طریق کانال سوئز یا اطراف دماغه امید نیک. پکن از این سفر به عنوان یک پیشرفت ژئواستراتژیک و عامل کمک به ثبات زنجیره تأمین تمجید کرد. با این حال، پیام مهم‌تر؛ یعنی وسعت جاه‌طلبی‌های اقتصادی و امنیتی چین در عرصه جدیدی از قدرت جهانی؛ مغفول ماند.

تلاش‌های پکن در قطب شمال تنها نوک کوه یخ ضرب‌المثل معروف است. از اوایل دهه ۱۹۵۰، رهبران چین در مورد رقابت در مرزهای واقعی و مجازی جهان بحث کردند: دریاهای عمیق، قطب‌ها، فضای بیرونی و آنچه که شو گوانگیو، افسر سابق ارتش آزادی‌بخش خلق، آن را «قلمرو‌های قدرت و ایدئولوژی» توصیف کرد، مفاهیمی که امروزه شامل فضای سایبری و سیستم مالی بین‌المللی می‌شود. این قلمرو‌ها، پایه‌های استراتژیک قدرت جهانی را شکل می‌دهند. کنترل بر آنها، دسترسی به منابع حیاتی، آینده اینترنت، مزایای فراوان ناشی از چاپ ارز ذخیره جهانی و توانایی دفاع در برابر مجموعه‌ای از تهدیدات امنیتی را تعیین می‌کند. همانطور که اکثر تحلیلگران بر نشانه­های رقابت- تعرفه‌ها، قطع زنجیره تأمین نیمه‌هادی‌ها و مسابقات کوتاه‌مدت فناوری- تمرکز می‌کنند، پکن در حال ایجاد قابلیت‌ها و نفوذ در سیستم‌های زیربنایی است که مشخصات دهه‌های آینده را تعریف می‌کنند. انجام این کار برای رویای رئیس جمهور شی جین پینگ برای بازپس‌گیری مرکزیت چین در صحنه جهانی، نقش بسیار محوری دارد. شی در سال ۲۰۱۴ گفت: «ما حتی می‌توانیم ابتدا نقش مهمی در ساخت زمین‌های بازی ایفا کنیم تا بعدا بتوانیم قوانینی برای بازی‌های جدید وضع کنیم.»

پکن به خوبی برای این رقابت موقعیت یابی کرده است. با منطق و دستورالعمل ثابتی به این مرزها نزدیک می‌شود. این کشور در حال سرمایه‌گذاری روی قابلیت‌هایِ سختِ ضروری است. با کشورهای دیگر برای تثبیت خود در درون نهادها همکاری می‌کند و این نهادها را با کارشناسان و مقامات چینی پر می‌کند، که بعدا برای تغییر نهادها مبارزه ‌کنند. چین وقتی نمی‌تواند نهادهای موجود را با خود همراه نماید، نهادهای جدیدی ایجاد می­کند. در تمام این تلاش‌ها، پکن بسیار سازگار است، پلتفرم‌های مختلف را آزمایش می‌کند، مواضع را تغییر می‌دهد و قابلیت‌ها را به روش‌های جدید به کار می‌گیرد.

سیاست‌گذاران آمریکایی به تازگی شروع به درک کامل موفقیت چین در ایجاد قدرت در حوزه‌های کلیدی جهان امروز کرده‌اند. اکنون، آنها در معرض خطر از دست دادن تعهد خود برای تفوق در{جهان} فردا هستند. به عبارت دیگر، ایالات متحده نه تنها نقش خود را در نظام بین‌المللی فعلی واگذار می‌کند، بلکه در کارزار تعریف نظام بعدی نیز در حال عقب افتادن است.

بیست هزار فرسنگ زیر دریا

در سال ۱۸۷۲، بریتانیایی‌ها یک کشتی را برای بازیابی اولین مخزن گر‌هک­های چندفلزی(polymetallic nodules) جهان فرستادند: توده‌هایی از زباله‌های اقیانوسی که می‌توانند حاوی مواد معدنی حیاتی مانند منگنز، نیکل و کبالت باشند. اما تا اوایل دهه ۱۹۶۰ برای دانشمندان ثابت نشده بود که این گرهک‌ها می‌توانند مزایای مالی قابل توجهی داشته باشند. در اواسط دهه ۱۹۷۰، شرکت آمریکایی دیپسی ونچرز(Deepsea Ventures)، زیرمجموعه تنکو(Tenneco)، ادعا کرد که با استخراج از بستر اقیانوس آرام می‌تواند تقریباً تمام تقاضای ارتش برای نیکل و کبالت را تأمین کند.

دیپسی ونچرز هرگز مجوزهای لازم برای لایروبی مقادیر زیادی گرهک را دریافت نکرد و در نهایت، ورشکست شد. اما در این اثناء، سایر بازیگران بین‌المللی مذاکراتی را در مورد حقوق و تعهدات کشورها در رابطه با اقیانوس‌های جهان آغاز کرده بودند. این مذاکرات منجر به تصویب کنوانسیون سازمان ملل در مورد حقوق دریاها شد که در نوامبر ۱۹۹۴ لازم‌الاجرا شد. این کنوانسیون شامل قوانین حاکمیتی مربوط به منابع بستردریاهای عمیق بود که فراتر از آب‌های سرزمینی کشورها قرار دارند. طرفین این کنوانسیون، سازمان بستر آب­های بین المللی(International Seabed Authority & ISA) را برای مدیریت این منابع تأسیس و به همراه شرکت‌های بزرگ معدنی جهان، آن را تأمین مالی کردند.

چین تحقیقات خود را در زمینه استخراج معادن در بستر آب­های بین المللی در اواخر دهه ۱۹۷۰ آغاز کرد.

دانشمندان و مهندسان این کشور نمونه‌های اولیه‌ای از زیردریایی‌ها و ماشین‌هایی را توسعه دادند که می‌توانند علاوه بر بررسی بستر اقیانوس، به استخراج نیز بپردازند. در سال ۱۹۹۰، پکن انجمن تحقیق و توسعه منابع معدنی اقیانوسی چین را که تحت کنترل دولت است، تأسیس کرد تا اکتشاف و استخراج معادن در بستر اقیانوس در آب‌های بین‌المللی را هماهنگ کند. این کشور از سال ۲۰۱۱، قابلیت‌های استخراج معادن در بستر اقیانوس را در برنامه‌های پنج ساله خود گنجاند. و در سال ۲۰۱۶، پکن قانون مربوط به بستر دریاهای عمیق را تصویب کرد که برای توسعه قابلیت‌های علمی و تجاری چین و فراهم کردن چارچوبی برای مشارکت در مذاکرات بین‌المللی در مورد منابع بستر اقیانوس طراحی شده بود. در این فرآیند، چین حداقل ۱۲ مؤسسه اختصاصی مربوط به تحقیقات در بستر دریاهای عمیق ایجاد کرد و بزرگترین ناوگان کشتی‌های تحقیقاتی غیرنظامی جهان را ساخت.

شی، بستر دریاهای عمیق را به عنوان یک منطقه اولویت‌دار برای رهبری چین، هدف قرار داده است. او در ماه مه ۲۰۱۶ گفت: «دریاهای عمیق حاوی گنجینه‌هایی هستند که کشف نشده و توسعه نیافته باقی مانده‌اند. به منظور به دست آوردن این گنجینه‌ها، ما باید فناوری‌های کلیدی ورود به اعماق دریاها، کشف اعماق دریاها و توسعه اعماق دریاها را کنترل کنیم.» چین در حال حاضر بر زنجیره‌های تأمین جهانی عناصر خاکی کمیاب مستقر در خشکی تسلط دارد و پیشتازی در استخراج معادن بستر دریا تنها تسلط و چنگ­اندازی آن کشور بر این مواد معدنی را افزایش می‌دهد. استخراج معادن بستر دریا همچنین با تسهیل نقشه‌برداری از بستر دریا و نصب کابل‌های زیر دریا که می‌توانند برای پشتیبانی از جنگ دریایی و زیردریایی مورد استفاده قرار گیرند، یکی دیگر از الزامات امنیتی چین را پیش می‌برد. شی در سال ۲۰۱۸ گفت: «هیچ جاده‌ای در اعماق دریا وجود ندارد. ما نیازی به تعقیب [سایر کشورها] نداریم: ما خود جاده هستیم.»

وقتی چین نمی‌تواند نهادهای موجود را با خود همراه کند،

نهادهای جدیدی می‌سازد.

همزمان با گسترش قابلیت‌های داخلی چین، نقش آن کشور در سازمان بستر آب­های بین‌المللی نیز افزایش یافته است. از سال ۲۰۰۱، پکن تقریباً به طور مداوم در شورای ISA، هیات اجرایی ۳۶ عضوی که تصمیمات کلیدی در مورد مقررات معدن، تأیید قراردادها و مقررات زیست‌محیطی می‌گیرد، خدمات ارائه کرده است. چین از جمله با ارائه مقالات و اظهار نظر در مورد پیش‌نویس‌ها، حمایت قابل توجهی از این نهاد می‌کند. این کشور متخصصان و مقامات خود را در نقش‌های فنی کلیدی ISA گنجانده است و بیش از هر کشور دیگری از ISA حمایت مالی می‌کند. چین خود را در موقعیتی قرار داده است که نفوذ بیشتری در شکل‌دهی به قوانین و مقررات حاکم بر اکتشاف و بهره‌برداری از منابع بستر دریا داشته باشد. شرکت‌های چینی تاکنون پنج قرارداد اکتشاف معدن بستر دریا را از ISA به دست آورده‌اند- که بیشترین میزان در بین کشورها است.

چین با قابلیت‌های خود در اعماق دریا، به طور فعال در جال جذب اقتصادهای نوظهور و با درآمد متوسط ​​​​است و کشورها و شرکت‌هایی را که به سکوها، کشتی‌ها یا قابلیت‌های پردازش ساخت چین نیاز دارند، تشویق می‌کند تا خود را با منافع پکن همسو کنند. چین با هدف بهره‌برداری نهایی از مواد معدنی بستر دریا در این منطقه، یک همکاری تحقیقاتی با جزایر کوک ایجاد کرده است و در حال بررسی توافق مشابهی با کیریباتی است. در سال ۲۰۲۰، پکن با همکاری ISA، یک مرکز آموزشی و تحقیقاتی در چینگدائو تأسیس کرد تا به مقامات کشورهای در حال توسعه، تجربیات عملی، مانند کار با وسایل نقلیه زیر آب، و فرصت‌هایی برای تحقیقات مشترک ارائه دهد. و در بریکس، یک گروه ده کشوری که به نام پنج عضو اول آن (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی) نامگذاری شده است، چین به دنبال ایجاد همکاری از طریق یک مرکز تحقیقاتی اعماق دریا بریکس در هانگژو بوده است.

اما پکن در این مسیر با مشکلاتی نیز روبرو بوده است. چین با وجود ابتکارات مشارکتی خود، در عداد اقلیت کوچکی از کشورهایی قرار دارد که طرفدار رویکردی شتاب بخش به استخراج هستند. طبق گزارش بنیاد کارنگی، در سال ۲۰۲۳ پکن «به تنهایی» مانع از بحث ISA در مورد حفاظت از اکوسیستم دریایی و توقف احتیاطی مجوزهای استخراج شد. این موضوع آن کشور را در تضاد با تقریباً ۴۰ عضو دیگر ISA قرار می‌دهد که از توقف یا تعلیق استخراج معدن تا زمان اعمال نظارت دقیق و حفاظت‌های زیست‌محیطی حمایت می‌کنند. چین حتی اعضای بریکس را متقاعد نکرده است: برزیل از توقف احتیاطی ده ساله حمایت می‌کند و آفریقای جنوبی خواهان چارچوب‌های قوی زیست‌محیطی و حمایت‌های اقتصادی است. هند طرفدار توسعه سریع‌تر است اما نسبت به استفاده چین از کشتی‌های تحقیقاتی برای اهداف نظامی محتاط است. و بسیاری از دولت‌ها در آسیا و اقیانوسیه، مانند دولت‌های ژاپن، مالزی، فیلیپین، پالائو و تایوان، نگران تجاوزهای با انگیزه نظامی به مناطق اقتصادی انحصاری خود توسط کشتی‌های اکتشافی اعماق دریای چین هستند. اگرچه پکن هنوز در نبرد تعیین قانون در ISA پیروز نشده، اما بیکار هم ننشسته است. این کشور به شدت در حال سرمایه‌گذاری در فناوری‌های استخراج دومنظوره بستر دریا - فناوری‌هایی که هم برای اهداف غیرنظامی و هم نظامی ارزشمند هستند- مانند وسایط نقلیه زیرآبی خودکار و زیردریایی‌های سرنشین‌دار است که به آن امکان می‌دهد بر استخراج تجاری بستر دریا تسلط یابد و بنابه نوشته یک تحلیلگر نظامی چینی، به تشکیلات کشتی‌های بزرگ و پایگاه‌های دریایی مخالفان حمله کند.

بی نصیب مانده

اقیانوس عمیق(deep ocean) تنها سرحدی است که شی به شدت خواهان تسلط بر آن است. در سال ۲۰۱۴، او همچنین قصد خود را برای تبدیل چین به یک قدرت قطبی بزرگ(a great polar power) اعلام کرد. قطب شمال، همانند بستر دریا، سرشار از منابع طبیعی است و تخمین زده می‌شود ۱۳ درصد از ذخایر نفت کشف نشده جهان، ۳۰ درصد از گاز طبیعی کشف نشده و ذخایر قابل توجهی از عناصر خاکی کمیاب را در خود جای داده است. با ذوب شدن یخ‌های آنجا، این منطقه همچنین میزبان کریدورهای جدید کشتیرانی- مانند مسیری که استانبول بریج از آن استفاده می‌کند - خواهد بود. پکن در یک گزارش رسمی در سال ۲۰۱۸ در مورد قطب شمال، قول داد که با توسعه چنین مسیرهایی و سرمایه‌گذاری در منابع و زیرساخت‌های منطقه، یک "جاده ابریشم قطبی" (polar Silk Road) بسازد.

چین همچنین، چارچوب حکمرانی قطب شمال را به گونه‌ای تغییر داد تا مسائلی مانند تغییرات اقلیمی و پیشبرد حقوق کشورهای غیرقطبی را نیز دربر بگیرد. در این سند آمده است: "آینده قطب شمال به منافع کشورهای قطب شمال، رفاه کشورهای غیرقطبی و رفاه کل بشریت مربوط می‌شود. حکمرانی قطب شمال نیازمند مشارکت و همکاری همه ذینفعان است."

علاقه پکن به قطب شمال امر جدیدی نیست. در سال ۱۹۶۴، چین اداره اقیانوسی دولتی را تأسیس کرد، یک آژانس دولتی که ماموریت آن شامل انجام سفرهای اکتشافی قطبی بود. تحقیقات مرتبط با قطب شمال این کشور در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۱۹۸۰ شتاب گرفت. در سال ۱۹۸۹، دولت موسسه تحقیقات قطبی مستقر در شانگهای را تأسیس کرد و قابلیت‌ها و مشارکت‌های تحقیقاتی قطب شمال خود را در طول دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ گسترش داد. در سال ۲۰۱۳، چین به عنوان ناظر در شورای شمالگان(the governing Arctic Council) که متشکل از نمایندگان کانادا، دانمارک (به نمایندگی از گرینلند)، فنلاند، ایسلند، نروژ، روسیه، سوئد و ایالات متحده و همچنین مردم بومی است، عضویت یافت. از آن زمان، چین به یکی از فعال‌ترین اعضای ناظر شورا تبدیل شده و در طیف گسترده‌ای از گروه‌های کاری و گروه‌های ویژه شرکت می‌کند. محققان چینی همچنان استدلال می‌کنند که چین باید نقش بیشتری در تصمیم‌گیری‌های قطب شمال ایفا کند، زیرا تغییرات اقلیمی، قطب شمال را به یک مسئله مشترک جهانی تبدیل کرده است و حضور شرکت‌های چینی برای کشتیرانی و استخراج انرژی قطب شمال ضروری هستند.

تلاش‌های پکن با مقاومت روبرو شده است. کشورهای قطب شمال نگران وابستگی بیش از حد به سرمایه‌گذاری چین و خطرات امنیتی ناشی از آن هستند.کانادا، دانمارک، ایسلند و سوئد همگی تعدادی از پروژه‌های قطب شمال چین را در سرزمین‌های خود رد یا لغو کرده‌اند. طبق مطالعه‌ای که توسط مرکز بلفر در سال ۲۰۲۵ انجام شده است، از ۵۷ پروژه سرمایه‌گذاری پیشنهادی چین در قطب شمال، تنها ۱۸ مورد فعال هستند.

اما در حالی که دولت­های دموکراتیک عمدتاً کشور خود را به سرمایه‌گذاری‌های جدید چین بسته‌اند، دولت متفاوتی درهای خود را گشوده است: روسیه. از سال ۲۰۱۸، چین و روسیه به رایزنی‌های دوجانبه خود در مورد قطب شمال رسمیت بخشیده‌اند. روابط آنها به ویژه پس از تهاجم مسکو به اوکراین در سال ۲۰۲۲ و انزوای اقتصادی آن کشور از بقیه اعضای شورای قطب شمال، برجسته‌تر شد. از آن زمان، شرکت‌های چینی توافق‌نامه‌هایی را برای توسعه یک معدن تیتانیوم و ذخایر لیتیوم و همچنین ساخت راه‌آهن جدید و بندر آب‌های عمیق با روسیه امضا کرده‌اند. قابلیت‌های چین و روسیه برای اکتشاف، تجارت و گشت‌زنی در قطب شمال، بسیار فراتر از ایالات متحده است. چین همچنین از همکاری خود با روسیه برای افزایش دسترسی نظامی خود به منطقه استفاده کرده است. از سال ۲۰۲۲، این دو کشور حتی چندین رزمایش مشترک، از جمله در دریای برینگ، دریای چوکچی و اقیانوس منجمد شمالی و همچنین یک گشت‌زنی مشترک بمب‌افکن در نزدیکی سواحل آلاسکا انجام داده‌اند. پکن و مسکو همچنین برای ورود بلاواسطه‌ کشورهای عضو بریکس به مباحث قطب شمال، با یکدیگر همکاری کرده‌اند. آنها یک گروه کاری بریکس در زمینه علوم و فناوری اقیانوسی و قطبی تاسیس کردند و روسیه از این نهاد دعوت کرده است تا یک ایستگاه علمی بین‌المللی در مجمع‌الجزایر سوالبارد ایجاد کند.

با این حال، تلاش‌های چین برای توسعه این حوزه کافی نبوده است. تعامل برزیل و هند با قطب شمال عمدتاً از طریق همکاری‌های دوجانبه با روسیه بوده است. برخی از تحلیلگران هندی نگرانی آشکار خود را در مورد نقش رو به گسترش چین در منطقه ابراز کرده‌اند. و علیرغم همسویی ظاهری بین چین و روسیه، مسکو از پیشنهاد پکن برای ایفای نقش گسترده‌تر در حکمرانی قطب شمال حمایت نکرده است. رزمایش‌های نظامی مشترک آنها عمدتاً نمایشی است. در سال 2020، نیکولای کورچونوف، فرستاده ویژه وزارت امور خارجه روسیه در شورای شمالگان، با نظر مایک پمپئو، وزیر امور خارجه وقت ایالات متحده، مبنی بر وجود دو گروه از کشورها، کشورهای قطبی و غیر قطبی ، موافقت کرد و اظهار داشت که چین هیچ هویت قطبی ندارد. در همان سال، مسکو یک استاد روسی را که در مورد قطب شمال مطالعه می‌کند، پس از اینکه مطالب طبقه‌بندی شده مربوط به روش‌های شناسائی زیردریایی را در اختیار چین قرار داد، به خیانت بزرگ متهم کرد.

گام­های جسورانه در قلمروهای ناشناخته

اما آخرین مرز: فضا. از اوایل سال ۱۹۵۶، چین اکتشافات فضایی را اولویت امنیت ملی خود می‌دانست. بلافاصله پس از پرتاب ماهواره‌های شوروی و ایالات متحده در سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۵۸، مائو تسه‌تونگ، رهبر چین، اعلام کرد: «ما نیز ماهواره خواهیم ساخت.» سپس این کشور در آوریل ۱۹۷۰، ماهواره دونگ فانگ هونگ ۱ را به مدار پرتاب کرد.

در طول دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، چین یک برنامه فضایی گسترده را با اهداف علمی، اقتصادی و نظامی ایجاد کرد. در سال ۲۰۰۰، دولت چین اولین گزارش رسمی خود را منتشر کرد که اولویت‌های خود را در فضای بیرونی تشریح می‌کرد. این اولویت‌ها شامل استفاده از منابع فضا، دستیابی به پروازهای فضایی سرنشین‌دار و انجام اکتشافات فضایی با محوریت ماه بود. فضا نیز برای شی جین‌پینگ از اولویت‌های ویژه‌ای برخوردار است. او در سال ۲۰۱۳ گفت: «توسعه برنامه فضایی و تبدیل کشور به یک قدرت فضایی، رویای فضایی است که ما پیوسته دنبال کرده‌ایم.» در سال ۲۰۱۷، چین نقشه راهی را برای تبدیل شدن به «قدرت فضایی پیشرو در جهان تا سال ۲۰۴۵» با پیشرفت‌های بزرگ برنامه‌ریزی‌شده ترسیم کرد. این نقشه راه به ثمر رسیده است: چین علاوه بر برنامه فضایی تجاری رو به پیشرفت خود، قابلیت‌های پیچیده جنگ فضایی، از جمله مجموعه‌ای رو به رشد از ماهواره‌های شناسایی، ارتباطی و هشدار اولیه را توسعه داده است. از بیش از ۷۰۰ ماهواره‌ای که چین در مدار قرار داده است، بیش از یک سوم آنها برای اهداف نظامی استفاده می‌شوند. گزارش رسمی ۲۰۲۲ این کشور، همه این پیشرفت‌ها را اعلام کرد. برخی از مقامات و کارشناسان فضایی ایالات متحده معتقدند که چین طی پنج تا ده سال آینده، از ایالات متحده به عنوان کشوری پیشرو در زمینه سفرهای فضایی پیشی خواهد گرفت، از جمله با تبدیل شدن به اولین کشوری که از زمان ماموریت آپولو ۱۷ ایالات متحده در سال ۱۹۷۲، انسان را به ماه بازمی‌گرداند.

همانند بستر آب­های بین­المللی، قابلیت‌های فناوری قابل توجه چین و حاکمیت بازتر در مناطق مرزی آن، پکن را قادر می‌سازد تا نقش رهبری قابل توجهی در فضا ایفا کند. پکن به شریک مهمی برای سایر کشورهای کمتر توسعه‌یافته علاقه‌مند به تحقیقات و اکتشافات فضایی تبدیل شده است. این کشور به توافق­نامه­های دوجانبه با ۲۶ کشور افتخار می‌کند. همچنین با دفتر امور ماورای جو سازمان ملل متحد برای انجام آزمایشات از طریق ایستگاه فضایی تیانگونگ خود، همکاری می‌کند.

با این حال، معنادارترین تلاش پکن برای رهبری فضایی، ایستگاه تحقیقاتی بین‌المللی ماه(ILRS) است که یک تلاش مشترک بین چین و روسیه است که اولین بار در سال ۲۰۱۷ اعلام شد. قرار است این ایستگاه به عنوان یک پایگاه دائمی در قطب جنوب ماه آغاز شود و در نهایت به شبکه‌ای از تأسیسات مداری و سطحی گسترش یابد که از اکتشاف، استخراج منابع و سکونت طولانی مدت پشتیبانی می‌کند. چین قصد دارد با ارائه فرصت‌هایی برای آموزش علمی، همکاری و دسترسی به برخی از فناوری‌های فضایی چین و روسیه، 50 کشور، 500 موسسه تحقیقاتی بین‌المللی و 5000 محقق خارجی را به عضویت ILRS درآورد. برای این منظور، ILRS را از طریق سازمان‌های چندجانبه مانند بریکس و سازمان همکاری شانگهای ارائه کرده است.

پکن و مسکو، ILRS را به عنوان جایگزینی برای برنامه آرتمیس به رهبری ایالات متحده- تلاش واشنگتن برای بازگشت به ماه- و همچنین توافق‌نامه‌های آرتمیس قرار داده‌اند. توافق‌نامه‌های آرتمیس که در سال ۲۰۲۰ توسط ایالات متحده و هفت کشور دیگر منعقد شدند، اصول و دستورالعمل‌های غیرالزام‌آوری را برای اکتشافات صلح‌آمیز فضایی، استفاده از منابع فضایی، حفظ میراث فضایی، قابلیت همکاری و به اشتراک‌گذاری داده‌های علمی تعیین می‌کنند. این توافق‌نامه‌ها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که با معاهدات و کنوانسیون‌های فضایی بین‌المللی موجود سازگار باشند. تا اوایل نوامبر، ۶۰ کشور آن را امضا کرده‌اند.

یک کارشناس ارشد چینی این توافق‌نامه‌ها را تلاشی از سوی آمریکا برای استعمار و ایجاد «حاکمیت بر ماه» خوانده است. اما چین در جلب نظر کشورها به این پروژه نسبتاً ناموفق بوده است. ILRS علاوه بر چین و روسیه، تنها نظر ۱۱ کشور را جذب کرده است که چندین کشور از این کشورها یا هیچ برنامه فضایی ندارند یا فقط یک برنامه نوپا دارند. دو کشور از کشورهایی که به ILRS پیوستند، سنگال و تایلند، بعداً به توافق‌نامه‌های آرتمیس نیز پیوستند. جذابیت گسترده‌تر مورد اخیر از چندین عامل ناشی می‌شود. برخلاف ILRS، این توافق‌نامه‌ها بر روابط علمی، امنیتی و تجاری موجود بین ناسا و سایر کشورها بنا شده‌اند. آنها به کشورهای کوچک‌تر فرصت‌هایی برای پیشرفت صنایع فضایی خود می‌دهند. آنها هنجارهای روشنی از شفافیت، قابلیت همکاری و اشتراک‌گذاری داده‌ها ارائه می‌دهند و کشورها را درگیر انزوای روسیه از بسیاری از اهتمامات اقتصادی و علمی جهان نمی‌کنند. در نهایت، برخلاف ILRS، کشورهایی که توافق‌نامه‌های آرتمیس را امضا می‌کنند، فرصتی برای فرستادن فضانوردان خود به ماه از طریق برنامه قمری ناسا(NASA’s lunar program)خواهند داشت.

رویکرد گسترده‌تر چین در مدیریت فضا نیز با مشکلاتی مواجه شده است. در سال 2022، تنها هفت کشور دیگر در رأی‌گیری علیه قطعنامه کمیته اول سازمان ملل متحد برای توقف آزمایش‌های موشک‌های ضدماهواره با صعود مستقیم که باعث تولید زباله‌های فضایی مخرب می‌شوند، به آن پیوستند. در سال 2024، چین از رأی‌گیری شورای امنیت سازمان ملل متحد در محکومیت استقرار سلاح‌های هسته‌ای در فضای بیرونی خودداری کرد - پیشنهادی که مورد حمایت همه اعضای دیگر به جز روسیه بود. تلاش‌های پکن و مسکو برای تدوین پیمان خود در مورد جلوگیری و استقرار سلاح در فضا، تنها از جانب تعداد محدودی از کشورها، مانند بلاروس، ایران و کره شمالی، مورد حمایت قرار گرفته است. با این وجود حرکت پکن رو به جلو بوده است. این کشور همچنان به پیشبرد چارچوب‌های حاکمیتی خود و سرمایه‌گذاری در فناوری‌های مرتبط با فضا ادامه می‌دهد. و اگر پکن ابتدا انسان را به ماه بازگرداند، یک برتری نمادین قدرتمند نسبت به ایالات متحده به دست خواهد آورد که تلاش‌های این کشور را برای شکل‌دهی به هنجارها و فناوری‌ها در مسابقه فضایی تقویت خواهد کرد.

سخت‌افزار و قدرت سخت‌

چین می‌خواهد فراتر از حوزه‌های فیزیکی تسلط داشته باشد. شی همچنین می‌خواهد پکن بر قلمرو سایبری نیز حکومت کند. در طول دوران تصدی او، چین به یک قدرت مخابراتی تبدیل شده است. ابتکار جاده ابریشم دیجیتال او در سال ۲۰۱۵، دو شرکت مخابراتی چینی، هواوی و ZTE، را قادر ساخته است تا تقریباً ۴۰ درصد از بازار تجهیزات مخابراتی جهانی را، از نظر درآمد، به دست آورند. سیستم ماهواره‌ای Beidou چین در بسیاری از نقاط جهان از دقت موقعیت‌یابی بیشتری نسبت به GPS برخوردار است. فناوری‌های کابل زیر دریایی چین نیز به سرعت در حال افزایش سهم خود از بازار جهانی هستند.

پکن همچنین می‌خواهد استانداردهای جهانی را برای فناوری‌های استراتژیک آینده تعیین کند. ابتکارات آن، مانند استراتژی استانداردهای چین ۲۰۳۵، تعداد شرکت‌کنندگان چینی و پیشنهادهای ارائه شده به نهادهای تعیین استاندارد را به طرز چشمگیری افزایش داده است. طبق گزارش Nature، در سال ۲۰۲۲، هواوی به تنهایی بیش از ۵۰۰۰ پیشنهاد استاندارد فناوری را به بیش از ۲۰۰ سازمان استاندارد ارائه کرده است. (برخی از ناظران خارجی گزارش داده‌اند که پکن با اصرار بر اینکه شرکت‌های چینی به عنوان یک بلوک به پیشنهادهای چینی رأی دهند و با ارائه مشوق‌های مالی به شرکت‌ها برای ارائه آنها، بهترین شیوه‌ها را تضعیف کرده است که منجر به تعداد زیادی پیشنهاد ضعیف شده است.)

برای چین، تعیین استانداردها نه تنها در مورد تضمین پیروزی‌های تجاری است. بلکه در مورد ایجاد هنجارهای سیاسی و امنیتی مطلوب نیز هست. پیشنهاد چین برای معماری جدید اینترنت، به نام IP جدید، نمونه‌ای از این موارد است. در سال ۲۰۱۹، هواوی، چاینا موبایل، چاینا یونیکام و وزارت صنعت و فناوری اطلاعات چین به طور مشترک IP جدید را به گروه مشاوره استانداردسازی مخابرات اتحادیه بین‌المللی مخابرات ارائه کردند. به گفته فایننشال تایمز، مقامات چینی استدلال کردند که پروتکل کنترل انتقال/پروتکل اینترنت مربوط به دهه ۱۹۷۰، سیستم امروزی برای مسیریابی و ارائه داده‌ها، قادر به پشتیبانی از خواسته‌های اینترنت آینده - مانند پذیرش گسترده وسایل نقلیه خودران - نخواهد بود. فراتر از جنبه‌های فنی، رهبران چین معتقدند که اینترنت فعلی، که بر اساس پروتکل طراحی شده توسط ایالات متحده ساخته شده است، منعکس کننده یک سیستم حاکمیتی به رهبری آمریکا است که با منافع پکن همسو نیست. در مقابل، IP جدید، کنترل دولتی را در خود جای می‌دهد، از جمله با آسان‌تر کردن خاموش کردن بخش‌هایی از شبکه برای مقامات مرکزی. بنابراین IP جدید، تلاش چین برای اتصال ترجیحات فنی و سیاسی خود به اینترنت جهانی است.

شی، بستر دریاهای عمیق را به عنوان یک منطقه دارای اولویت هدف قرار داده است.

واکنش‌های منفی به پیشنهاد چین از سوی ژاپن، ایالات متحده و اروپا، و همچنین از سوی مهندسان برجسته اینترنت، سریع بود. کارشناسان استدلال کردند که سیستم موجود به اندازه کافی انعطاف‌پذیر است تا تکامل یابد و IP جدید، اینترنت را به شبکه‌های تحت کنترل دولت تقسیم می‌کند. اروپایی‌ها خاطرنشان کردند که پروتکل فعلی مانع توسعه هوش مصنوعی یا سایر فناوری‌های مهم نشده است. آنها همچنین استدلال کردند که نهادهای فنی مستقر، نه اتحادیه بین‌المللی مخابرات، باید استانداردها را تعیین کنند.

چین سخت تلاش کرد تا از اقتصادهای نوظهور و با درآمد متوسط، حمایت برای چشم‌انداز خود را جلب کند. این کشور یک موسسه تحقیقاتی شبکه آینده BRICS ایجاد کرد تا تحقیق و توسعه در 6G، هوش مصنوعی و پروتکل‌های جدید اینترنت را هماهنگ کند. همچنین این استدلال را مطرح کرد که پروتکل‌های اینترنتی پیشنهادی آن، همراه با تأمین مالی، تجهیزات و آموزش جاده ابریشم دیجیتال، به از بین بردن شکاف دیجیتال با اقتصادهای نوظهور کمک خواهد کرد. تعداد انگشت‌شماری از کشورهای آفریقایی - ساحل عاج، گینه، مالی، نیجر، نیجریه، سنگال، سودان جنوبی، تانزانیا، زامبیا و زیمبابوه - برای حمایت از پیشنهاد مالکیت معنوی جدید اقدام کردند. اما شور و شوق در جاهای دیگر خاموش بود. نکته قابل توجه این است که همانطور که هنری توگندهات و جولیا وو، تحلیلگران چینی، مشاهده کرده‌اند، هیچ ارتباطی بین دریافت کمک جاده ابریشم دیجیتال توسط یک کشور و حمایت آن از مالکیت معنوی جدید وجود ندارد.

با این حال، برخی دیگر از تلاش‌های دیجیتال چین پیشرفت بیشتری داشته‌اند. بسیاری از کشورهای عضو بریکس، از جمله برزیل، مصر، اتیوپی، عربستان سعودی، آفریقای جنوبی و امارات متحده عربی، با هواوی همکاری تجاری دارند. و چین در تلاش است تا از طریق مجموعه‌ای از پیشنهادها و فناوری‌های جدید، پایه‌های اینترنت تحت کنترل دولت را بنا نهد. به عنوان مثال، هواوی پیشنهاد IP جدید چین را به عنوان «شبکه‌ها و پروتکل‌های ارتباطی عمودی آینده» تغییر نام داده است. همانطور که گروهی از محققان دانشگاه آکسفورد خاطرنشان کرده‌اند، چین پیشنهادهای خود را «در انجمن‌ها» بررسی می‌کند و اغلب موارد مشابه یا یکسان را در چندین نهاد ارائه می‌دهد و به دنبال خرید است. در کارگاه 6G در ماه مارس در مقابل یک سازمان تعیین استاندارد، شرکت‌کنندگان چینی خواستار یک فناوری «شبکه اصلی کاملاً جدید 6G» شدند که امکان کنترل بیشتر را فراهم می‌کند، که هواوی در حال حاضر در حال توسعه آن است. علاوه بر این، چین همچنان در حال پیشرفت یک سیستم مسیریابی برای داده‌های اینترنتی است که به ارائه دهندگان شبکه و دولت‌ها کنترل بیشتری بر ترافیک داده‌ها می‌دهد. کارشناسان می‌گویند که پکن این سیستم را در چندین کشور آفریقایی راه‌اندازی کرده است.

ارزیابی شما چیست؟

یکی از آخرین ستون‌های باقی‌مانده از تسلط جهانی ایالات متحده، نقش محوری دلار در اقتصاد جهان است. دلار همچنان هم ارز پرمعامله و هم ارز ذخیره غالب است. این امر مزایای متعددی را برای ایالات متحده به ارمغان می‌آورد: هزینه‌های استقراض پایین‌تر برای دولت و شرکت‌هایش، توانایی محدود کردن دسترسی به معاملات دلاری و برتری مداوم بازارهای مالی ایالات متحده.

با این حال، چین متعهد به گسترش استفاده بین‌المللی از ارز خود، رنمینبی1، و کنار زدن دلار از جایگاه خود است. در پی بحران مالی جهانی، چین در سال ۲۰۰۹ طرح تسویه حساب تجاری رنمینبی را با انجمن کشورهای جنوب شرقی آسیا، هنگ کنگ و ماکائو به صورت آزمایشی اجرا کرد. تلاش‌های اولیه چین برای بین‌المللی کردن رنمینبی مورد توجه قرار نگرفت، اما ادامه یافت. این کشور اوراق قرضه با رنمینبی را معرفی کرد، خطوط مبادله ارزی را با بیش از ۳۰ کشور گسترش داد و بانک‌های تسویه حساب را برای تسهیل معاملات رنمینبی در مراکز مالی بزرگ تأسیس کرد. در سال ۲۰۱۵، این کشور سیستم پرداخت بین بانکی فرامرزی را راه‌اندازی کرد که به منظور ارائه جایگزینی برای انجمن ارتباطات مالی بین بانکی جهانی تحت سلطه ایالات متحده و اروپا، که بیشتر با نام سوئیفت شناخته می‌شود، طراحی شده است. امروزه، سیستم پرداخت چین بیش از ۱۷۰۰ بانک را در سطح جهان به هم متصل می‌کند. امور مالی جهانی، بیش از هر حوزه مرزی دیگر، زمینه‌ساز تلاش‌های چین برای پیشبرد منافع خود از طریق چارچوب‌های چندجانبه بوده است. پکن از ابتکار کمربند و جاده برای وادار کردن کشورهای شریک به پذیرش رنمینبی در قراردادها استفاده کرده است. برخی از اقتصاددانان چینی حتی از الزام مشارکت‌کنندگان در طرح کمربند و جاده برای تسویه حساب با رنمینبی حمایت کرده‌اند. این تلاش‌ها مؤثر بوده‌اند: تا ژوئن ۲۰۲۵، سهم تجارت کالاهای دوجانبه چین که با رنمینبی تسویه می‌شد، تقریباً به ۲۹ درصد رسید.

تلاش‌های چین با تحریم‌های ایالات متحده و اروپا تقویت شده است. شی جین پینگ در سخنرانی خود در کنفرانس مرکزی کار مالی حزب کمونیست چین در اکتبر ۲۰۲۳، بر این نکته تأکید کرد. او گفت: «تعداد کمی از کشورها با امور مالی به عنوان ابزاری برای بازی‌های ژئوپلیتیکی رفتار می‌کنند. آنها بارها با هژمونی ارزی بازی می‌کنند و اغلب از چوب بزرگ تحریم‌های مالی استفاده می‌کنند.» ایران و روسیه، در میان کشورهای تحت تحریم جهان، آشکارا دلار آمریکا را در تجارت دوجانبه کنار گذاشته‌اند. اما برزیل، هند و آفریقای جنوبی نیز از پذیرش ارزهای محلی و یک سیستم پرداخت متصل بریکس حمایت کرده‌اند، حتی اگر علاقه‌ای به تضعیف نقش مرکزی دلار ابراز نکرده باشند. تلاش‌های چین برای ترویج ارز خود، مانند سایر تلاش‌های استراتژیک خود، با موانعی روبرو شده است. رنمینبی تنها ۲.۹ درصد از پرداخت‌های جهانی را از نظر ارزش تشکیل می‌دهد و سهم آن در ذخایر ارزی جهانی در واقع در سال ۲۰۲۲ با ۲.۸ درصد به اوج خود رسید.

امروز، این رقم حدود ۲.۱ درصد در نوسان است. بین‌المللی‌سازی کامل رنمینبی مستلزم بازتر شدن حساب سرمایه، آزادسازی مالی و کاهش مداخله دولت در سیاست پولی است - گام‌هایی که خطر تضعیف کنترل حزب کمونیست بر اقتصاد را به همراه دارد. اما چین همچنین مایل است بدون افزایش استفاده از رنمینبی، از دلار فاصله بگیرد و استفاده از ارزهای محلی را گسترش دهد. و در این امر، تا حدودی به لطف استفاده واشنگتن از دلار به عنوان سلاح و نگرانی‌های سایر کشورها در مورد پایداری بدهی آمریکا، موفق شده است. مالکیت خارجی خزانه‌داری ایالات متحده از ۴۹ درصد در سال ۲۰۰۸ به ۳۰ درصد در سال ۲۰۲۴ کاهش یافته است.

رقابت همزمان برای فتح قله و کشف قعر

شی به روشنی اعلام کرده است که می‌خواهد نظام بین‌الملل را به گونه‌ای اصلاح کند که منعکس‌کننده منافع اقتصادی، سیاسی و امنیتی چین باشد. او می‌خواهد چین در بهره‌برداری از بستر دریاهای عمیق، قطب شمال و فضا پیشرو باشد. او می‌خواهد یک پروتکل اینترنتی جدید ایجاد کند که کنترل دولت را تقویت کند. او می‌خواهد یک نظام مالی جهانی، سرمایه‌گذاری و تجارت ایجاد کند که ایالات متحده و دلار بر آن تسلط نداشته باشند. برای تحقق این اهداف، پکن سال‌ها- بعضا دهه‌ها- صرف سازماندهی سطح فوق‌العاده‌ای از منابع دولتی و خصوصی، توسعه سرمایه انسانی، تلاش برای تصرف نهادهای موجود و توسعه نهادهای جدید کرده است. شاید از همه مهم‌تر، پکن پافشاری کرده است. منتظر زمان می‌ماند، تاکتیک‌های خود را تطبیق می‌دهد و از فرصت‌ها برای کسب سود در صورت بروز استفاده می‌کند.

چین هنوز پیروز نشده است. در واقع، از بسیاری جهات، تلاش‌های این کشور به نتیجه نرسیده است. هنوز جهان به طور کامل دیدگاه چین در مورد تغییر در هیچ حوزه‌ای را نپذیرفته است. حتی اقتصادهای با درآمد متوسط ​​و نوظهور، که چین اغلب ادعای نمایندگی آنها را دارد، نسبت به پیشنهادهای پکن محتاط بوده‌اند. اما استراتژی چین در هر زمینه‌ای موفقیت چشمگیری به همراه داشته است. دولت در ISA جایگاه پیشرو دارد. خود را به عنوان رهبر تجارت در قطب شمال تثبیت کرده، به منطقه دسترسی نظامی پیدا کرده و در حال تغییر روایت‌ها در مورد اینکه چه کسی در میز تصمیم‌گیری آن کرسی دارد، است. در فضا، خود را به یک قدرت برتر علمی و نظامی تبدیل کرده است. در حال پیشرفت در نهادهای تعیین‌کننده استاندارد است که به ایجاد و اداره زیرساخت‌های فناوری جهان کمک می‌کنند. نقش دلار را در سیستم مالی بین‌المللی کاهش داده، نقش ارز خود را در تجارت خارجی افزایش داده و دامنه سیستم پرداخت جایگزین خود را گسترش داده است. و قابلیت‌هایی که چین در هر یک از این حوزه‌ها، اعم از علمی، دیپلماتیک، نظامی، نهادی یا فیزیکی، انباشته است، آن را در موقعیتی قرار می‌دهد که به پیشبرد چشم‌انداز خود ادامه دهد. این بدان معناست که با وجود شکست‌هایش تا به امروز، بعید است مسیر خود را تغییر دهد و پکن به پیشرفت خود ادامه خواهد داد.

برای مقابله، ایالات متحده سه گزینه دارد: عقب‌نشینی و اعطای فضای مورد نظر چین، تلاش برای یافتن زمینه‌های مشترک، یا رقابت فعال. گزینه اول غیرقابل دفاع است؛ عقب‌نشینی هزینه‌های مادی زیادی را بر قابلیت ایالات متحده در تضمین امنیت سیاسی، اقتصادی و ملی خود تحمیل می‌کند. گزینه دوم جذاب است و دو کشور می‌توانند همکاری علمی را در دریای عمیق و فضا گسترش دهند. اما در بیشتر حوزه‌ها، شکاف بین دیدگاه‌های این دو کشور بسیار زیاد است که حداقل در کوتاه‌مدت این شکاف قابل پر کردن نیست.

تنها گزینه سوم باقی می‌ماند. اما برای رقابت، دفاع یا بهبود حکمرانی فعلی در قلمرو‌های مرزی، ایالات متحده باید قابلیت‌های خود را بازسازی کند و اعتبار خود را به عنوان یک رهبر جهانی مسئول بازیابد. قابلیت‌های سخت واشنگتن - از جمله یخ‌شکن‌های قطبی، نمونه‌های اولیه استخراج معادن در بستر دریا، نوآوری‌های پرداخت مالی، فناوری ارتباطات از راه دور و اکتشاف ماه و سایر فناوری‌های فضایی- یا در حال حاضر از چین عقب مانده‌اند یا به زودی عقب خواهند افتاد. برای رفع این مشکل، ایالات متحده باید در تمامی این حوزه­ها سرمایه‌گذاری کند.

پکن می‌تواند قبل از واشنگتن، انسان‌ها را به ماه بازگرداند.

دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، با صدور دستورات اجرایی که از ساخت دستگاه‌های برش امنیتی قطب شمال، مقررات‌زدایی از صنایع مرتبط با فضا و اعزام فضانوردان به مریخ پشتیبانی می‌کند، گام‌های اولیه‌ای را در این مسیر برداشته است. فرامین ترامپ همچنین از توسعه فناوری‌های استخراج معادن در بستر دریا حمایت می‌کند. همچنین واشنگتن از استیبل کوین‌ها و سایر دارایی‌های دیجیتال برای افزایش تقاضا برای دلار و همینطور از ترویج فناوری هوش مصنوعی آمریکایی در سطح جهانی حمایت می‌کند. اما این اقدامات، نقشه راه بلندمدتی را همانند چین، که به مقامات و صنایع خود ارائه داده است، ارائه نمی‌دهد. ایالات متحده در هر حوزه به یک استراتژی جامع نیاز دارد که مشتمل بر چشم‌انداز روشنی از اهداف اقتصادی و امنیتی ایالات متحده، سرمایه‌گذاری قابل توجه در قابلیت‌های سخت حیاتی کوتاه‌مدت و حمایت پایدار از تحقیق و توسعه برای تضمین رقابت‌پذیری بلندمدت، باشد. تأمین مالی این سرمایه‌گذاری‌ها مستلزم اشکال نوآورانه‌ای از همکاری دولت و بخش خصوصی، در امتداد قانون CHIPS و Science دولت بایدن در مورد نیمه‌هادی‌ها و همکاری وزارت دفاع ترامپ در مورد مواد معدنی کمیاب با MP Materials است. ایالات متحده همچنین باید با متحدان و شرکای خود همکاری کند تا اطمینان حاصل شود که نهادهای حاکم بر این حوزه‌ها، ارزش‌هایی نظیر شفافیت، باز بودن و رقابت در بازار را بازتاب می­دهند. در غیر این صورت، ایالات متحده صرفاً با ادعای مالکیت قادر نخواهد بود با توانایی چین در تغییر این حوزه، رقابت کند.

واشنگتن همچنین باید جایگاه خود را به عنوان یک رهبر جهانی مسئول، دوباره تثبیت کند. برای نمونه، جنگ تعرفه‌ای ترامپ، با تبدیل ایالات متحده به یک داور غیرقابل اعتماد در اقتصاد جهانی، دلارزدایی را شتاب بخشیده است. همانطور که کنت روگوف، اقتصاددان، اشاره کرده است، تهدید کشورها فقط آنها را به تنوع بخشیدن به ارزهای خود تشویق می‌کند. تهدید دولت ترامپ برای نادیده گرفتن ممنوعیت‌های سازمان بستر آب­های بین­المللی در مورد استخراج معادن بستر دریا، باعث ایجاد شکاف با بسیاری از متحدان ایالات متحده خواهد شد و ممکن است رژیم ISA را ساقط کند. این امر می‌تواند یک مسابقه واقعی به راه بیندازد - مسابقه‌ای که چین با توجه به قابلیت‌هایش، برای پیروزی در آن بسیار آماده‌تر از ایالات متحده است. در حوزه‌هایی مانند حاکمیت اینترنت و سیستم مالی جهانی، واشنگتن باید مجموعه کامل ابزارهای فناوری، مالی و دیپلماتیک خود را به کار گیرد تا سایر کشورها را به پذیرش دیدگاه ایالات متحده ترغیب کند.

ایالات متحده هنوز پنجره فرصتی برای تأیید مجدد گزاره ارزشی خود و همسو کردن جهان با رهبری خود دارد. علیرغم رفتار متلون و دمدمی مزاج ترامپ، واشنگتن همچنان شریک مطلوب‌تری برای اکثر دولت‌ها است. اما دولت باید با ترکیب معاملات مبتنی بر تراکنش با یک چارچوب استراتژیک گسترده‌تر که مزایای واقعی را برای سایر کشورها به ارمغان می‌آورد، جهت‌گیری «اول آمریکا» خود را با واقعیت جهانی که به طور فزاینده‌ای چندقطبی می‌شود، تطبیق دهد. ایجاد توافق‌نامه‌های آرتمیس در دولت اول ترامپ، مدل مفیدی را ارائه می‌دهد.

دولت اول ترامپ این توافق‌نامه‌ها را به عنوان توافق‌نامه‌های مبتنی بر قانون، شفاف، مشارکتی و فراگیر تدوین کرد و در عین حال برنامه‌های ظرفیت‌سازی را در زمینه‌هایی مانند قانون فضا، مدیریت منابع و داده‌های ماهواره‌ای نیز ارائه داد. ابتکاراتی که مظهر همین نوع نوآوری، گشودگی و مشارکت واقعی هستند، رهبری آمریکا را از رهبری چین متمایز می‌کنند و بهترین فرصت را برای حفظ نفوذ ایالات متحده در مرزهای ناشناخته نظام بین‌المللی فراهم می‌کنند.

یداله فضل الهی

1404/09/25

  1. RENMINBI : رنمینبی نام رسمی ارز چین است و اصطلاحی است که به‌معنای «پول مردم» یا «ارز مردمی» است، در حالی که یوان به هر واحد از این ارز اشاره دارد.

برچسب‌ها: چین, قلمروهای جدید قدرت, فضا, اکتشاف دریاهای عمیق
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴ساعت 10:26  توسط یداله فضل الهی  | 

پس از محور مقاومت : قدرت پایدار فرقه‌گرایی در خاورمیانه

ماریا فانتاپی و ولی نصر ۱۰ دسامبر ۲۰۲۵، Foreign affairs یداله فضل الهی 1404/09/23

ماریا فانتاپی، رئیس برنامه مدیترانه، خاورمیانه و آفریقا در موسسه امور بین‌الملل در رم است.

ولی نصر، استاد کرسی مجید خدوری در رشته امور بین‌الملل و مطالعات خاورمیانه در دانشکده مطالعات بین‌المللی پیشرفته دانشگاه جان هاپکینز و نویسنده کتاب «استراتژی بزرگ ایران: تاریخ سیاسی» است.

این باور عمومی شده است که حملات اسرائیل و ایالات متحده به ایران در سال جاری و فروپاشی متحدان و شبه‌نظامیان نیابتی تهران در غزه، لبنان و سوریه، به طور قاطع نفوذ ایران در خاورمیانه را محدود کرده است. اما این دیدگاه، ماهیت به اصطلاح «محور مقاومت» ایران- و توانایی بالقوه تهران برای بازسازی آن- را به اشتباه درک می‌کند. پس از حمله ایالات متحده به عراق در سال ۲۰۰۳، ایران از این آشفتگی برای ایجاد یک شبکه ایدئولوژیک فراملی از جوامع، دولت‌ها و شبه‌نظامیان شیعه از ایران تا عراق، لبنان، یمن و سرزمین‌های فلسطینی یا آنچه ملک عبدالله اردن با نگرانی از آن به عنوان «هلال شیعی» یاد کرد، بهره برد. تا سال ۲۰۱۴، تحلیلگران مرتباً مشاهده می‌کردند که تهران چهار پایتخت عربی را کنترل می‌کند: بغداد، بیروت، دمشق و صنعا.

از نظر نظامی، این محور اکنون در حال فروپاشی است. معماران ایرانی آن در حال پیر شدن هستند و شرکای آنها در جهان عرب توسط حملات اسرائیل از بین رفته‌اند. نزدیکی محتاطانه در دو سال گذشته بین ایران و عربستان سعودی، که رقابت آنها قبلاً منجر به درگیری فرقه‌ای در منطقه شده بود، نیز به این تصور کمک کرده است که نبرد فرقه‌ای در خاورمیانه پایان یافته است.

اما حتی اگر پرده از روی محور مقاومت برداشته شود، هویت سیاسی و مذهبی شیعه دست نخورده باقی مانده است. اگرچه شبکه نیابتی ایران به تهران کمک کرد تا نفوذ گسترده خود را بر جهان عرب حفظ کند، اما انعطاف‌پذیری این محور همچنین به قدرت پایدار ایمان، اجتماع و پیوندهای خانوادگی متکی بود. آنچه در آینده برای شیعیان منطقه پیش می‌آید، سؤالی است که بر تلاش‌های کشورهای عربی خلیج فارس و ایالات متحده برای ایجاد ثبات در خاورمیانه پس از جنگ ویرانگر بین اسرائیل و حماس سایه افکنده است. بنابراین، این صلح‌طلبان بالقوه باید توجه بسیار بیشتری به در نظر گرفتن شیعیان منطقه، چه در داخل و چه در خارج از ایران، در چشم‌انداز خود برای نظم منطقه‌ای داشته باشند. طرح فعلی برای خلع سلاح حزب‌الله بدون پایان دادن به اشغال جنوب این کشور توسط اسرائیل- چه برسد به بازسازی مناطق شیعه‌نشین ویران‌شده لبنان، جایگزینی خدماتی که زمانی شیعیان از حزب‌الله دریافت می‌کردند، یا دادن حق رأی بیشتر به شیعیان در سیاست ملی- عملاً شیعیان را از حق رأی محروم می‌کند. اگر اسرائیل تهدیدهای اخیر خود برای حمله به لبنان را عملی کند، این امر تهدیدی وجودی برای جامعه شیعه این کشور ایجاد کرده و آنها را به مقاومت بسیج خواهد کرد. و با ادغام حکومت سنی در سوریه و فشار ارتش ایالات متحده بر شبه‌نظامیان شیعه در عراق، احساس محاصره شیعیان می‌تواند ابعاد منطقه‌ای به خود بگیرد. اگر شیعیان در تلاش‌ها و دیپلماسی برای دولت‌سازی به حاشیه رانده شوند، احتمالاً دوباره به سیاست‌های فرقه‌ای به عنوان یک استراتژی بقا روی خواهند آورد و بی‌ثباتی گسترده‌تری را دامن خواهند زد. و بدون سهمی در نظم جدید، نمی‌توان ایران را با موفقیت مهار کرد.

جهش ایمان

اگرچه شیعیان تنها ۱۵ تا ۲۰ درصد از مسلمانان جهان را تشکیل می‌دهند، اما تقریباً نیمی از جمعیت مسلمانان خاورمیانه را تشکیل می‌دهند. مسلمانان شیعه اکثریت جمعیت بحرین، ایران و عراق و تقریباً اکثریت جمعیت یمن را تشکیل می‌دهند. آنها بزرگترین جامعه مذهبی در لبنان هستند. با این حال، در طول قرن بیستم، چهره منطقه سنی بود. انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹، شبح تسلط شیعیان- و به همراه آن، مقاومت سنی‌ها- را برانگیخت. تنش‌های فرقه‌ای، زیربنای جنگ طاقت‌فرسای ایران و عراق در سال‌های ۱۹۸۰-۱۹۸۸ بود که روابط فراملی کلیدی شیعه را ایجاد کرد: ابومهدی المهندس، که بعدها رهبر شبه‌نظامیان شیعه عراق شد، در طول آن جنگ از عراق گریخت و در کنار همسالان ایرانی خود علیه صدام حسین جنگید.

این روابط فراملی شیعه پس از سرنگونی دولت عراق توسط نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۰۳ به طرز چشمگیری گسترش یافت و باعث احیای هویت مذهبی شد، زیرا شیعیان بیشتری راه خود را به زیارتگاه‌های مقدس در ایران، عراق و سوریه و همچنین مراکز تاریخی آموزشی شیعه در نجف، جنوب بغداد، و قم، جنوب تهران، پیدا کردند. نیروهای سیاسی و نظامی شیعه نیز برای پر کردن خلاهای قدرت در عراق ظهور کردند. در اواسط دهه ۲۰۰۰، سپاه پاسداران ایران از متحدان عراقی مانند المهندس و جنگجویان حزب‌الله لبنان مانند علی موسی دقدوق و عماد مغنیه برای سازماندهی شبه‌نظامیان شیعه عراقی که از خلع سلاح و پیوستن به گذار سیاسی به رهبری ایالات متحده خودداری می‌کردند، کمک گرفت.

هنگامی که بهار عربی در سال ۲۰۱۱ آغاز شد، نفوذ ایران و شیعیان در جهان عرب با جنگ‌های داخلی که سوریه و یمن را در بر گرفت، گسترش بیشتری یافت. این مبارزات قدرت ناگزیر فرقه‌ای بودند: حاکمان علوی سوریه به طور نامحسوسی با شیعه‌گرایی شناخته می‌شدند، اما تهدیدی که اسلام‌گرایی سنی برای آنها ایجاد می‌کرد، آنها را به متحدان نزدیک ایران و حزب‌الله تبدیل کرد. در سال ۲۰۱۳، ایران و حزب‌الله جنگجویان شیعه افغان، عراقی و پاکستانی را سازماندهی کردند تا به ارتش بشار اسد، رئیس جمهور سوریه، در به چالش کشیدن اسلام‌گرایان سنی که توسط رقبای سنی منطقه‌ای ایران حمایت می‌شدند، کمک کنند. سال بعد، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران به شبه‌نظامیان شیعه عراقی پیوست و جنگی تمام‌عیار علیه دولت اسلامی (که به داعش نیز معروف است) به رهبری سنی‌ها آغاز کرد. قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه پاسداران، رهبری این کارزار را بر عهده داشت و به حضوری فراگیر در میدان‌های نبرد عراق و سوریه تبدیل شد. در همین حال، حوثی‌های یمن- که از شاخه زیدی مذهب شیعه پیروی می‌کنند- در به چالش کشیدن سنی‌های یمن با ایران همسو شدند.

مراجع ارشد مذهبی شیعه، شیعیان طبقه متوسط ​​​​جریان اصلی در مکان‌هایی مانند بغداد و بیروت، و نخبگان شیعه که از خون‌ریزی فرقه‌ای داعش می‌ترسیدند، همگی از جنگ علیه داعش حمایت کردند و آن را به یک مبارزه گسترده شیعی تبدیل کردند. در ژوئن ۲۰۱۴ - در حالی که داعش در آستانه دروازه بغداد بود - آیت‌الله العظمی علی سیستانی، روحانی ارشد شیعه عراق، که همیشه با تلاش‌های ایران برای بسیج شیعیان در سراسر منطقه برای مبارزات نظامی مخالف بود، حتی یک حکم مذهبی صادر کرد که جوانان عراقی را به پیوستن به شبه‌نظامیان سردارسلیمانی تشویق و ترغیب می‌کرد.

پیروزی‌های میدان نبرد بر داعش به حفظ حکومت شیعه در عراق، مبارزه حوثی‌ها در یمن و رژیم بعثی در سوریه کمک کرد. این پیروزی‌ها همچنین به پیوند مبارزه شبه‌نظامیان سنی حماس و جهاد اسلامی فلسطین علیه اسرائیل و مبارزه عمومی محور مقاومت کمک کرد. ایران که از این موفقیت‌ها دلگرم شده بود، از این محور برای اعمال قدرت در سراسر مدیترانه و دریای سرخ استفاده کرد و به اصطلاح حلقه‌ای از آتش را در اطراف اسرائیل ایجاد کرد.

شکاف‌های فزاینده

اما شکست قاطع داعش در سال ۲۰۱۹ شرایط را برای افول این محور فراهم کرد. بسیج جوانان مسلمان شیعه در گروه‌های شبه‌نظامی ضد داعش به شدت کاهش یافت. روحانیون برجسته شیعه در منطقه تمایل کمتری به تلفیق مناسک مذهبی با مشارکت در تلاش‌های نظامی ایران نشان دادند. سیستانی از جایگاه خود در شهر نجف عراق، آشکارا از مبارزات این محور فاصله گرفت و خشونت شبه‌نظامیان را محکوم کرد و استدلال کرد که قدرت پایدار شیعیان در عراق در توانایی آنها برای ایجاد نفوذ بر دولت و سیاست نهفته است.

شبه‌نظامیان شیعه در طول مبارزات ضد داعش، کنترل بخش وسیعی از خاک عراق را به دست گرفته بودند و از دسترسی ارتش و پلیس عراق در شهرهای متعدد و بخش‌های خاصی از بغداد فراتر رفته و مستقل از دولت مرکزی، قدرت اقتصادی قابل توجهی به دست آورده بودند. اما اعتبار آنها به عنوان ناجیان شیعیان و ضامنین ثبات در عراق، با درگیر شدن در آدمکشی و سرکوب اعتراضات ضد فساد، آسیب دید. در سال ۲۰۲۰، حمله هوایی ایالات متحده، که منجر به کشته{شهید} شدن سلیمانی و المهندس شد، ضایعه دیگری برای این محور بود. در سال ۲۰۲۱، احزاب سیاسی عراقی وابسته به ایران و شبه‌نظامیان تحت حمایت ایران تنها ۱۷ کرسی در پارلمان به دست آوردند که در مقایسه با ۴۸ کرسی در سال ۲۰۱۸ ، کاهش قابل توجهی داشته است.

حمله رهبری حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، در ابتدا به نظر می‌رسید که یک نمایش قدرت سهمگین از سوی محور مقاومت باشد. اما در واقعیت، این حمله، افول و زوال این محور را آشکارتر و تسریع کرد. نیروهای شیعه در سراسر منطقه تلاش کردند تا در حمایت از حماس بسیج شوند. اما در نوامبر ۲۰۲۴، اسرائیل با تبدیل تجهیزات ارتباطی حزب‌الله به بمب، ۴۲ نفر را کشته و هزاران نفر از مقامات و جنگجویان این گروه را معلول کرد و ده‌ها تن از فرماندهان و رهبر کاریزماتیک آن، حسن نصرالله، را در یک حمله هوایی ترور کرد. یک ماه پس از آن، در سوریه، رژیم اسد در مقابل ارتش در حال پیشروی جنگجویان سنی تحت حمایت ترکیه، سقوط کرد.

وقتی اسرائیل و ایالات متحده در ماه ژوئن حمله نظامی مستقیم و کوبنده خود را به ایران آغاز کردند، نیروهای نیابتی شیعه تهران، برای کمک به دفاع از ایران قیام نکردند. رهبران ایران که مجبور شده بودند توجه خود را به داخل معطوف کنند، درخواست‌های کمک فراملی{از نیروهای محور مقاومت}را مفید فایده ندیدند و در عوض، از مردم ایران خواستند که از سرزمین خود دفاع کنند. به همین ترتیب، متحدان شیعه ایران در عراق و لبنان از لفاظی‌هایی که مبتنی بر تاکید بر هویت مذهبی فراملی بود، روی گرداندند و به طور کامل بر پذیرش سیاست ملی‌گرایی، پافشاری کردند.

رهبرانی که بر پدیداری شیعیان نظارت داشتند، در حال خروج از صحنه هستند.

به نظر می‌رسد ایران به جای هدایت متحدان منطقه‌ای خود، اکنون از رهبری آن متحدان پیروی می‌کند. آنچه زمانی یک سیستم نفوذ متمرکز و وابسته به یکدیگر بود، امروزه بیشتر شبیه فدراسیونی از گروه‌های همفکر شده است که اهداف مشترکی دارند اما به صورت مستقل عمل می‌کنند. در عراق، ایران نیروهای نیابتی خود را تشویق می‌کند که لباس‌های خاکی خود را با کت و شلوار عوض کنند و به روند سیاسی بپیوندند. در لبنان، حزب‌الله ممکن است تحت فشار اسرائیل و ایالات متحده خلع سلاح را بپذیرد تا از جنگ با اسرائیل و جنگ داخلی با سایر جناح‌های لبنانی اجتناب کند. و تغییرات در داخل خود ایران- افزایش روزافزون ملی‌گرایی و کاهش سخت‌گیری‌های مذهبی، به ویژه اعمال سهل‌گیرانه‌تر حجاب- ادعای این کشور برای رهبری معنوی فراملی را تضعیف می‌کند.

رهبرانی که بر ظهور و پدیداری شیعیان نظارت داشتند نیز در حال خروج از صحنه هستند. فرماندهان و روحانیونی که در انقلاب ۱۹۷۹ ایران شرکت داشتند (و موفق به جان سالم به در بردن از ترور شده‌اند) در حال پیر شدن هستند. علی خامنه‌ای، رهبر معظم ایران، ۸۶ ساله است. سیستانی، که رهبری احیای منطقه‌ای پارسائی شیعه با محوریت شهرهای مقدس عراق را بر عهده داشت، ۹۵ ساله و بیمار است. نجف و قم مدت‌هاست که کرسی‌های رقیب آموزش شیعه بوده‌اند، اما در طول دهه‌هایی که ایران بر تقویت قدرت نظامی و سیاسی تمرکز داشت، نجف بیش از قم(یا تهران) نمایندگی مرجعیت مذهبی شیعه را عهده­دار شد. جانشین سیستانی در عراق، نه جانشین خامنه‌ای در ایران، شیعیان را در امور اعتقادی مرجعیت و هدایت خواهد کرد.

اسرائیل می‌خواهد با دامن زدن فعال به شکاف بیشتر در میان شیعیان، شبکه منطقه‌ای ایران را از هم بپاشد. ا این تصور وجود دارد که اگر دولت‌های ضعیف اما مطیعی که اقلیت‌های خود- به ویژه شیعیان- را آزار و اذیت یا تهدید می‌کنند، در لبنان و سوریه قدرت را به دست بگیرند، انرژی شیعیان به جای مبارزه با اسرائیل، بر مبارزات داخلی برای حفظ قلمرو و نفوذ خود، متمرکز خواهد شد. در همین حال، اسرائیل در اشغال جنوب لبنان، مرتباً به اهداف شیعه حمله می‌کند و ده‌ها غیرنظامی و همچنین جنگجویان حزب‌الله را می‌کشد. و تلاش‌های آن کشور برای جلوگیری از اعمال کنترل دمشق بر تمام مناطق سوریه، اقلیت‌های این کشور را در مسیر برخورد با دولت مرکزی خود قرار می‌دهد.

خطرات پنهان

با این حال، کاهش قدرت نظامی شیعیان در سراسر خاورمیانه به این معنی نیست که هویت مذهبی شیعیان و حس عضویت در یک جامعه مذهبی فراملی تضعیف شده است. تعداد شیعیانی که به زیارت شهرهای مقدس عراق می‌روند، علیرغم خسارات سیاسی و نظامی، سال به سال به طور پیوسته در حال افزایش است. در ماه اوت، مراسم بزرگداشت شهادت امام سوم شیعیان{امام حسین علیه السلام}، حدود ۲۱ میلیون زائر را به شهر کربلا در عراق کشاند.

با تضعیف ایران و افزایش فشار بر شبه‌نظامیان شیعه برای خلع سلاح، شیعیان از آینده‌ای آکنده از حاشیه‌نشینی و خشونت می‌ترسند. سوریه که کانون اصلی محور مقاومت بود، اکنون توسط کهنه سربازان داعش و سایر گروه‌های سنی ستیزه‌جو که در طول جنگ داخلی سوریه علیه حزب‌الله جنگیدند، اداره می‌شود. رژیم جدید دمشق، توسط قدرت‌های اصلی سنی منطقه؛ ترکیه و عربستان سعودی؛ حمایت می‌شود و به دنبال ایجاد توافق با اسرائیل است. در همین حال، شیعیان در لبنان و عراق نگرانند که دمشق بتواند با حمایت از سنی‌های کشورهای آنها، موازنه قدرت را به ضرر شیعیان تغییر دهد.

شیعیان که احساس می­کنند در تهدید و محاصره هستند، ممکن است حتی قاطعانه‌تر به سمت یک هویت جمعی روی آورند. اقلیت‌های دروزی و علوی سوریه از قبل، شروع به مقاومت در برابر اقتدار دمشق کرده‌اند. برای جلوگیری از جنگ‌های داخلی جدید، فروپاشی دولت و ظهور مجدد افراط‌گرایی- به طور خلاصه، همان شرایطی که در وهله اول به ایران اجازه داد محور مقاومت را ایجاد کند- تلاش‌های دولت‌سازی در لبنان و سوریه باید بر تضمین حقوق برابر برای همه جوامع متمرکز شود. اگر بیروت و دمشق اقلیت‌ها را کنار بگذارند، شیعیانِ به حاشیه رانده شده، دوباره برای جلب حمایت به ایران روی خواهند آورد. به محض وقوع درگیری، کمک‌های ایران در قالب آموزش، تسلیحات و تأمین مالی سرازیر خواهد شد.

در عراق، جایی که روند حساس تشکیل دولت و مذاکرات درون شیعی ادامه دارد، باید رهبری میانه‌رو شیعه تشویق شود. این امر مستلزم اصلاحات قانون اساسی برای از بین بردن شبکه‌های وابسته به شبه‌نظامیانی است که در هیبت سیاستمدار ظاهر شده‌اند (سیستمی که هنوز کرسی‌هایی در پارلمان‌ها و شوراهای استانی به آنها اعطا می‌کند). سیاست اخیر ایالات متحده، فشار زیادی را بر دولت عراق وارد کرده است تا از ایران فاصله بگیرد. واشنگتن باید از اجبار بغداد به چنین انتخاب سختی خودداری کند: انجام این کار می‌تواند جایگاه رهبران میانه‌رو شیعه را تضعیف کند و تلاش‌های آنها را برای کاهش نفوذ مخرب شبه‌نظامیانی که هم­اکنون در هیبت سیاستمداران فعالیت می­کنند و جدا کردن عراق از درگیری بین ایران و اسرائیل، خنثی نماید.

شیعیان از آینده‌ای سرشار از حاشیه‌نشینی و خشونت می‌ترسند.

در سراسر منطقه، جلوگیری از بازگشت خشونت به این بستگی دارد که شیعیان به آینده سیاسی خود در کشورهای مربوطه امیدوار باشند - نقشی ملی که جایگزین پایبندی به یک ایدئولوژی فراملی شود- و همچنین فرصت‌های اقتصادی خارج از محدوده شبه‌نظامیان برای آنان فراهم گردد. برای نمونه، در لبنان، صرفاً خلع سلاح و انحلال حزب‌الله ثبات به ارمغان نخواهد آورد. برای دهه‌ها، این سازمان در حکم یک دولت برای جامعه شیعه عمل کرده و امنیت، شغل و خدمات اجتماعی را برای شیعیان فراهم ‌کرده­است. اکنون که نقش این گروه کاهش یافته است، باید برای شیعیان گزینه‌های دیگری جهت مشارکت در سیاست و اقتصاد کشور ارائه شود.

دولت‌های لبنان، سوریه و عراق- با کمک ایالات متحده و همسایگان عرب- باید مشاغل طبقه متوسط ​​را در بخش خصوصی برای شیعیان فراهم کنند تا وابستگی آنها به اشتغال در بخش دولتی که تحت کنترل شبه‌نظامیان است، کاهش یابد. طبقات متوسطی از ​​شیعه در لبنان و عراق وجود دارند که آماده‌اند از فرصت‌های اقتصادی منطقه­ای؛ که ایالات متحده و متحدان خلیج فارس آن کشور پس از پایان عملیات نظامی اسرائیل در نظر گرفته‌اند، استفاده کنند. بدون ابزاری برای مشارکت اقتصادی، جوانان می‌توانند دوباره به سمت ستیزه‌جویی کشیده شوند.

در حالی که عربستان سعودی و سایر کشورهای خلیج فارس برای تشویق ظهور دولت‌های قوی و متمرکز در لبنان و سوریه که توان مقاومت در برابر نفوذ ایران را داشته باشند، سرمایه‌گذاری می‌کنند، نباید اجازه دهند که این تلاش‌ها، در روند عادی‌سازی روابط با ایران اختلال ایجاد کند. در حالی که بقیه خاورمیانه درگیر جنگ شده، عادی‌سازی روابط با ایران، به حفظ ثبات خلیج فارس کمک کرده است و برای اطمینان از تداوم این ثبات، کشورهای عربی باید به صورت فعالانه‌ برنامه‌های دولت‌سازی را با چشم‌انداز اقتصادی که آینده‌ امیدوار کننده­ای را برای مناطق شیعه‌نشین در لبنان و عراق نیز ارائه می‌دهد، هماهنگ کنند. عربستان سعودی و امارات متحده عربی باید اطمینان حاصل کنند که آتش‌بس‌ فعلی آنها با حوثی‌ها پابرجا می‌ماند و پیشرفت دیپلماتیک برای پایان دادن به جنگ داخلی یمن برای همیشه ادامه می‌یابد. برای جلوگیری از ظهور مجدد ایران به عنوان یک عامل مخرب منطقه‌ای، آنها باید این طرز فکر را که شیعیان در سراسر منطقه دست نشانده ایران هستند، کنار بگذارند و با آنها به عنوان شهروندان برابر رفتار کنند.

بازسازی نیازمند آشتی است

اگر ایالات متحده، به نوبه خود، می‌خواهد به درگیری‌ها در خاورمیانه پایان دهد و عراق را مستقل از کنترل ایران شکوفا کند، باید گروه‌های شیعه را نیز در نظم‌های ملی و منطقه‌ای که در نظر دارد، ادغام کند. در لبنان، این به معنای پیوند تلاش برای خلع سلاح حزب‌الله با یک برنامه روشن برای بازسازی مناطق شیعه‌نشین و اعطای حق رأی سیاسی به شیعیان است. ایالات متحده باید تمام تلاش خود را برای حفظ آتش‌بس بین حزب‌الله و اسرائیل نیز انجام دهد: شیعیان لبنان مطمئناً در برابر تهاجم و اشغال اسرائیل مقاومت خواهند کرد، همانطور که بین سال‌های ۱۹۸۲ تا ۲۰۰۰ این کار را کردند. مقاومت مجدد، جان تازه‌ای به آنچه از محور مقاومت باقی مانده است، خواهد بخشید.

واشنگتن باید از تلاش‌های کشورهای عربی برای عادی‌سازی روابط با ایران حمایت کند، که به معنای مذاکره مستقیم با تهران است. برخلاف آنچه دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، به نظر می‌رسد فرض می‌کند، ایران پس از جنگ ۱۲ روزه در ماه ژوئن احساس شکست نمی‌کند. تهران معتقد است که موشک‌هایی که به سمت اسرائیل پرتاب کرد، به اندازه کافی آسیب وارد کرده است تا هم اسرائیل و هم ایالات متحده را مجبور نماید قبل از شروع درگیری دور دیگری از جنگ، درنگ کنند. و اکنون نیز مشخص است که این حملات، قابلیت‌ها و جاه‌طلبی‌های هسته‌ای ایران را به طور کامل از بین نبرده است.

ثبات منطقه‌ای به تعامل دیپلماتیک و اقتصادی ایران با جهان عرب بستگی دارد، اما کشورهای عربی از اعطای نقش منطقه‌ای بزرگتر به تهران که ممکن است به سمت هسته‌ای شدن پیش برود، محتاط هستند. هرگونه احیای روابط دیپلماتیک با بحرین یا گسترش روابط اقتصادی با سایر کشورهای خلیج فارس، منوط به پیشرفت ایران در مذاکرات هسته‌ای است. بنابراین، دیر یا زود، واشنگتن باید توجه خود را بر مذاکره برای یک توافق هسته‌ای با تهران متمرکز کند.

تداوم چندپارگی و گسست در منطقه شامات، به ثبات در خاورمیانه نخواهد انجامید. جوامع شیعه که زمانی محور مقاومت را تقویت می‌کردند، باید در زندگی سیاسی و اجتماعی منطقه نقش داشته باشند. و ایران باید به عینه ببیند که از تعامل دیپلماتیک و اقتصادی می‌تواند سود بیشتری نسبت به از سرگیری تلاش‌های نظامی مخرب خود ببرد. گروه‌های شیعه تضعیف شده‌اند، اما تلاش برای مطیع نگه داشتن آنها با حذف آنها از سیاست، تنها آنها را طعمه تلاش‌های آینده ایران برای بازسازی شبکه نیابتی خود می‌کند- و این امر هرگونه چشم‌انداز وسیع‌تری از صلح منطقه‌ای را به خطر می‌اندازد.

یداله فضل الهی

1404/09/23


برچسب‌ها: خاورمیانه, فرقه گرائی, ایران, محور مقاومت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ساعت 15:37  توسط یداله فضل الهی  | 

چگونه تجارت آزاد را اصلاح کنیم

یک اتحادیه گمرکی جهانی می‌تواند مشکل عدم تعادل را حل کند

*مایکل پتیس Foreign Affair هفدهم نوامبر ۲۰۲۵ یداله فضل الهی 1404/09/08

*مایکل پتیس، عضو ارشد بنیاد کارنگی برای صلح بین‌المللی است.

مباحثات مربوط به تجارت جهانی اغلب دو موضوع کاملا متفاوت را با یکدیگر خلط می‌کنند. نخست اینکه، چگونگی گسترش بهره­وری است. گسترش بهره­وری زمانی رخ می­دهد که تجارت بین‌المللی به طور کلی متوازن باشد و کشورها می‌توانند با تخصص پیدا کردن در صنایع خاص، از منافع تجارت بهره‌مند شوند.

همان­گونه که اقتصاددان بریتانیایی، دیوید ریکاردو، به صورت آشکار استدلال کرد، هنگامی که پرتغال در تولید نوشابه و بریتانیا در تولید منسوجات تخصص یافتند، تجارت به آنها اجازه داد تا در مجموع بیشتر از آنچه قبلا تولید می‌کردند، تولید کنند. مسئله دوم، تامل در باره چگونگی تخصیص هزینه‌های مازاد تجاری پایدار است- یا صادرات بیش از واردات برخی کشورها است که در مواقعی برای رفع وضعیت ناهمترازی اقتصادی بین تولید داخلی و تقاضای داخلی انجام می­دهند.

بسیاری از اقتصاددانان قادر به تمایز بین این دو موضوع نیستند، عمدتاً به این دلیل که مدل‌های جریان اصلی تاحد زیادی این مفروضات متکی هستند که مداخله دولت در تجارت محدود است و کشورها در درجه اول برای به حداکثر رساندن واردات، کالاهای خود را صادرمی‌کنند. بنابراین، توصیه‌های سیاستی آنها مبتنی بر این پیش فرض است که صادرات کشورها از نظر ارزشی، تقریباً به همان اندازه واردات آنها است- حتی در مواردی که آشکارا چنین نیست. در عمل، برخی از اقتصادهای بزرگ از صادرات فزاینده نه برای پرداخت هزینه واردات رو به رشد، بلکه برای جبران ضعف تقاضای داخلی استفاده می‌کنند. برای رسیده به این هدف، آنها حساب­های تجاری و سرمایه­ای خود را دستکاری می‌کنند تا تولید خود را -مثلا با سرکوب ارزش پول ملی، ارزان نگه دارند. سپس کالاهای ارزان‌تر خود را صادر می‌کنند و جهان خارج را وادار می­سازند تا تولیدات یارانه‌ای آنها را جذب کند و در عین حال اقتصاد خود را از پیامدهای قدرت خرید داخلی ضعیف مصون نگه می­دارند.

بنابراین، ناترازی‌های تجاری پایدار نتیجه نظام جهانی است که با استفاده از چارچوب گذاری اقتصاددان هاروراد، دنی رودریک- در آن شورها بین ادغام در اقتصاد جهانی و حاکمیت اقتصادی، انتخاب­های متفاوتی انجام داده‌اند. کشورهائی که سهم بیشتری از ادغام جهانی را برمی­گزینند، ناگزیر باید عدم‌توازن‌های کشورهایی را جذب کنند که حاکمیت اقتصادی بیشتری برای خود قائل شده‌اند. به عنوان مثال، دولتی را در نظر بگیرید که با دنبال کردن سیاست‌های اعطای یارانه موثر به تولید و به زیان خانوارها، مازاد تجاری ایجاد می‌کند. این دولت­ها، ممکن است این کار را با کاهش مصنوعی نرخ بهره­ وام­های پرداختی بانک‌ها به تولیدکنندگان، با کاهش ارزش پول ملی یا با اعطای یارانه به زیرساخت‌های حمل و نقل انجام دهد. مگر اینکه شرکای تجاری آن، با سیاست‌های متقابل، در مقابل آن کشور مقاومت کنند، آنها مجبور خواهند بود این مازاد تجاری را یا از طریق افزایش سرمایه‌گذاری داخلی، افزایش مصرف، بیکاری گسترده­تر یا ترکیبی از این سه سیاست جذب کنند. این حقیقت فارغ از میزان قدرت اقتصادی آن شرکا برقرار است. برای نمونه، ایالات متحده بزرگترین اقتصاد جهان را دارد. اما بدلیل باز بودن گسترده بازارش، اقتصاد آن تا حدودی تحت تاثیر چین کشوری که به شدت به تولیدکنندگان داخلی خود یارانه می‌دهد، قرار گرفته است.

این بدان معنا نیست که دولت‌ها باید بازار خود را به روی تجارت ببندند؛ چرا که مردم از تجارت سود می‌برند. اما برای اطمینان از اینکه تجارت در خدمت منافع ملی آنها باشد، ایالات متحده و متحدانش باید نظامی ایجاد کنند که توانایی کشورها برای انتقال پیامدهای سیاست‌های داخلی خود به دیگران را محدود کند. بهترین راهی که می‌توانند این کار را انجام دهند، تاسیس یک اتحادیه گمرکی جهانی جدید است که اعضای آن توافق‌کنند تجارت خود را در وضعیت نسبتاً همتراز و آزاد نگه­دارند، در عین حال موانعی را در برابر کشورهایی که حاضر نیستند صادرات و واردات خود را تراز نمایند، برقرار می‌کنند. در داخل چنین اتحادیه‌ای، دولت­ها همچنان می‌توانند به انواع خاصی از سرمایه‌گذاری و تولید یارانه بدهند، مشروط به اینکه بتواند هزینه‌های ناشی از آن سیاست­ها را خودشان جذب کنند. برای اینکه تجارت برقرار باشد، هر دولت باید حاکمیت اقتصادی خود را حفظ کند. در غیر این صورت، کشورها انگیزه بسیار زیادی برای صدور مشکلات اقتصادی خود از طریق سیاست‌های به اصطلاح«فقیر کردن همسایه»، خواهند داشت.

زمین تخلیه

عدم‌توازن‌های داخلی هر کشور همیشه باید با عدم‌توازن‌های خارجی آن سازگار باشد، و این عدم‌توازن‌های خارجی نیز به‌نوبه خود باید با عدم‌توازن‌های خارجی شرکای تجاری آن کشور سازگار باشند. نتیجه این وضعیت در دنیای بیش از حد جهانی شده امروز، نوعی خاصیت انتقالی است: کشورهایی که حساب‌های سرمایه و تجارت خود را کنترل می‌کنند، می‌توانند هزینه‌های سیاست‌های داخلی خود را به دیگران صادر کنند. برای مثال، به آنچه در دهۀ ۱۹۹۰ رخ داد توجه کنید، زمانی که آلمان تصمیم گرفت بیکاری داخلی را با اصلاحات هارتز1 در سال­های2003-2005، به مشکل بیکاری داخلی رسیدگی و آنرا برطرف کند. این اصلاحات به طور اثربخشی، رشد دستمزدها نسبت به بهره‌وری را مهار کرد، سهم کارگران آلمانی از تولید ناخالص داخلی آلمان را کاهش داد و در مقابل سود شرکت­ها را به شدت افزایش داد. کاهش سهم دستمزدها، مصرف داخلی را محدود کرد در حالی که سود بالاتر شرکت­ها منجر به افزایش و توسعه تولید شد و در نتیجه مازاد تجاری این کشور جهش یافت.

این اثرات در مرزهای آلمان متوقف نشد. در آن زمان، برلین به لطف نفوذ خود بر بانک مرکزی اروپا، یورو را عملا کنترل می‌کرد و از این قدرت برای محدود کردن تعدیلات پولی و نرخ بهره در اتحادیه اروپا استفاده می‌کرد. در نتیجه، شرکای اروپائی آلمان مجبور شدند تقریباً تمام مازاد تجاری آلمان را وارد کنند. کشورهای اروپائی همزمان با تجربه کسری تجاری مربوطه، مجبور به تعدیل اقتصادهای خود شدند، گاهی با سرمایه‌گذاری بیشتر، از جمله در بازار حبابی املاک و مستغلات، و گاهی از طریق بیکاری بیشتر یا افزایش بدهی خانوار یا بدهی دولت. اما در هر صورت، سهم تولید صنعتی از تولید ناخالص داخلی آلمان افزایش یافت و در سایر کشورهای منطقه یورو کاهش یافت.

رفتار آلمان به فهم این موضوع کمک می‌کند که چرا پس از بحران مالی ۲۰۰۸، بخش بزرگی از اروپا در بازیابی و بهبود اقتصادی خود با مشکل مواجه شدند. تحلیلگران تمایل دارند مشکلات یونان، پرتغال و اسپانیا را به تصمیمات بد داخلی، به ویژه هزینه‌کردهای مالی بیش از حد، نسبت دهند، اما در حقیقت، مشقاتی که آنها تجربه کردند تنها محصول تصمیمات اتخاذ شده در آتن، لیسبون یا مادرید نبود. این سختی­ها نتیجه سیاست‌هایی بودند که توسط برلین طراحی شده بود تا تولید صنعتی آلمان را گسترش دهد. این سیاست‌ها از طریق تجارت و «حساب سرمایه­ای» برلین به شرکای اتحادیه اروپا منتقل شد و باعث شد که آنها تولید صنعتی خود را از دست بدهند و مجبور شوند برای ایجاد تعادل، بین بیکاری بالاتر و بدهی بیشتر یکی را انتخاب کنند. به بیان دیگر، برلین توانست از تجارت برای اصلاح سیاست‌های صنعتی خود در آلمان استفاده کند، که این کار به نوبه خود سیاست‌گذاری در بخش زیادی از اتحادیه اروپا را محدود و هدایت می‌کرد.

سیاست‌گذاران باید درک کنند که تجارت

مشترک، محدودیت‌های مشترک نیز به همراه دارد.

تقریباً در همان زمان ماجرای مشابهی بین چین و ایالات متحده نیز رخ داد. بین سال‌های ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۰، همزمان با اجرای نرخ واقعی بهره منفی توسط پکن برای پاکسازی نظام بانکیِ گرفتار در وام‌های معوق، سهم خانوار و مصرف از تولید ناخالص داخلی چین به شدت کاهش یافت - از رقم نسبتاٌپایین ۴۸ درصد از تولید ناخالص داخلی در ابتدای قرن به رقم شگفت‌انگیز ۳۴ درصد در سال ۲۰۱۱. پس‌انداز ملی و مازاد تجاری چین، همراه با تولید صنعتی آن کشور، که با سرمایه فوق‌العاده ارزان تغذیه می‌شد، به شدت افزایش یافت.

اما این نیز، پایان ماجرا نبود. مازاد پس‌انداز اقتصاد چین عمدتاً از سوی بانک مرکزی چین به سمت ایالات متحده هدایت می‌شد. این بانک از بحران مالی آسیا در سال ۱۹۹۷ دچار تلاطم و شوک شده بود- بحرانی که با فرار ناگهانی سرمایه از بات تایلند آغاز شد و یک بحران ارزی شدیدی را رقم زد و نظام­های بانکی منطقه را دچار نوسان شدید کرد و بسیاری از اقتصادها را وارد بحران جدی کرد. چین از بدترین پیامدها در امان ماند، اما بانک مرکزی چین- برای محافظت از اقتصاد چین در برابر رویدادهای مشابه در آینده - مقادیر زیادی از اوراق قرضه دولتی ایالات متحده را برای تقویت ذخایر خود جمع‌آوری کرد. چین با تزریق این حجم پول به اوراق قرضه آمریکائی و بالابردن اجباری ارزش دلار نسبت به یوان، ایالات متحده را نیز مجبور کرد کسری‌های متناظر را تجربه کند. این امر منجر به تغییراتی در عدم توازن اقتصادی داخلی آمریکا شد. تولید صنعتی ایالات متحده به خارج از کشور و به چین منتقل شد و در نتیجه کارخانه‌های آمریکایی خطوط تولید را تعطیل و کارگران را اخراج کردند.

ایالات متحده عمدتاً با افزایش کسری‌ بودجه دولت و افزایش بدهی خانوارها از طریق دریافت وام بیشتر، توانست از جهش بیکاری جلوگیری کند. اما همزمان با جهش افزایشی سهم چین از تولید جهانی، ایالات متحده تولید اقتصادی داخلی خود را از صنعت به بخش‌های خدماتی منتقل کرد. درنتیجه، ساختار اقتصادی ایالات متحده تغییر یافت و تا حدودی اشتغال و بدهی داخلی آن تا حدی دگرگون شد، نه به این دلیل که خود آمریکایی‌ها این تغییرات را انتخاب کرده بودند، بلکه به دلیل سیاست‌هایی که توسط تصمیم‌گیرندگان در پکن با هدف ثبات بانک‌های چین اتخاذ کرده بودند.

شکل فعلی تجارت

در یک جهان واقعا باز - دنیایی بدون تخصیص هدایت شده اعتبارات، بدون مداخله ارزی، بدون محدودیت در جریان تجارت و سرمایه و با حداقل مداخله دولت در تولید - ناهمترازی‌های یک کشور به آسانی به دیگران منتقل نمی‌شود. در عوض، این عدم توازن­ها معمولا خود به خود اصلاح می­شدند، زیرا نرخ­های ارز، جریان سرمایه و نرخ­های بهره که توسط بازار تعیین‌ می­شدند، به گونه‌ای تعدیل می‌یافتند که عدم توازن‌های داخلی را معکوس می‌کنند. در نتیجه در چنین جهانی، تجارت به طور کامل متوازن بود، و کشورهایی که بدنبال مزیت نسبی هستند، برای پرداخت هزینه­های واردات که بیشترین رفاه داخلی را ایجاد می‌کرد، صادرات انجام می‌دهند.

اما در جهان واقعی، برخی از اقتصادهای بزرگ به صورت فعال در حساب­های تجاری و سرمایه­ای خود مداخله می‌کنند و مازادهای پایدار ناشی از اختلال در تقاضا و تولید داخلی را ایجاد می‌کنند- در حالی که سایر اقتصادها چنین نمی‌کنند. پس جای تعجب نیست که نظام تجاری کنونی تا این اندازه بی­ثبات است. اگر برخی از کشورها بتوانند با استفاده از یک سیستم تجاری جهانی باز، مشکلات اقتصادی خود را به شرکای تجاری­شان استفاده کنند، این شرکا دیر یا زود علیه رژیم تجاری موجود، موضع خواهند گرفت.

برای حفظ یک نظام تجاری جهانی باثبات و منصفانه، سیاست‌گذاران باید درک کنند که تجارت مشترک محدودیت‌های مشترک نیز ایجاد می­کند. تمام اقتصادهای بزرگ باید محدودیت‌های مشابهی را در توانایی خود برای مدیریت اعتبارات، ارز و حساب‌های خارجی بپذیرند. به بیان دیگر، همانطور که اقتصاددان، جان مینارد کینز، در سال ۱۹۴۴ در کنفرانس برتون وودز پیشنهاد داد، جهان باید یک رژیم تجاری جدیدی ایجاد کند که هر عضو را مجبور کند تا ناترازی‌های خارجی خود را در داخل کشور خود حل و فصل نماید.

تا امروز، کشورها تمایل چندانی به ایجاد چنین ائتلافی نشان نداده‌اند. در عوض، آنها از نوعی سیاست‌ به اصطلاح «فقیر کردن همسایه» استقبال می‌کنند که اقتصاددان، جوآن رابینسون، در سال ۱۹۳۷ نسبت به آن هشدار داده بود، او تصریح کرده بود هدف اصلی مازاد تجاری، انتقال بیکاری ناشی از ضعف تقاضای داخلی، به کشورهای دیگر است. برای نمونه، اکنون ایالات متحده به شدت- هرچند نه چندان کارآمد، اگر رشد کسری تجاری آمریکا نشانه­ای باشد- در تلاش است با وضع تعرفه‌ها کسری تجاری خود را کاهش دهد. سایر کشورها هم با اقدامات تلافی‌جویانه خود پاسخ می‌دهند.

بحث‌های مربوط به «تجارت آزاد» را نمی‌توان از مسائل مربوط به حاکمیت ملی جدا کرد.

راه بهتری هم وجود دارد. وقتی کشورها از تجارت برای گسترش سهم نسبی خود از تولید استفاده می‌کنند، به کشورهای منفرد اجازه می‌دهد تا از سیاست‌هایی بهره‌مند شوند که در مجموع به زیان همگان هستند. با این حال، تجارت متوازن می‌تواند برای رشد جهانی مفید باشد، مشروط بر اینکه تولید جهانی را به‌گونه‌ای بازآرایی کند که کارایی تولید به حداکثر برسد. به جای تلاش برای محدود کردن تجارت با اقدامات تدریجی، ایالات متحده، باید سعی کند سیستمی مشابه آنچه کینز در کنفرانس برتون وودز پیشنهاد کرد، ایجاد کند. واشنگتن و متحدانش باید یک اتحادیه گمرکی جهانی جدید تشکیل دهند که بر روی تمام کشورهایی که به تجارت متوازن پایبند می­مانند، باز باشد. دولت­ها می‌توانند با پذیرش این تعهد که حساب‌های جاری خود با اتحادیه را در یک محدوده کوچک، نگه دارند، به این اتحادیه بپیوندند. این محدوده، تغییرات چرخه‌ای عادی را امکان‌پذیر می‌کند و در عین حال از انتقال ناهمترازی‌های ناشی از سیاست­های داخلی‌ به بیرون جلوگیری می‌کند.

اتحادیه گمرکی همچنین از طریق اتخاذ موانع تجاری متغیر - چه به شکل تعرفه‌ها یا مالیات بر جریان سرمایه - که مانع از ورود عدم توازن­های کشورهای غیر عضو به اتحادیه می‌شود، به تجارت با کشورهای غیر عضو انتظام می‌بخشد. این اقدام یک تحریم سیاسی نخواهد بود، بلکه یک ابزار مبتنی بر قواعد میان شرکای تجاری است. برای پیوستن به اتحادیه، کشورها باید با این محدودیت‌ها موافقت کنند.

اصل زیربنائی چنین اتحادیه‌ای این است که منافع تجارت، زمانی به بیشترین حد می­رسد که جریان‌های تجاری متقابل و پایدار باشند. زیرا سیاست­ مازادهای پایدار و مهندسی‌شده - که مثلا برای افزایش سهم تولید صنعتی یک کشور از طریق سرکوب رشد دستمزدها طراحی شده‌اند - بازده جهانی را به حداکثر نمی‌رسانند. بالعکس، این مازادها، در واقع بازتاب انتخاب‌های مربوط به توزیع درآمد و سیاست‌های اعتباری هستند که تقاضای جهانی را کاهش می‌دهند در حال که هزینه این تقاضای کاهش‌یافته را به شکل بیکاری بیشتر یا بدهی بالاتر به شرکای تجاری منتقل می‌کنند.

بحث‌های مربوط به «تجارت آزاد» را نمی‌توان از مسائل مربوط به حاکمیت ملی جدا کرد. برای حفظ یک نظام جهانی باثبات و عادلانه، سیاست‌گذاران باید درک کنند که ادغام اقتصادی محدودیت‌های مشترک را ایجاب می­کند. کشورها نمی‌توانند بر معافیت خود در مهندسی عدم توازن‌های داخلی پافشاری کنند و در عین حال انتظار داشته باشند که سایر کشورها آن­ها را جذب کنند. اگر اقتصادهای بزرگ محدودیت‌های مشابهی را در ظرفیت خود برای مدیریت اعتبارات، ارزها و حساب‌های خارجی نپذیرند، جهان شاهد تنش‌های مکرر ناشی از سیاست «فقیر کردن همسایه»، واکنش‌های حمایت‌گرایانه و نظم تجاری پاره پاره خواهد بود. حساب­های جهانی چنین سرنوشتی را تضمین می‌کنند.

یداله فضل الهی

08/09/1404

  1. اصلاحات «هارتز» که با نام‌های مفهوم هارتس یا طرح هارتس نیز شناخته می‌شود، مجموعه پیشنهادهایی است که توسط کمیته اصلاحات در بازار کار آلمان در سال ۲۰۰۲ ارائه شده‌اند. این توصیه‌ها که به نام رئیس کمیته، پیتر هارتز نامگذاری شد به بخشی از مجموعه اصلاحات دستور کار ۲۰۱۰ دولت آلمان، معروف به هارتس اول تا هارتس چهارم تبدیل شد. این کمیته سیزده «ماژول نوآوری» را ابداع کرد که تغییراتی را در سیستم بازار کار آلمان به‌وجود آوردند. طرح هارتس ۱ تا ۳ بین ۱ ژانویه ۲۰۰۳ و ۲۰۰۴ انجام شد، در حالی که Hartz ۴ در ۱ ژانویه ۲۰۰۵ اجرا شد.

برچسب‌ها: تجارت جهانی, اتحادیه گمرکی جهانی جدید, ناترازی تجاری, عدم توازن اقتصادی
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر ۱۴۰۴ساعت 17:4  توسط یداله فضل الهی  | 

عصر «پلی سین»

نوشته توماس ال. فریدمن*، نیویورک تایمز یداله فضل الهی 1404/08/28

چند سالی است که مجبور شده‌ام از خودم سوالی بپرسم که قبلاً هیچ‌وقت از خودم نپرسیده بودم: بر عصری که امروز در آن زندگی می‌کنیم چه نامی باید بگذاریم؟

من در دوران «جنگ سرد» به دنیا آمدم و بیشتر دوران حرفه‌ای‌ام به عنوان ستون‌نویس در دوران «پساجنگ سرد» گذشت. آن دوران - یعنی دهه‌هایی که از سال ۱۹۸۹ میلادی با سلطه انحصاری آمریکا شناخته می‌شد - در دهه ۲۰۲۰ با خروج دستپاچه آمریکا از افغانستان و سپس تهاجم تمام عیار روسیه به اوکراین که چارچوب امنیتی اروپا را از دوران جنگ سرد و پساجنگ سرد از هم پاشید، و همچنین ظهور چین به عنوان رقیبی اقتصادی و نظامی برابر با ایالات متحده آمریکا، پایان یافت.

ابتدا به ذهنم رسید که این دوران جدید را «پساپساجنگ سرد» بنامیم، اما این نام هیچ معنایی نداشت. ما نه وارد دوره­ای شده‌ایم که بسیار فراتر از پیامدهای رقابت عمدتاً دوقطبی قدرت‌های بزرگ است و نه چیزی نو و پیچیده به دنیا آمده که همه ما باید به سرعت خود را با آن تطبیق دهیم اما چه نامی باید بر آن گذاشت؟

بسیاری از اقلیم­شناسان، دوران فعلی را «آنتروپوسن» می‌نامند اولین عصر تغییرات اقلیمی ناشی از فعالیت‌های انسانی. بسیاری از تکنولوژیست‌ها آن را «عصر اطلاعات» یا اکنون «عصر هوش مصنوعی» می‌نامند. برخی از استراتژیست‌ها ترجیح می‌دهند آن را «بازگشت ژئوپلیتیک» یا همان‌طور که مورخ رابرت کاگان گفته است، «جنگل دوباره رشد می‌کند» بنامند.

اما هیچ‌کدام از این نام‌ها، ترکیب کامل رخدادها را که همزمان در حال وقوع است، پوشش نمی‌دهد: تغییرات سریع اقلیمی، تحولات فناوری، زیست‌شناسی، شناخت، ارتباطات، علم مواد، ژئوپلیتیک و ژئواکونومی. این عوامل باعث انفجاری از هم‌پوشانی و تعامل پدیده‌ها شده‌اند به‌طوری که سیستم‌های دودویی (دوگانه) جای خود را به سیستم‌های چندگانه داده‌اند. هوش مصنوعی در حال حرکت به سمت «هوش مصنوعی عمومی چندرشته‌ای» است، تغییرات اقلیمی به «بحران چندگانه» تبدیل شده، ژئوپلیتیک به سمت هم‌پیوستگی‌های چندمرکزی و چندطرفینی حرکت می‌کند، تجارت‌های یک‌جانبه در حال تبدیل شدن به شبکه‌های چنداقتصادی هستند و جوامع ما به موزاییک‌های «چندشکلی» تبدیل شده‌اند.

به عنوان یک ستون‌نویس مسائل خارجی، اکنون باید اثر و تعامل نه تنها ابرقدرت‌ها، بلکه ماشین‌های فوق هوشمند، افراد فوق قدرتمند، شرکت‌های فراجهانی و همچنین طوفان‌ها و کشورهای فوق العاده ورشکسته مانند لیبی و سودان را نیز دنبال کنم.

روزی در این باره با کریگ ماندی، رئیس سابق تحقیق و استراتژی شرکت مایکروسافت، صحبت می‌کردم. به او گفتم که تقریباً در همه حوزه‌هایی که اخیراً درباره آن می‌نویسم، سیستم‌های دوگانه قدیمی راست و چپ جای خود را به سیستم‌های چندگانه داده‌اند و در این فرآیند، هم‌خوانی و انسجام پارادایم‌های جنگ سرد و پساجنگ سرد را از بین برده‌اند.

ماندی یک لحظه گفت: «می‌دانم این دوران جدید را چه باید نامید: پولیسین.»

این یک واژه تازه بود ساخته خودش و در دیکشنری موجود نبود. واژه‌ای تخصصی، برگرفته از یونانی «پولی» به معنای «بسیاری». اما بلافاصله برایم درست به نظر رسید، چون این دوران جدید، جایی است که به لطف گوشی‌های هوشمند، کامپیوترها و اتصال همه‌جانبه هر فرد و هر ماشین صدایی برای شنیده شدن و اهرمی برای تأثیرگذاری بر دیگری و بر سیاره، با سرعت و وسعتی بی‌سابقه، پیدا کرده‌اند.

پس، خوش آمدید به «پولیسین». رسیدن به اینجا واقعاً سفر جالبی بوده است.

هوش مصنوعی برتر از انسان

سفر من به مرحله‌ای که به «پولی­سین» رسید، در تابستان ۲۰۲۴ شروع شد، دو سال پس از انتشار اولیه ChatGPT، وقتی که با ماندی برای چند جلسه آموزش هوش مصنوعی نشستیم. من در طول سال‌ها خوش‌شانس بوده‌ام که شبکه‌ای از کارشناسان در موضوعات مختلف ایجاد کرده‌ام که آن‌ها را «مربی» می‌نامم و هم معلم و هم دوست عزیز من شده‌اند. ماندی، که در اصل طراح ابرکامپیوتر بود، از سال ۲۰۰۴ مربی من در زمینه محاسبات بوده است.

او یکی از اولین نکاتی که به من توضیح داد، این بود که جام مقدس انقلاب هوش مصنوعی، ایجاد ماشینی است که قادر به «هوش مصنوعی عمومی چندرشته‌ای(polymathic artificial general intelligence)» باشد. ماشینی که بتواند فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، علوم کامپیوتر، فلسفه، موسیقی، ادبیات و حتی بیس­بال را بهتر از هر انسانی فراگیرد و سپس میان همه این حوزه‌ها استدلال کند و بینش‌هایی تولید کند که هیچ انسانی قادر به تولید آن نبوده است.

در حالی که برخی شکاکان باور ندارند که هرگز قادر به ساختن ماشینی با هوش مصنوعی عمومی چندوجهی واقعی نیستیم، بسیاری دیگر، از جمله ماندی، معتقدند که{دراین موضوع}مسأله «چه زمانی» مطرح است نه «آیا».

این یک تغییر مرحله‌ای قابل توجه در شناخت انسان است که در حال گذار به آن هستیم: ما از محاسبات برنامه‌پذیر جایی که کامپیوتر تنها بازتاب هوش و بینش انسانی بود که آنرا برنامه­ریزی می­کرد به سمت هوش مصنوعی چندرشته‌ای پیش می‌رویم. در این حالت، شما اساساً نتیجه‌ای را که می‌خواهید، توصیف می‌کنید و هوش مصنوعی با ترکیب بینش، خلاقیت و دانش گسترده، بقیه کار را انجام می‌دهد. ماندی استدلال می­کند که مرز شناخت از چیزی که انسان می‌تواند تصور و برنامه‌ریزی کند به چیزی که کامپیوتر می‌تواند کشف، تصور و طراحی کند، منتقل می‌شود. این بزرگ‌ترین تغییر مرحله‌ای در محاسبات و نقطه عطفی در تاریخ گونه بشر است.

تکامل ریزتراشه‌ها

تمام این پیشرفت‌ها با تکامل ریزتراشه‌ها از حالت دودویی به چندگانه ممکن شد. در دوران دودویی، تراشه‌ها داده‌ها را به‌صورت سریالی پردازش می‌کردند- یعنی بین صفر و یک جابه‌جا می‌شدند تا دستوری را پس از دیگری اجرا کنند. اما در دوران چندگانه، تراشه‌ها می‌توانند به‌صورت موازی محاسبه کنند- هزاران کار کوچک هم‌زمان پردازش می‌شوند و هرکدام از آن‌ها نسبت به دیگری آگاه است و با دیگرفعالیت­ها تعامل دارد.

پیشرفت بزرگ در پردازش موازی در اوایل دهه ۲۰۰۰، امکان ایجاد هوش مصنوعی امروز را فراهم کرد. این امکان به کامپیوترها داده شد تا حجم عظیمی از داده‌ها را به «مغز» خود- شبکه‌های عصبی‌شان- وارد کنند و با استفاده از میلیاردها تنظیم کوچک، که پارامتر نامیده می‌شوند، خود را آموزش دهند. به اندازه­ای که یک سیستم هوش مصنوعی یاد می‌گیرد، این تنظیمات را مرتب تغییر می‌دهد- مانند چرخاندن پیچ‌های کوچک- تا بتواند الگوها را شناسایی کند، گزینه‌ها را بسنجند و به‌طور تدریجی هوشمندتر شود.

سال‌هاست که من این تغییر در حوزه محاسبات را به عنوان یکی از دیدگاه‌های مورد علاقه‌ام دنبال می‌کنم. وقتی می‌خواهم بفهمم قدرت جهانی چگونه تغییرمی­کند، به ندرت اولین تماس من با پنتاگون یا وزارت خارجه است. در عوض، به شرکت Applied Materials در سیلیکون‌ولی سر می‌زنم. این شرکت ماشین‌آلات و ابزار دقیق تولید می‌کند که به شرکت‌هایی مانند Nvidia، TSMC، Intel و Samsung اجازه می‌دهد نسل‌های جدید ریزتراشه‌ها را بسازند. بنابراین اغلب، Applied زودتر از هر کس دیگری می‌تواند ببیند کدام شرکت‌ها و کشورها در مرز فناوی درحال پیشروی به جلو هستند و کدام‌ها عقب مانده‌اند.

تازه‌ترین مربیان من در آنجا، مدیرعامل گری دیکرسون و رئیس دفترش تریستان هولتام بوده‌اند که سال‌هاست به من نشان می‌دهند چگونه توانایی ما برای تولید هوش مصنوعی چندرشته‌ای با خلق تراشه‌های چندشکلی افزایش یافته است.

هولتام برایم توضیح داد: «ما از طراحی‌های یکپارچه و مونولیتیک به طراحی‌های منفک و جدا جدا رسیده­ایم -تراشه را به قطعات کوچک‌تر به نام "چیپ لت" تقسیم کرده­ایم، که هرکدام نقش تخصصی خود را دارند و دوباره در یک سیستم یکپارچه ترکیب می‌شوند.» او افزود: «این پیشرفت اجازه می‌دهد یک "سیستم واحدی" شکل بگیرد که متضمن عملکردهای مختلف- منطق، حافظه، ارتباطات، گرافیک- است و با هم تعامل و بهینه‌سازی می‌شوند.» نتیجه این کار، توان پردازشی بسیار بیشتر با مصرف انرژی کمتر است.

وقتی طراحان برای افزودن قابلیت­های بیشتر در دو بعد، فضای کافی پیدا نکردند، به بعد سوم روی آوردند. تراشه‌ها اکنون به صورت عمودی ساخته می‌شوند و لایه‌های متعددی از مدارها روی هم انباشته می‌شوند- همچون رمپ‌های پارکینگ کوچک از ترانزیستورها و سلول‌های حافظه که با کیلومترها سیم‌کشی میکروسکوپی یا حتی نانویی به هم متصل شده‌اند. هر لایه جدید، ظرفیت تراشه را برای یادگیری، پیش‌بینی و تصمیم‌گیری به شدت افزایش می‌دهد.

وقتی همه این‌ها را کنار هم بگذاریم، شالوده سیلیکونی عصر «پولی­سین» شکل می‌گیرد- دورانی که هوش‌های چندگانه، به‌طور یکپارچه درهم تنیده شده، همزمان پیشرفت می‌کنند و تکامل می‌یابند.

از تغییرات اقلیمی تا بحران چندگانه(چندوجهی) (Polycrisis)

حدود یک هفته پس از آموزش هوش مصنوعی در ۲۰۲۴ با ماندی، ایمیلی از مربی مورد علاقه­ام در مسائل­ محیط زیست، یوهان روکستروم، مدیر مؤسسه تحقیقات تأثیرات اقلیمی پوتسدام و یکی از برجسته‌ترین دانشمندان سیستم زمین، دریافت کردم. روکستروم گفت که او و همکارش توماس هومر-دیکسون، مدیر اجرایی مؤسسه کاسکید در دانشگاه رویال رودز کانادا، در هفته اقلیم در نیویورک سمیناری برگزار می‌کنند و از من خواستند که مجری جلسه باشم.

من به او گفتم «خوشحال می‌شوم- اما موضوع سمینارfچیست؟»

روکستروم گفت: «موضوع بحران چندگانه است.»

فکر کردم:«این جالب است. مربی هوش مصنوعی من درباره "هوش مصنوعی عمومی چندرشته‌ای " صحبت می‌کند، مربیان ریزتراشه‌ها درباره تراشه‌های چندگانه حرف می‌زنند- و اکنون مربی محیط زیست من درباره"بحران چندگانه(بحران چندوجهی)" صحبت می‌کند. جریان این چندگانه­ها(­ polys) چیست»؟

واژه «بحران چندگانه» دهه‌هاست وجود دارد، اما اخیراً توسط آدام تووز مورخ دانشگاه کلمبیا، رواج یافته تا این مسئله را برجسته کند که چگونه یک بحران، مثل کووید یا جنگ اوکراین، می‌تواند به طور فزاینده­ای بحران‌های متعددی را در سراسر جهان فعال کند.

روکستروم و هومر- دیکسون نیز همین مفهوم را بررسی کرده‌اند، اما با تمرکز ویژه بر چگونگی عبور بحران‌های زیست‌محیطی از آنچه روکستروم «محدودیت­های سیاره‌ای(Planetary boundaries)»1 می‌نامد. این مرزها سیستم‌های حیاتی متصل به هم هستند- مانند پایداری اقلیم و سلامت اقیانوس‌ها، جنگل‌ها و خاک‌ها- که حفظ یکپارچگی آن‌ها برای امنیت انسان و تاب‌آوری جهان طبیعی ضروری است.

دهه‌ها، وقتی درباره تغییرات اقلیمی صحبت می‌کردیم، روایت ساده و دودویی بود: گرمایش بیشتر بد است، گرمایش کمتر خوب است.

با این حال، تفکر در مورد تغییرات اقلیمی، دستخوش تغییر فاز خاص خود شده است. از نظر راک‌استروم، تغییرات اقلیمی به جرقه‌ای تبدیل می‌شود که زنجیره­ای از بحران‌های به هم پیوسته را شعله‌ور می‌کند.

این بحران‌ها، کل زمین را در وضعیت بحران چندگانه قرار می­دهند -وضعیتی که رویدادهای خودتقویت‌کننده­ای مانند ذوب شدن یخ‌های قطبی و تخریب آمازون، دو تنظیم‌کننده بزرگ دمای زمین، ما را به سمت دماهای بالاتر سوق می‌دهند، حتی بدون سوزاندن سوخت‌های فسیلی توسط انسان. این امر، خشکسالی، سیل، آتش‌سوزی‌های جنگلی، از بین رفتن محصولات کشاورزی و افزایش سطح دریا به راه می­اندازد، که به نوبه خود باعث شوک‌های اقتصادی، مهاجرت­های گسترده، فروپاشی دولت‌های شکننده و از بین رفتن اعتماد در سرتاسر جهان می­شود.

راکستروم و هومر- دیکسون در مقاله‌ای در این روزنامه به تاریخ ۱۳ نوامبر ۲۰۲۲ نوشتند دو عامل ما را به این سمت سوق می­دهند: «اول، حجم مصرف منابع و میزان آلودگی انسان‌ها تاب­آوری سیستم‌های طبیعی را تضعیف می­کند و خطرات گرمایش آب وهوا، کاهش تنوع زیستی و شیوع بیماری­های ویروسیمشترک بین انسان و دام را تشدید می‌کند»، و دوم، «ارتباط گسترده‌تر میان سیستم‌های اقتصادی و اجتماعی ما» باعث می‌شود آنچه در یک کشور یا جامعه اتفاق می‌افتد، بدون توجه به مرزها، به سرعت به سایر کشورها سرایت کند.

من خودم در سال‌های قبل از شروع جنگ داخلی در سوریه درسال 2011، از نزدیک در مورد ابعاد کوچکی از این پویائی را گزارش تهیه کردم. خشکسالی‌ بی سابقه­ای که شاید در صد سال یک بار رخ ‌دهد- وبه دلیل تغییر الگوهای اقلیمی، شدت یافته بود- محصولات کشاورزی را نابود کرد، صدها هزار نفر از ساکنان مناطق روستایی سوریه را از مزارع خود بیرون راند و آنها را مجبور به حاشیه‌نشینی در شهرهایی مانند حلب و دمشق کرد. درآنجا، آن‌ها با افزایش سرسام‌آور قیمت مواد غذائی، بیکاری و اختلافات قومی و مذهبی دیرینه مواجه شدند. سپس سوری‌ها با تلفن‌های همراه خود، قیام‌های مصر و تونس را مشاهده کردند، که تا حدودی ناشی از افزایش قیمت مواد غذائی بود. و در نهایت، این ترکیب باعث انفجار خشم در سوریه شد.

دگرگونی ژئوپلیتیک

ناگفته نماند که این ترکیب همزمان فروپاشی دولت‌ها و گسیختگی ائتلاف­های دوران جنگ سرد، باعث شده ژئوپلیتیک به‌طور کلی به سمت«چندسویه­گی(polyamorous)» سوق پیدا کند.

در ۲۰۱۱، تاریخ‌نگار والتر راسل مید یادآوری کرد که پس از انقلاب دهه ۹۰ که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را رقم زد، روس‌ها ضرب‌المثلی داشتند که امروز به کشورهای دیگر هم قابل تعمیم است: «تبدیل آکواریوم به قابلمه سوپ ماهی آسان‌تر از تبدیل قابلمه سوپ ماهی به آکواریوم است».

از اروپا تا خاورمیانه، و از آفریقا تا آمریکای لاتین، بسیاری از این «آکواریوم‌ها» به سوپ ماهی‌ای پر از شبه‌نظامیان مسلح فرقه­ای، قبیله‌ای یا شبکه‌ای و با قدرتی فزاینده تبدیل می‌شوند. تصادفی نیست که رئیس‌جمهور ترامپ آن همه زمان و انرژی- و فشار سیاسی فراوان- صرف کرد تا همه دولت‌ها، ارتش‌ها و شبه‌نظامیان مختلف را به یک آتش‌بس ساده در غزه سوق دهد. و این احتمال وجود دارد که بقیه دوره ریاست‌جمهوری‌اش نیز صرف تلاش برای برقراری صلح شود- شاید.

در عین حال، وقتی در ۱۹۷۸ روزنامه‌نگاری را شروع کردم، جهان عمدتاً با مجموعه‌ای از دوگانه­ها(binaries) تعریف می‌شد- شرق-غرب، کمونیست-سرمایه‌دار، شمال-جنوب. اکثر کشورها در آن زمان در یکی از این بلوک‌ها قرار می‌گرفتند. امروز، دنیا به یک رقص مربعی(square dance «رقص 4 بازیگر») آزاد تبدیل شده است که شرکای در حال تغییر در آن حضور دارند. ایران با روسیه علیه اوکراین هم‌سو است. چین تکنولوژی پهپاد را به هر دو، روسیه و اوکراین، عرضه می­کند. اسرائیل با آذربایجان مسلمان در مقابل ارمنستان مسیحی هم‌پیمان است.

کارشناسان امنیت ملی، رابرت موگا و مارک مدیش، در وبسایت SecDev توضیح داده­اند که: «پراکندگی قدرت مربوط به آمریکا، اروپا، چین یا روسیه نیست». قدرت‌های میانی- برزیل، هند، ترکیه، کشورهای خلیج، آفریقای جنوبی- در حال عملی کردن چیزی هستند که دیپلمات‌ها اکنون "همسوئی چندجانبه (multialignment)" می‌نامند. آن‌ها به‌جای وابستگی به یک اردوگاه، به دنبال امتیاز گرفتن و کسب منفعت از هر طرف هستند. هند نفت روسیه را با تخفیف خریداری می‌کند و همزمان از سرمایه‌گذاری و انتقال فناوری غربی استقبال می‌کند. برزیل تجارت با چین را گسترش می‌دهد، همزمان ایده‌های میانجیگری را با پکن مطرح می‌کند و با واشنگتن و بروکسل درباره تأمین مالی اقلیم گفتگو می‌کند».

جنگ امروز نیز بسیار کمتر دوقطبی است- یعنی خط مقدم شما علیه من- و از همه جهت حملات «ترکیبی» بیشتری صورت می­گیرد، زیرا خط مقدم چندساحتی شده است.

ولادیمیر پوتین هم‌زمان با جنگ زمینی در خاک اوکراین، در فضای سایبری علیه اروپای غربی می‌جنگد، جایی که همه به هم متصل و ارتباطات در هم تنیده هستند اما هیچ‌کس و نهادی مسئول نیست. گفته می‌شود در این جبهه، «جنگجویان سایه» پوتین پشت بسیاری از کمپین‌های انتشار اطلاعات نادرست در انتخابات اتحادیه اروپا، نفوذ پهپادهای ناشناس در حریم هوایی اروپای غربی و حتی در ماه اوت، ایجاد اختلال در سیستم GPS هواپیمای حامل رئیس کمیسیون اروپا، اورسولا فون در لاین، هنگام پرواز بر فراز بلغارستان بوده‌اند، که خلبان را مجبور کرد برای فرود ایمن از نقشه‌های کاغذی استفاده کند.

از جوامع دوقطبی تا اجتماعات چندگانه (Polymorphic)

وقتی در دهه ۱۹۵۰ در مینه‌سوتا بزرگ می‌شدم، چشم‌انداز اجتماعی به شدت دوگانه(قطبی) بود. به‌طور کلی، شما یا سفیدپوست بودید یا سیاه‌پوست، مرد بودید یا زن، همجنس‌گرا بودید یا دگرجنس‌گرا، مسیحی بودید یا یهودی. سر کار بودید یا در خانه، در خانه بودید یا در مدرسه. اعضای کنگره ایالت محل سکونت من عمدتاً متشکل از مردان سفیدپوست جمهوری‌خواه با دیدگاه‌های لیبرال در یک حوزه انتخابیه دموکرات بودند-که در آن زمان در مینه‌سوتا چندان عجیب نبود. دسته‌بندی‌ها نسبتاً سخت و مرزهای آنها توسط فرهنگ، قانون، تعصب، درآمد و رسوم و عادات حفظ می‌شد. تنوع قطعا وجود داشت، اما محدود بود و به ندرت مورد توجه قرار می­گرفت. امروزه دیگر این‌گونه نیست!

امروز، شهر زادگاهم، شهردار سنت لوئیس پارک، که زمانی قلب تپنده فرهنگ، کنیسه‌ها و اغذیه فروشی­های یهودی مینه سوتا بود، یک زن سومالیایی مسلمان ۲۹ ساله به نام نادیا محمد است که از دبیرستان من فارغ‌التحصیل شده و بخشی از موج مهاجران سومالیایی وارد شده به مینه‌سوتای سردسیر است.

اگر هنوز در محله قدیمی خود زندگی می‌کردم، نماینده من در کنگره، ایلهان عمر، یکی از دو زن مسلمان پیشرو بود که برای نخستین بار در کنگره راه یافته­اند. به من گفته ‌شده که در مدرسه ابتدایی نزدیک خانه قدیمی من به بیش از 30 زبان صحبت می‌شود- تقریباً ۲۹ زبان بیشتر از وقتی که من در آنجا بزرگ ‌شدم.

هفته گذشته، سنت پل یک مهاجر لائوسی-هومونگی، بنام کائولی هر، را به‌عنوان نخستین شهردار زن هومونگ تبارآمریکایی انتخاب کرد- آنهم پس از آنکه او در برابر ملوین کارتر، شهردار پیشین، نخستین شهردار سیاهپوست این شهر، پیروز شد.

تعجب‌آور نیست: مهاجرت جهانی از سال ۱۹۹۰ تقریباً دو برابر شده است. این مهاجرت آن‌قدر چندسویه(multidirectional) شده است- کارگرانی از جنوب آسیا به خلیج فارس، دانشجویانی از آفریقا به چین، پناهندگان سودانی و اریتریه‌ای به اسرائیل، کارگران لهستانی به بریتانیا و پناهندگانی از سوریه، ونزوئلا و اوکراین به سراسر جهان نقل مکان می­کنند- که جوامعی که زمانی با یک قومیت یا دین واحد تعریف می‌شدند، اکنون به جوامع چندزبانه(polyglot)، چندنژادی(polychromatic) و چندمذهبی(polyreligious) تبدیل شده‌اند.

رسانه­های متعلق به این جوامع نیز از حالت دوسویه- عمدتاً اخبار تولید شده از بالا به پایین توسط روزنامه‌ها، مجلات و شبکه‌های تلویزیونی جریان اصلی- به حالت چندسویه(poly) تغییر یافته است: خبرهایی که به‌صورت افقی در شبکه‌های اجتماعی و از پایین به بالا توسط وبلاگ‌نویسان و پادکست‌ها تولید می‌شود.

اخیراً وقتی که دولت ترامپ تلاش کرد تا تخریب بال شرقی کاخ سفید را تا حد ممکن پنهان کند، برایان استلتر از شبکه CNN نوشت: «یکی از شاخص­ترین تصاویر این تخریب، توسط مسافری در هواپیمائی که دیروز از فرودگاه ملی در حال پرواز بود، ثبت و به اشتراک گذاشته شد. این تصویر میلیون‌ها بار در X و سایت‌های دیگر بازنشر شد».

شبکه‌های اقتصادی چندبعدی (Poly-Economic Networks)

وقتی آدام اسمیت در قرن هیجدهم اصول بنیادین تجارت را مطرح کرد، دنیائی نسبتاً ساده‌ از روابط دوطرفه را تصور می‌کرد: من پنیر تولید می­کنم، تو نوشابه تولید می‌کنی، و با تخصصی شدن در کاری که هر کدام از ما در آن بهترین هستیم، هر دو در نهایت وضعیت بهتری خواهیم داشت. این دیدگاه انقلابی بود و هنوز هم مبنای فهم ما (به‌جز رئیس‌جمهور ترامپ) از تجارت است که می‌تواند یک بازی برد-برد باشد.

اما اگر اسمیت اکنون زنده بود و می‌دید چگونه آیفون، واکسن‌هایmRNA، خودروهای برقی یا میکروچیپ‌های پیشرفته ساخته می‌شوند، نه‌تنها نظریه‌هایش را به‌روز می‌کرد، بلکه مجبور بود کتاب جدیدی بنویسد.

چه چیزی تغییر کرده است؟ دریک کلمه: پیچیدگی. اقتصاد امروز دیگر عمدتاً بر پایه تجارت دوجانبه کالاهای مشخص بین کشورهایی با مرزهای روشن و صنایع مستقل نیست. اریک بینهاکر، مدیر اجرایی موسسه تفکر نوین اقتصادی در مدرسه مارتین آکسفورد، که یکی دیگر از مربیان من است، خاطر نشان می­سازد که اکنون ما بیش از پیش در داخل اکوسیستم‌های جهانی عمل می‌کنیم، چیزی که او آن را «شبکه­های پویای درهم تنیده» متشکل از دانش، مهارت، فناوری و اعتماد می‌نامد.

این مسئله توضیح می‌دهد که چرا امروزه اکثر تجارت‌ها شامل بیش از دو کشور می‌شود. سازمان همکاری و توسعه اقتصادی در خلاصه گزارشی که در ژوئن منتشر شد، نوشت: زنجیره‌های تأمین جهانی اکنون «حدود ۷۰ درصد تجارت بین‌المللی را تشکیل می­دهند، زیرا خدمات، مواد خام، قطعات و اجزا اغلب چندین بار از مرزها عبور می‌کنند». این امر شبکه پیچیده‌ای ایجاد می‌کند، تا جایی که محصولات در یک کشور طراحی می‌شوند، قطعات از کشورهای مختلف تامین می‌شوند، در مکانی دیگر تولید می‌شوند، در کشور دیگری مونتاژ می‌شوند و نهایتاً در کشور دیگری آزمایش می‌شوند.

اسمیت به‌طرز مشهودی تقسیم کار را به‌عنوان یک عامل تقویت‌کننده‌ی عظیم بهره‌وری شناسایی کرده بود - می‌توان با تقسیم صحیح کار، با نیروی کار کمتر، سنجاق‌های بیشتری تولید کرد. بینهاکر به من گفت: «این عالی بود». اما اکنون، در عصر پلی­سین، «موتور بسیار قدرتمند، تقسیم دانش است.»

وقتی دانش و توانائی­ها به اشتراک گذاشته می‌شوند، می‌توانیم ابزار پیچیده­ای بسازیم که مشکلات پیچیده را ارزان‌تر و سریع‌تر از آنچه هرکشوری بهتنهائی می­تواند انجامدهد، حل می­کنند.

به تراشه موجود در گوشی هوشمندتان فکر کنید. ایده آن در کالیفرنیا شکل گرفته، با استفاده از نرم‌افزارهای ایالات متحده و اروپا طراحی شده، در تایوان با استفاده از ماشین‌های لیتوگرافی هلندی و نوآوری‌های علم مواد از ژاپن و سیلیکون ولی تولید شده، همه در چین مونتاژ و توسط شبکه­ی لجستیکی جهانی تحویل داده شده­اند.

همیشه وقتی به یاد حرف­های دان روزنبرگ، مشاور حقوقی سابق کوالکام، درباره رابطه کوالکام با غول فناوری چینی هواوی می­افتم، خنده­ام می­گیرد- زیرا این گفته دقیقاً دنیای اقتصادی چندگانه امروز را خلاصه می‌کند: «هواوی مشتری ماست، دارنده مجوز ماست، رقیب ماست، تعیین‌کننده استانداردهای مشترک ماست و ما از یکدیگر شکایت می‌کنیم!»

دنیا، در بهترین حالت خود، دیگر بر اساس معادله «محصول نهایی من در برابر محصول تو» حرکت نمی چرخد. بلکه براساس شبکه‌های همکاری قرن بیست ویکم که بر مبنای بر اعتمادساخته شده­اند، نه زورگویی، اداره می‌شود.

چگونه در دوره پلی­سین حکمرانی کنیم

این حجم از بازیگران جدید و متنوع، در تاریخ سیاره ما بی­سابقه نیست. اریک بینهاکر به من گفت هرچند ما اغلب تکامل را کند و تدریجی می‌پنداریم، واقعیت این است که تاریخ جهان با انفجارهای عظیم گونه‌های جدید و طراحی‌های نوین شکل گرفته است- اما این فقط در مورد طبیعت صدق نمی‌کند.

او توضیح داد که تمدن بشری نیز ازالگوی مشابهی از انفجارهای بزرگ(بیگ بنگ) پیروی کرده است، «هر کدام با افزایش تعداد کنشگران توانمند، ارتباطات، تعاملات و چرخه­های بازخورد در جامعه بشری، پیچیدگی زندگی بشر را جهشوار افزایش داده‌اند».

بینهاکرگفت: «به گذار از جوامع شکارگر- گردآورنده، به تمدن‌های یکجانشین- با کشاورزان، دهقانان، صنعتگران و پادشاهان - بیاندیشید که چگونه «زندگی را پیچیده‌تر کرد.» به این فکر کنید که چگونه انقلاب چاپ انحصار اطلاعات توسط نخبگان مذهبی و سلطنتی را شکست، و چگونه انقلاب صنعتی قدرت انسان و ماشین را تقویت کرد و تجارت و ارتباط جهانی بسیار گسترده­تری را ممکن ساخت. اکنون ما ماشین‌ها و ربات‌های هوش مصنوعی داریم که به این بازی می­پیوندند و لایه­ها، شبکه‌ها و ترکیب‌های بازیگران را به‌صورت تصاعدی افزایش می­دهند.

بسیاری از دموکراسی‌های صنعتی سرانجام به این نتیجه رسیدند که بهترین شیوه حکومت در عصر صنعتی، تشکیل نوعی دولت رفاه و نظام‌های سیاسی دو حزبی مبتنی بر محور ثابت چپ-راست است. من نمی­فهمم که چطور این روش در جهانی که بیشتر مشکلاتی که با آن مواجه هستیم، پاسخ­های«یا این/یا آن» ندارند بلکه جواب «هر دو/ و» دارند، جواب می­دهد. بازیگران کلیدی باید قادر باشند همزمان در وضعیت­های چندگانه فعالیت داشته باشند و ایده‌های رقیب و متضاد را همزمان در تنشی سازنده نگه دارند.

من ذاتاً فردی «هر دو/ و» هستم. در مورد مهاجرت، من طرفدار دیواری بسیار بلند، با دروازه‌ای بسیار بزرگ هستم- مرزهای امن و استقبال از مهاجران قانونی پرانرژی و ماهر. در مورد پلیس، من طرفدار افزایش تعداد و بهبود عملکرد پلیس هستم. در اقتصاد، من طرفدار رشد کیک اقتصاد و سپس توزیع مجدد ثروت هستم. در آموزش، من طرفدار مدارس دولتی با بودجه کافی، و همزمان مدارس مستقل و خودگردان هستم؛ رقابت همه را بهتر می‌کند.

در سیاست خارجی، من طرفدار دیپلماسی هستم، اما همیشه با پشتوانه ارتشی قوی. در تجارت، مدافع تجارت آزاد با قوانین شفاف هستم- اما همزمان با رفتار متقابل: هر چیزی که چین بر ما تحمیل کند، ما باید بر آن اعمال کنیم. در مورد انرژی، من طرفدار گاز طبیعی با جذب کربن ومتان، انرژی باد، انرژی خورشیدی، انرژی هسته‌ای، زمین‌گرمایی، شکافت و همجوشی هستم- هر راه­کاری که بتواند انرژی قابل اعتماد و مقرون‌به‌صرفه را فراهم کند و احتمال ورود ما به یک «‌بحران چندوجهی اقلیمی» را کاهش دهد. در دوران همه‌گیری کووید، من طرفدار ایجاد تعادل بین نجات جان‌ انسان­ها و نجات معیشت‌ آنها بودم.

این بدان دلیل نیست که من نمی‌توانم تصمیم بگیرم؛ بلکه به این دلیل است که من تصمیم­ خودم را گرفته‌ام- در عصر پلی­سین، بهترین راه­کارها در ترکیب (synthesis) نهفته­اند، نه در جدائی.

اما از آنجا که بسیاری از احزاب سنتی چپ و راست به سیلوهای سیاسی- ساختارهائی ناتوان از فعالیت همزمان در وضعیت­های چندگانه- تبدیل شده‌اند یا تحت فشار واقعیت در حال متلاشی شدن هستند یا به قبایل هویتی تبدیل می‌شوند که افراد را بر اساس نارصایتی­ها و رنج­های مشترک، هویت­های قومی و خیال‌بافی‌های اقتصادی در کنار هم نگه می­دارند و روزبه‌روز از حل واقعی مشکلات جهان فاصله می‌گیرند. این پایدار نیست.

درعصر پلی­سین سازگارترین، تاب­آور‌ترین و مولدترین جوامع، آن‌هایی خواهند بود که قادرند پیرامون مسائل مختلف ائتلاف‌های پویا تشکیل دهند- چیزی که من آن را «ائتلاف‌های سازگار پیچیده»( complex adaptive coalitions) می‌نامم. این ائتلاف‌ها کسب‌وکار، نیروی کار، دولت، کارآفرینان اجتماعی، خیرین، نوآوران، نهادهای تنظیم­گر و ناظران و مربیان را گرد هم می‌آورند تا مسائل را از طریق ترکیب و هم­افزائی(synthesis) حل کنند، نه با تعویق انداختن آن‌ها از طریق وتوهای متقابل دوگانه(باینری). این تنها مسیر حرکت سریع و ساختن چیزها است.

داو سیدمن، فیلسوف کسب‌وکار و بنیان‌گذار موسسه HOW برای جامعه، اظهار داشت: «مبنای قدیمی هم‌پیوندی(shared association) ما دیگر کار نمی‌کند. اما الزامات زندگی باهمدیگر، کار با همدیگر، همکاری در اکوسیستم‌ها و تعلق داشتن به یکدیگر- نه حمله به یکدیگر- تنها تشدید شده­اند».

او افزود: «وابستگی متقابل دیگر انتخاب ما نیست، بلکه وضعیت ماست. ما یا وابستگی‌های متقابل سالم می‌سازیم و با هم پیشرفت می‌کنیم، یا به وابستگی‌های ناسالم گرفتار می­شویم و با هم سقوط می‌کنیم».

بااین حال، به هر سمت و مسیری که برویم، با هم خواهیم رفت.

این حقیقت اجتناب‌ناپذیرعصر پلی­سین است، حتی اگر بسیاری از رهبران در واشنگتن، پکن و مسکو هنوز آن را درک نکرده باشند. این نخستین دوره‌ای خواهد بود که بشر برای شکوفایی و کامیابی، باید در مقیاس سیاره‌ای، حکومت کند، نوآوری کند، همکاری نماید و همزیستی داشته باشد. تنها با انجام این کار است که می‌توانیم بهترین‌ها را به‌دست آوریم و بدترین‌ها را از هوش مصنوعی گرفته تا انرژی هسته‌ای و تغییرات اقلیمی مهار کنیم. این امر مستلزم تلاش همه، در همه جا، به‌صورت هماهنگ است.

بنابه گفته بینهاکر: «آزمون تعیین‌کننده عصر ما این است که آیا ما به موقع این واقعیت را تشخیص خواهیم داد یا خیر».

یداله فضل الهی

1404/08/28

* توماس ال. فریدمن ستون‌نویس بخش نظرات امور خارجه روزنامه تایمزاست. او در سال ۱۹۸۱ به این روزنامه پیوست و سه جایزه پولیتزر را از آن خود کرده است. او نویسنده هفت کتاب از جمله «از بیروت تا اورشلیم» است که برنده جایزه ملی کتاب شد.

1. محدودیت‌هایِ سیاره‌ای (planetary boundaries) چارچوبی است که با نُه شاخصِ مهم در رابطه با اکوسیستمِ زمین تعریف می‌شود. چنان‌چه این شاخص‌ها از حدهاییِ معین عبور کنند احتمالِ این‌که اکوسیستمِ زمین دچارِ تغییراتِ تند و ناگهانی شود زیاد خواهد بود. این شاخص‌ها به حوزه‌هایی نظیرِ تغییرِ اقلیم (climate change)، از بین رفتنِ تکثرِ زیستی (biodiversity loss)، اسیدی شدنِ اقیانوس‌ها (ocean acidification)، مصرفِ آبِ شیرین (fresh water)، تغییرِ کاربریِ اراضی و تبدیلِ آن‌ها به زمین‌هایِ کشاورزی (land use) و مربوط می‌شوند.


برچسب‌ها: عصر پلی سین, توماس فریدمن, نظم جهانی جدید, بحران چندگانه
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ساعت 13:19  توسط یداله فضل الهی  | 

پایان نسل کهنه ­کاران قدرت در چین

چرا بزرگان حزب نمی‌توانند کشور را از دست «شی» نجات دهند.

دنگ یوون Foreign Affairs ۱۴ نوامبر ۲۰۲۵ یداله فضل الهی 26/08/1404

دنگ یوون از سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۱۳ معاون سردبیر ارشد مدرسه مرکزی حزب کمونیست چین بود و از سال ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۵ به عنوان مشاور امور سیاسی در گروه اوراسیا کار می‌کرد.

در طول یک سال گذشته، شایعات فزاینده‌ای در مورد «شی» جین پینگ، رهبر چین، در پکن پیچیده است. برخی منابع در خفا ادعا می‌کنند که «شی» قدرت واقعی خود را از دست داده و به حاشیه رانده شده است. برخی دیگر زمزمه می‌کنند که سلامت «شی» رو به وخامت گذاشته است. آنها می‌گویند سیاستمداری که در ملاء عام ظاهر می‌شود، صرفاً بدل اوست، این در حالی است که در واقع گروهی از عالی­رتبه­ترین دولتمردان مسن حزب حرف اول را می‌زنند. داستان‌های دیگری نیز وجود دارد که حتی تصور می­کنند اتحادی از هم‌پیمانان قدیمی- مثلاً اصلاح‌طلبان سیاسی لیبرال قدرتمند سابق و ژنرال‌های محافظه‌کار ارتش آزادی‌بخش خلق وجود دارد که برای مشاوره به «شی» یا جایگزینی او، با هم متحد شده­اند.

چنین شایعات خیالی در سیستم‌های اقتدارگرا رایج است، به خصوص در آستانه رویدادهای سیاسی مهم - مانند چهارمین مجمع عمومی حزب کمونیست چین که در ماه اکتبر برگزار شد و انتظار می‌رود نتایج آن مسیر توسعه کشور را برای پنج سال آینده تعیین کند. با وجود نشانه‌های واضح اندک در مورد اینکه چه کسی نفوذ دارد و چگونه تصمیم‌گیری می‌شود، تالارهای قدرت در پکن زمینه مساعدی برای حدس و گمان‌های سیاسی هستند. نکته مشترک در همه این شایعات این ایده است که گروه قدرتمندی از بزرگان حزب که به اطلاعات داخلی دسترسی دارند - رهبران و کادرهای سطح بالا که معمولاً از نقش‌های سیاسی فعال کناره‌گیری کرده‌اند اما در پشت صحنه همچنان تأثیرگذار هستند - هنوز نفوذ کافی برای کنار زدن «شی» و شکل دادن به مسیر سیاسی چین را دارند.

این ایده خاص تا حدودی به این دلیل مورد توجه قرار گرفته است که چنین دولتمردان مسنی، در واقع، نقش محوری در تاریخ حزب ایفا کرده‌اند. شهروندانی که از حکومت «شی» ناامید شده‌اند، احتمالا امیدوارند که گروهی از ناظران پنهان مداخله کنند، همانطور که دنگ شیائوپینگ در اواخر دهه 1970 چین را از سیاست‌های رادیکال دور کرد و رهبران محافظه‌کارتر را کنار گذاشت و در دهه 1990 بر اصلاحات اقتصادی بازارمحور پافشاری کرد. سیاست سالمندان راهی مناسب برای تفسیر و تحلیل سازوکارهای درونی غیرشفاف و مبهم قدرتمندترین نخبگان کشور را فراهم می‌کند.

اما در حقیقت، در چین امروز، سالمندان تا حد زیادی قدرت خود را از دست داده‌اند. «شی» به طور سیستماتیک کانال‌های نفوذی را که سالمندان قبلاً از طریق آنها اقدام می‌کردند، از جمله توانایی انتصاب پرسنل و روابط آنها در ارتش، از بین برده است. علاوه بر این، گروه فعلی سالمندان حزب، اقتدار اخلاقی را که نسل اول سالمندان از طریق مبارزه برای انقلاب کمونیستی به دست آورده بودند، ندارند. نظارت‌های نهادی بر قدرت که جایگزین بزرگان حزب شده‌اند، نمی‌توانند رهبران فعلی را به همان اندازه که بزرگان سابق عمل می‌کردند، محدود کنند و این در حالی است که «شی» در حال شکل­دهی مجدد حزب و کشور است، که چیز زیادی برای مهار کردن او باقی نمی‌گذارد.

بازگشت قدیمی­ها

در طول ۳۰ سال اول حکومت کمونیستی در چین، مائو تسه‌تونگ از جایگاه انقلابی بی‌نظیری برخوردار بود، تسلط محکمی بر سیستم‌های نظامی و تبلیغاتی داشت و سلسله مراتب حزب را کنترل می‌کرد. او بزرگترین سیاستمدار ارشد بود. با این حال، پس از مرگ مائو در سال ۱۹۷۶، حزب با خلاء رهبری مواجه شد. کادرهایی که در کنار مائو از جنگ و تحولات سیاسی جان سالم به در برده بودند، اما در طول انقلاب فرهنگی پاکسازی یا به حا«شی»ه رانده شده بودند، به کانون سیاست بازگشتند. این رهبران شامل دنگ؛ چن یون، یک برنامه‌ریز ارشد اقتصادی؛ و یه جیان‌یینگ، یکی از بنیانگذاران ارتش آزادی‌بخش خلق بودند.

اقتدار این چهره‌های سیاسی از ارشدیت و مشارکت مستقیم آنها در انقلاب کمونیستی ناشی می‌شد. آنها نه تنها رهبر، بلکه بنیانگذاران دولت نیز بودند. آنها شبکه‌های حمایتی قدرتمندی از جمله پیوندهای عمیق با ارتش داشتند. و به عنوان متولیان تاریخ حزب، می‌توانستند روایت رسمی حزب را تعریف کنند و چگونگی و چرایی تعقیب انتخاب‌های سیاسی توسط حزب را قالب­بندی کنند.

در اوایل دهه ۱۹۸۰، رهبران حزب به ابتکار دنگ، برای رسمیت بخشیدن به نقش خود، کمیسیون مشورتی مرکزی را تأسیس کردند، نوعی مجلس اعیان یا سنا که به ریش‌سفیدان بستری نهادی برای تأثیرگذاری بر تصمیمات پرسنلی و سیاسی می‌داد. رهبران حزب اعضای کمیسیون را انتخاب می‌کردند و عضویت را به مقامات کارآزموده­ای که سابقه طولانی در خدمت به حزب داشتند، محدود کردند.

با این حال، قدرت واقعی ریش سفیدان در چگونگی استفاده از اقتدار غیرقابل انکار خود در فضاهای غیررسمی در سراسر سیستم سیاسی چین نهفته بود. این بزرگان به منظور اخذ راهنمائی برای تصمیم­گیری خود، به طور خصوصی با مقامات برجسته، فرماندهان نظامی و بوروکرات‌های ارشد مشورت می‌کردند و گاهی اوقات، عدم رضایت خود را از آنان نشان می‌دادند. آنها همچنین برای تأثیرگذاری بر رهبران وقت، در لحظات بحرانی بیانیه‌های عمومی زمان‌بندی شده منتشر می‌کردند که حاوی مباحثی بودند در مورد اینکه چه کسی باید حزب را رهبری کند و چه سیاست‌هایی را باید دنبال کنند. در سال ۱۹۷۹، نسل اول بزرگان حزب، از جمله دنگ شیائوپینگ، هوآ گوفنگ، جانشین منتخب مائو را با سوءاستفاده از نارضایتی گسترده از اصرار هوآ بر حفظ جهت­گیری سیاسی مائو، کنار زدند. یک دهه بعد، همین ریش سفیداتن از تصمیم به استفاده از نیروی نظامی علیه معترضان در میدان تیان‌آن‌من حمایت کردند. این کارها ژست­های تشریفاتی نبودند؛ بلکه اعمال قدرت واقعی بودند.

افول نهایی

شرایطی که این بزرگان را توانمند ساخت، در نهایت منجر به حاشیه­نشینی آنها نیز شد. نقش آنها در طول گذار از حکومت شخصی مائو به سبکی جمعی‌تر از رهبری، برای ایجاد تعادل ایجاد شد. در آن مرحله گذار، که تقریباً از اواخر دهه 1970 تا اوایل دهه 1990 ادامه داشت، بزرگان با کنترل قدرت رهبران ارشد، سیاست چین را تثبیت کردند. آنها می‌توانستند اقدامات آزمایشی سیاسی خطرناک را متوقف کنند یا رهبرانی را که احساس می‌کردند اولویت‌های اشتباه را دنبال می‌کنند یا چرخش­های سیاسی متغیر را تشخیص نمی‌دهند، برکنار کنند.

با پیر شدن و درگذشت نسل انقلابی کمونیست چین، هیچیک از بزرگان جدید از اعتبار تاریخی یا اهرم نظامی برای به میراث بردن اقتدار آنها برخوردار نبودند. بزرگان حزبی که جانشین آنها شدند - نسل دوم و سوم - عمدتاً مدیرانی بودند که اقتدارشان از جایگاه قدرت سابق آنان ناشی می‌شد، نه از اعتبار انقلابی آنها. کمیسیون مشورتی مرکزی در سال 1992 بی‌سروصدا منحل شد. همچنین رهبران حزب محدودیت‌های دوره‌ای و سن بازنشستگی مشخصی را برای کادرها تعیین کردند و گزینه‌های سیاسی موجود برای رهبرانی را که قصد داشتند پس از پیری و پس از پایان دوران تصدی خود، همچنان تأثیرگذار باقی بمانند، محدود کردند.

تغییرات در ارتش، نفوذ ریش سفیدان را بیش از پیش کاهش داد. بسیاری از انقلابیون اولیه چین سربازانی بودند که خود، نوچه‌های خود را آموزش داده بودند. با این حال، اصلاحات اداری مانند کاهش سربازان در سال ۱۹۸۵، شبکه‌های ریشه‌داری را که از طریق آنها بزرگان قدرت خود را در سلسله مراتب نظامی اعمال می‌کردند، تضعیف کرد. در سال ۲۰۱۵، «شی» جین‌پینگ دور دیگری از اصلاحات گسترده را انجام داد که طی آن با سازماندهی مجدد نیروهای مسلح به فرماندهی‌های منطقه‌ای، عملاً توانایی رهبران ارشد نظامی برای ایجاد جناح‌های داخلی منسجم خود ، را از بین برد. همچنین «شی» اقتدار را در کمیسیون مرکزی نظامی که مستقیماً آن را کنترل می‌کند، متمرکز کرد.

اما آنچه به قدرت بزرگان حزب به طور کامل پایان داد، حمله سیستماتیک «شی» به شبکه‌های شخصی بود. کمپین ضد فساد «شی» که او بلافاصله پس از به دست گرفتن زمام حزب در سال ۲۰۱۲ آغاز کرد، پیوندهای غیررسمی را که زمانی نخبگان فعلی و بازنشسته را به هم متصل می‌کرد، قطع کرد. او به طور روشمند مراکز قدرت جایگزین در سرویس‌های امنیتی، ارتش و بخش‌های مهم استراتژیک مانند انرژی و امور مالی را برچید. همزمان، «شی» نظارت بر کادرهای ارشد بازنشسته را افزایش داد و قوانین جدیدی را وضع کرد که آنها را از اظهار نظر علنی در مورد رهبران کشور یا سیاست‌های آنها منع می‌کرد. «شی» حتی ضیافت­های شام بین بزرگان را به عنوان مسائل بالقوه امنیت سیاسی طبقه‌بندی کرد، به این معنی که آنها دیگر نمی‌توانستند آزادانه با یکدیگر ملاقات کنند. اگر حتی بزرگان قصد تاثیرگذاری بر «شی» داشتند، راه‌های نفوذ آنها خشک ‌شده بود.

ریش سفیدان حزب در دوران «شی» از صحنه عمومی ناپدید نشده‌اند. آنها هنوز در مراسم ملی ظاهر می‌شوند، در جلسات مهم صندلی‌های ردیف جلو را اشغال می‌کنند، در صورت لزوم سخنان آرامش‌بخش ایراد می‌کنند و پشت درهای بسته جلسات توجیهی دریافت می‌کنند. اما فاقد قدرت هستند. با تثبیت کنترل «شی» و تکامل طبیعی نظام سیاسی چین، ریش سفیدان دیگر ظرفیت بسیج ائتلافی را ندارند که نفوذ شخصی، نفوذ نظامی، دانش فنی رویه‌ای و اقتدار اخلاقی را به گونه‌ای ترکیب کند که بتواند رهبری فعلی را به طور جدی مهار کند.

فقدان جایگزین کامل

بدون ریش سفیدان قدرتمند، حزب-دولت چین باید برای محدود کردن رهبران ارشد به سازوکارهای دیگری تکیه کند. یک بوروکراسی نهادینه‌تر می‌تواند با قرار دادن رهبران در معرض فرآیندهای رسمی طولانی، تصمیم‌گیری را کند کرده و در برابر هوس‌های شخصی آنها مقاومت کند. به عنوان مثال، برخی از دانشگاه‌ها و مؤسسات تحقیقاتی با تلاش «شی» برای جابجایی پردیس‌های خود به یک کلان‌شهر کاملاً جدید و آینده‌نگر در شیونگان، حدود ۷۵ مایلی جنوب پکن، مخالفت کرده‌اند و این پروژه بسیار کندتر از آنچه در برنامه‌های اولیه پیش‌بینی شده بود، پیش رفته است. نخبگان همچنین هنوز غرایز حفظ خود را دارند، به این معنی که آنها تمایل دارند از تصمیمات پرخطری که می‌تواند حرفه آنها را به خطر بیندازد، اجتناب کنند. شوک‌های خارجی که سیاست داخلی را شکل می‌دهند، مانند استرس مالی یا فشار تجاری، نیز می‌توانند انتخاب‌های رهبران را محدود کنند. با این حال، هیچ یک از این کنترل‌ها به اندازه مداخله بزرگان در گذشته، در ایجاد تعادل بین قدرت شخصی، مستقیم، سریع یا مؤثر نیستند.

تفاوت در منطق تقارن قدرت نهفته است. در دوره‌های گذشته، بزرگان و رهبران وقت اغلب در جایگاه تقریباً برابری قرار داشتند. تذکرات نسل اول انقلابیون، وزن دستور مافوق‌ به زیردستان را داشت. حتی نسل دوم ریش سفیدان می‌توانستند دبیر حزب را تعدیل کنند. پس از آنکه جیانگ زمین، جانشین دنگ، در سال ۲۰۰۲ کناره‌گیری کرد و زمام حزب را به هو جینتائو سپرد، همچنان در پشت صحنه نفوذ داشت. جیانگ با گسترش کمیته دائمی دفتر سیاسی، بالاترین نهاد تصمیم‌گیری حزب، از هفت عضو به نه عضو، و انتصاب چندین نفر از دست‌نشانده‌های خود در مناصب کلیدی، عملاً اقتدار «هو» را تضعیف و قدرت خود را تثبیت کرد.

ترتیبات جدید تحت رهبری «شی»، عدم وجود رقبا را پیش‌فرض می‌گیرد. ثبات نه از طریق کنترل‌های افقی، بلکه از طریق کانال‌های عمودی و یک‌طرفه قدرت حفظ می‌شود. بوروکراسی می‌تواند دستورالعمل‌های «شی» را متوقف کند، اما نمی‌تواند آنها را وتو کند. مقامات اقتصادی می‌توانند توصیه کنند، اما نمی‌توانند رهبران را مجبور به تغییر مسیر کنند. ژنرال‌ها ممکن است ابراز نگرانی کنند، اما نمی‌توانند مخالفت علنی خود را ابراز کنند. تعاملاتی که زمانی مشاوره همتراز بودند، اکنون بیشتر شبیه لوله‌ای هستند که در آن اطلاعات به بالا و دستورات به پایین جریان می‌یابند. سیاست بزرگان مبهم و شخصی بود، اما تقارن قدرت آن، این امکان را برای سایر نخبگان فراهم می­کرد که رهبر ارشد را به عنوان یک فرد برابر خطاب کنند و رک و راست در مورد مشکلاتی که حزب با آن روبرو بود، صحبت کنند.

در چین امروز، بزرگان حزب قدرت خود را از دست داده‌اند.

واکنش آشفته چین به همه‌گیری کووید-۱۹ خطرات این وضعیت جدید را آشکار می‌کند. گروهی از بزرگان قدرتمند نمی‌توانستند از شیوع بیماری جلوگیری کنند. اما می‌توانستند با آسان‌تر کردن جریان اطلاعات به تصمیم‌گیرندگان، آسیب‌ها را محدود کنند. بزرگان حزب می‌توانستند رهبران را ترغیب کنند تا به علائم هشداردهنده اولیه در زمان شروع شیوع ویروس در سال ۲۰۲۰ توجه نمایند و «شی» را مجبور کنند که سیاست‌های سختگیرانه خود را زودتر از ورود همه‌گیری به سال‌های دوم و سوم ، تعدیل کند. حضور بزرگان، فضایی را در میان کادر رده بالای حزب ایجاد می‌کند که امکان مباحثات داخلی در مواقع بحرانی را فراهم می‌کند و این امکان را برای متخصصان بیشتری فراهم می‌کند تا دانش خود را به رهبران ارشد منتقل کنند.

از میان بدیل­های جزئی که برای جایگزینی وزنه تعادلی پدیدار شده‌اند، که زمانی توسط بزرگان حزب فراهم می‌شد، تنها فشار خارجی - عمدتاً تأثیرات رقابت و رویارویی ایالات متحده و چین - قدرت «شی» را به طور قابل توجهی محدود کرده است. تعرفه‌های تهاجمی و کنترل صادرات، «شی» را مجبور کرده است تا رویکرد اقتصادی خود را با تنوع بخشیدن به شرکای تجاری چین و حتی پذیرش برخی از شرکت‌های بخش خصوصی داخلی که می‌توانند به هدف «شی» برای خوداتکایی فناوری کمک کنند، تطبیق دهد. عوامل استرس‌زای داخلی، مانند بیکاری بالا و شکنندگی مالی، نیز ممکن است گزینه‌های «شی» را برای دنبال کردن اهداف خود محدود کنند، اما تاکنون این عوامل صرفاً دستور کار او را کند کرده‌اند، نه اینکه آن را متوقف کنند. با این حال، در مجموع، نظام تصمیم‌گیری «شی» منزوی‌تر می‌شود، زیرا او بیش از پیش به یک حلقه داخلی تنگ و صمیمی از معتمدان خود متکی است و این امر خطر قضاوت نادرست را که می‌تواند چالش‌های قابل مدیریت را به خطرات سیستماتیک تبدیل کند، افزایش می‌دهد.

بسیاری از ناظران خارجی که اذعان می­کنند بزرگان قدرت خود را از دست داده‌اند، این واقعیت را به عنوان حا«شی»ه‌ای بر تحکیم قدرت «شی» می‌دانند. اما این موضوع بسیار مهم‌تر است. سیستمی که بر تلفیق قوانین بوروکراتیک سفت و سخت و رهبری شخصی قوی متکی است، بسیار شکننده‌تر از سیستمی است که بر تعادل نانوشته قدرت متکی است، زیرا این سیستم فاقد راه‌های اساسی برای محدود کردن رهبران است. و حتی اگر رهبر آینده پس از «شی» بخواهد به صورت جمعی‌تر حکومت کند، بزرگان حزب همچنان فاقد جایگاه یا شبکه‌های لازم برای نظارت بر قدرت خواهند بود. چین که از روزهای خوش انقلاب بسیار دور شده است، باید امیدوار باشد که ترکیبی از جایگزین‌های ناقص - و کمی خوش شانسی - «شی» را محدود کند و بحران‌های قابل پیشگیری را قبل از اینکه از کنترل خارج شوند، متوقف کند.

یداله فضل الهی

26/08/1404


برچسب‌ها: چین, ارتش آزادی بخش خلق, حزب, رهبری چین
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۴ساعت 17:17  توسط یداله فضل الهی  | 

چگونگی کاربست نظریه روابط بین‌الملل در عمل

استراتژیست‌های آمریکایی باید بیشتر مانند دانشمندان علوم اجتماعی فکر کنند

*استیسی ای. گودارد و **جاشوا دی. کرتزر، Foreign Affairs

31 اکتبر 2025 یداله فضل الهی 17/08/1404

*استیسی ای. گودارد، استاد علوم سیاسی بتی فریهوف جانسون با رتبه '44 و معاون رئیس ولزلی در جهان است.

**جاشوا دی. کرتزر، استاد مطالعات بین‌الملل و حکومت جان زوانسترا در دانشگاه هاروارد است.

استراتژی کلان آمریکا در وضعیت سردرگمی است. در طول دهه گذشته، تغییر قدرت، اختلافات ارضی و تزلزل نهادهای بین‌المللی، بحث داغی را در مورد موقعیت ژئوپلیتیکی ایالات متحده و مسیر ضروری سیاست خارجی ایالات متحده برانگیخته است. برخی از تحلیلگران و سیاست‌گذاران واشنگتن (مانند نادیا شادلو، معاون مشاور سابق امنیت ملی ایالات متحده در امور استراتژی و البریج کولبی، معاون وزیر دفاع) معتقدند که پس از چندین دهه هژمونی ایالات متحده، دوره رقابت قدرت‌های بزرگ بازگشته است و واشنگتن باید سیاست خارجی‌ای را در پیش بگیرد که برای مقابله با تهدیدات پکن و مسکو طراحی شده باشد. برخی دیگر، از جمله اعضای سابق دولت بایدن مانند ربکا لیسنر و میرا رپ-هوپر، توصیه می‌کنند که اگرچه چندجانبه‌گرایی لیبرال که نظم پس از جنگ جهانی دوم را توجیه می‌کرد، در معرض تهدید است، اما همچنان پابرجا خواهد ماند. رهبران ایالات متحده باید به یک استراتژی کلان که مروج نهادهای قوی، دموکراسی و تجارت آزاد است، پایبند باشند. برخی دیگر - مانند مایکل مک‌فال، دیپلمات سابق ایالات متحده و آن اپلباوم، نویسنده - معتقدند که لحظه کنونی با مشخصه سطح جدیدی از چالش هنجارها تعریف می‌شود، که در آن به ویژه کشورهای تجدیدنظرطلب به طور فزاینده‌ای جسارت و احساس قدرت می کنند تا قوانینی را که زمانی محل مناقشه بودند، حقوق بشر را ترویج می‌کردند و حتی از حق حاکمیت محافظت می‌کردند، نادیده بگیرند. این تحلیلگران توصیه می‌کنند که ایالات متحده باید با ترویج هنجارهای حیاتی در خارج از کشور، صریحاً از آنها دفاع کند.

هر چقدر هم که این استدلال‌ها متفاوت به نظر برسند، پایه و اساس مشترکی دارند. هر یک از آنها مبتنی بر بر یکی از سه پارادایمی هستند که از زمان جنگ جهانی دوم بر نظریه روابط بین‌الملل غالب بوده‌اند: واقع‌گرایی، لیبرالیسم و ​​سازه‌انگاری. واقع‌گرایان سیاست را ریشه در هرج و مرج(آنارشی) می‌دانند که کشورها را به رقابت برای قدرت و امنیت سوق می‌دهد. مفروض لیبرال‌ها این است که افراد همگی برای تحصیل کالاهای عمومی مطلوب جهانی تلاش می­کنند که به بهترین وجه توسط دموکراسی­ها، اقتصادهای باز و نهادهای چندجانبه­گرا تامین و ارائه می‌شوند. سازه‌انگاران معتقدند که پذیرش ایده‌ها و هنجارهای سیاسی توسط قدرت‌های بزرگ، خط سیر امور جهانی را درست به اندازه­ی تمایل و اراده­ی هر دولتی برای قدرت، هدایت می‌کند.

کارشناسان گاهی اوقات نظریه روابط بین‌الملل را به عنوان امری بی‌اهمیت در سیاست‌گذاری در دنیای واقعی، رد می‌کنند. به عنوان مثال، در سال ۲۰۱۰، دیوید نیوسام، دیپلمات باسابقه آمریکایی، شکوِه کرد که این نظریه «برای سیاست‌گذاران یا بی‌ربط یا غیرقابل دسترس» است و «در حلقه‌ای از بحث‌های علمی مبهم» محدود مانده است. در زمان­های عادی شکاف بین نظریه و عمل مشکل‌ساز و در دوران آشفته کاملاً خطرناک است. برای بسیاری از حوزه­هائی که بحث سیاست خارجی واشنگتن را هدایت می‌کنند، پارادایم­های روابط بین‌الملل در پس‌زمینه کمین کرده‌ و مجموعه‌ای از توصیه‌های استراتژیک را ارائه می‌دهند که به راحتی قابل بحث یا تطبیق نیستند، زیرا بر مبنای مفروضات اساساً متفاوتی در مورد نحوه عملکرد سیاست بین‌الملل بنا شده‌اند. اگر مفروضات واقع‌گرایانه در مورد قدرت و امنیت درست باشند، ایالات متحده باید برای دهه‌ها رقابت با قدرت‌های بزرگ آماده شود. اما اگر باورهای لیبرال در مورد جهان‌شمولی خواسته‌های فردی درست باشد، سیاست‌گذاران ایالات متحده در واقع باید در جهت بازسازی و تقویت یک نظم لیبرال تلاش نمایند. و اگر فرضیات سازه‌ انگارانه درست باشند، هر استراتژی کلان ایالات متحده باید ریشه در هنجارها و ارزش‌های مشروع داشته باشد.

برای عبور از این هرج و مرج، سیاست‌گذاران واشنگتن باید زمان بیشتری، را صرف بحث در مورد مبانی فلسفی توصیه‌های استراتژیک خود بکنند. احتمالاً هیچ پارادایم واحدی مسیر درست پیش رو را فراهم نمی­کند. اما تا زمانی که سیاست‌گذاران و دانشگاهیان در مورد استراتژی‌های کلان مورد نظر خود بحث نکنند و عین حال به صراحت به بنیان­های پارادایمی مورد قبول خود اذعان نکنند، همچنان با یکدیگر مخالفت و به مباحث متناقض با یکدیگر ادامه خواهند داد. به طرز غم انگیزی، دولت ترامپ تلاش کرده است تا انجمن‌های موجود، مانند «دفتر ارزیابی جامع پنتاگون»، را که به گفته رابرت گیتس، وزیر دفاع سابق، سیاست‌گذاران را در معرض و مواجهه با «افراد روشنفکر و ایده‌ها» قرار می‌داد، از بین ببرد. برای تدوین یک استراتژی کلان منسجم در دوران عدم قطعیت، احیای حوزه‌هایی که در آن محققان و استراتژیست‌ها بتوانند با پارادایم‌های رقیب دست و پنجه نرم کنند، حیاتی است.

مدل‌های برتر

طبق یک نظرسنجی موسسه ویلیام و مری در سال 2007 در قالب پروژه آموزش، تحقیق و سیاست بین‌الملل، تقریباً ۷۰ درصد از سرفصل‌های مقدماتی رشته روابط بین‌الملل در ایالات متحده حول محور بحث بین پارادایم‌های واقع‌گرا، لیبرال و سازه‌‌انگاری متمرکز بودند. مفهوم«پارادایم» در نقطه مقابل «نظریه» از اهمیت برخوردار است. پارادایم‌ها برای تولید نظریه‌ها استفاده می‌شوند، اما دامنه بزرگتری دارند: آنها نه گزاره‌های خاص، بلکه چارچوب‌های گسترده‌ای در مورد اینکه کدام موضوع در سیاست بین‌الملل دارای اهمیت است، انواع فاکتورها و عواملی را ارائه می دهند که باید برای درک نحوه عملکرد ژئوپلیتیک به آنها توجه کرد و همچنین در مورد اینکه آیا تعاملات سیاسی تمایل به هماهنگی دارند یا خصومت؟

واقع‌گرایان ادعا می‌کنند که جهان‌بینی آنها باستانی است و ریشه در تالیفات توسیدید، سان تزو و ماکیاولی قرار دارد. و در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، واقع‌گرایان بر این رشته دانشگاهی غالب بودند. به عبارت ساده، واقع‌گرایان معتقدند که سیاست بین‌الملل آنارشیک است. همه دولت‌ها حاکمیت دارند، اما هیچ‌کدام بر آنها حاکمیت ندارد. این بدان معناست که دولت‌ها لزوماً در جهانی از عدم قطعیت زندگی می‌کنند که در آن رهبران نمی‌توانند به نیات یکدیگر اعتماد کنند. تنها کاری که می‌توانند انجام دهند، به حداکثر رساندن قدرتشان برای حفظ امنیت است.

بنابراین، برای واقع‌گرایان، نظم جهانی که به نظر می‌رسد در حال ظهور است، بازگشت به یک هنجار آشنا - و تراژیک - است. ممکن است چند دهه گذشته با نظم­گونه به نظر رسیده باشد، اما این وضعیت تنها به این دلیل بوده که قدرت ایالات متحده به طور غیرمعمولی بی‌رقیب بوده است. حتی با وجودی­که واشنگتن نهادهای بین المللی را ایجاد کرد، تجارت آزاد را ترویج داد و دیدگاه لیبرال خود را در دهه 1990 به جهان تحمیل کرد، پایان نظمی که درآن {قدرت} غالب بود، از قبل با گسترش قدرت اقتصادی چین، قابل مشاهده بود. در واقع، اکنون واقع‌گرایانی مانند جان مرشایمر رهبران ایالات متحده را به خاطر اینکه همیشه متفاوت فکر می‌کردند، مورد سرزنش و ملامت قرار می‌دهند. و اگرچه ممکن نیست روسیه با قدرت اقتصادی چین برابری کند، اما همچنان به طور فزاینده‌ای تمایل خود را برای به چالش کشیدن جاه‌طلبی‌های آمریکا نشان داده است. واقع‌گرایان می‌گویند، ایالات متحده به عنوان یک هژمون رو به افول، باید بپذیرد که با سایر قدرت‌های بزرگ با درگیری‌های جدی مواجه خواهد شد. ممکن است سلاح‌های هسته‌ای احتمال جنگ تمام عیار بین قدرت‌های بزرگ را کاهش داده باشد، اما تجاوز ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه{به اوکراین}، نشان می‌دهد که آنها{سلاح­های هسته­ای} برای جلوگیری از تشدید درگیری‌ها کافی نیستند.

لیبرالیسم هم، مدعی یک سنت فکری قابل احترام است که ریشه در اندیشه­های آدام اسمیت، جان لاک و ایمانوئل کانت، و دیگر نظریه‌پردازان، دارد. لیبرال‌ها معتقدند که اگرچه احتمالاً قدرت ایالات متحده در ایجاد نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوم ضروری بوده است، اما این نظم، کالاهای عمومی بی‌نظیری را در سراسر جهان ارائه داده، بنیان‌های مستحکم تجارت آزاد جهانی را بنا نهاده، گسترش دموکراسی را ممکن ساخته و جهانی صلح‌آمیزتر و با تشریک مساعی بیشتر را رقم زده است. برخلاف واقع‌گرایان، لیبرال‌ها معتقدند که در صحنه جهانی دموکراسی‌ها بازیگران بسیار قابل اعتمادتری نسبت به حکومت‌های استبدادی هستند. یکی از نگرش‌های کلیدی لیبرال‌ها این است که دموکراسی‌ها با یکدیگر وارد جنگ نمی‌شوند. لیبرال‌ها این صلح‌طلبی نسبی را به مجموعه‌ای از مکانیسم‌های محدودکننده ذاتی در جامعه دموکراتیک، از جمله تأثیر افکار عمومی بر رهبران، مطبوعات آزادتر و فرآیندهای منطقی و عقلانی‌تر تصمیم‌گیری اجتماعی نسبت می‌دهند. آن‌ها همچنین معتقدند که مزایای تجارت آزاد منطقاً از مزایای تصرف خشونت‌آمیز کالاهای سایر کشورها بیشتر است و نهادهای بین‌المللی عموماً بیشتر از آنچه از قدرت‌های بزرگ می‌گیرند، به آن‌ها عرضه می‌کنند.

در مقایسه با واقع‌گرایی و لیبرالیسم، سازه‌انگاری یک پارادایم جدیدتر در روابط بین‌الملل است، اگرچه این پارادایم نیز از تباری بهره می‌برد که به قرن‌ها پیش برمی‌گردد. استدلال اصلی سازه‌انگارها این است که سیاست جهانی به همان اندازه که مادی است، به آرمان­ها نیز وابسته است و روابط بین دولت‌ها به همان اندازه که به قدرت نظامی یا اقتصادی وابسته است، به هنجارها نیز وابسته است. آنها استدلال می‌کنند که در طول صد سال گذشته، دولت‌ها به طور فزاینده‌ای به مجموعه‌ای خاص از هنجارها دست یافته‌اند که مرزهای رفتار مشروع را تعیین می‌کند. جنگ، که زمانی ابزاری کاملاً عادی برای کشورداری محسوب می‌شد، غیرقانونی تلقی و صرفا در دفاع از خود به کار گرفته شد. از رهبران انتظار می‌رفت که حقوق اساسی شهروندان خود را به رسمیت بشناسند. اگر این کار را نمی‌کردند، جامعه بین‌المللی می‌توانست آنها را به آن استانداردها ملزم کند، استانداردهائی که جایگزین هنجار حاکمیت می‌شد.

ثبات کانونی

جان مینارد کینز جمله معروفی دارد که می‌گوید: «مردان عمل‌گرا، که خود را کاملاً از هرگونه تأثیر فکری معاف می‌دانند، معمولاً بردگان متفکری، از دنیا رفته، هستند». همین امر در مورد سیاستمداران و رهبران سیاسی معاصر ایالات متحده نیز صادق است، حتی اگر آنها خود را پیرو یک پارادایم روابط بین‌الملل ندانند. همه پارادایم­ها تأثیر یکسانی بر سیاست خارجی ایالات متحده ندارند. اگرچه واقع‌گرایان به طور سنتی بر مباحث دانشگاهی غالب هستند، اما در محافل سیاسی نفوذ کمتری داشته‌اند، واقعیتی که آنها به بیزاری آمریکایی‌ها از سیاستِ قدرت نسبت می‌دهند. اما نخبگان تأثیرگذار سیاست خارجی مانند جورج کنان، هنری کیسینجر و جیمز بیکر واقع‌گرا بودند.

لیبرال‌ها در سنوات اخیر بسیار برجسته‌تر بوده‌اند. در واقع، از دهه 1990، واشنگتن تحت سلطه یک اجماع دو حزبی بوده است که معتقدبوده تجارت آزاد، چندجانبه‌گرایی و ترویج دموکراسی باید سیاست خارجی ایالات متحده را هدایت کند. سازه‌انگاری نیز جایگاه قابل توجهی داشته است: آرمان‌گرایان خودخوانده مانند سامانتا پاور، دیپلمات سابق، و نومحافظه‌کارانی مانند رابرت کاگان، هر دو به این موضع متعهد بودند که ارزش‌ها و هنجارها باید اساس استراتژی کلان را تشکیل دهند.

این تعهدات پارادایمی، شناخت و تشخیص نخبگان سیاست خارجی از رفتار سایر کشورها و پاسخ‌های استراتژیکی را که تجویز می‌کنند، هدایت می‌کند. بحث‌های سیاست خارجی را که اکنون در واشنگتن در مورد استراتژی ایالات متحده در قبال روسیه و اوکراین در جریان است، در نظر بگیرید که به دلیل پارادایم‌های بسیار متفاوت - و ناشناخته - که استدلال‌های متفاوتی را پشتیبانی می‌کنند، آشفته‌تر و بی‌فایده‌تر از آنچه که باید باشند، شده‌اند. برای کسانی که فرضیات واقع‌گرایانه دارند، علت درگیری بین این دو کشور، گسترش ناتو به سمت شرق بود که امنیت روسیه را تهدید کرد و پیامد قابل پیش‌بینی آن، تحریک تجاوز روسیه بود. کسانی که از منظر لیبرال به تهاجم روسیه به اوکراین می­نگرند، معتقدند که اقدام روسیه تلاشی برای دفاع از خود نبود؛ بلکه تجاوزی آشکار بود که از ناکارآمدی رژیم استبدادی روسیه ناشی می‌شد. راه چاره، افزایش دوچندان منابع ناتو، از جمله با دعوت از اوکراین به آن{به پیوستن به ناتو}، است.

در همین حال، سیاست‌گذارانی با گرایش‌های سازه­انگارانه، جنگ اوکراین را تضعیف‌کننده هنجارهای اساسی می‌دانند که جامعه بین‌المللی را در کنار هم نگه می‌دارند. همانطور که اپلباوم در اواخر سال 2024 ادعا کرد، پوتین «می‌خواهد به مردم خود نشان دهد که آرمان‌های دموکراتیک اوکراین ناامیدکننده است» و «ثابت کند که مجموعه‌ای از قوانین و هنجارهای بین‌المللی، از جمله منشور سازمان ملل متحد و کنوانسیون‌های ژنو، دیگر اهمیتی ندارند.» اجازه دادن به روسیه برای تغییر مرزهای رفتار مشروع، عواقب وخیمی بدنبال دارد. این امر نه تنها اوکراین و اروپا را در معرض خطر قرار می‌دهد؛ بلکه می‌تواند به قدرت‌های دیگر، به ویژه چین، جسارت دهد تا بدنبال تعقیب سیاست درگیری و رقابت لجام‌گسیخته باشند.

دوربین‌های سوراخ سوزنی1

پارادایم­ها ابزاری برای تفسیر گذشته و حال و همچنین مشاهده آینده‌ای آشفته، فراهم می‌کنند. آنها همچنین می‌توانند تصویرسازی استراتژیک را محدود کنند، به خصوص اگر سیاست‌گذاران از جهان‌بینی‌هایی که تفکر آنها را هدایت می‌کنند، بی‌اطلاع باشند. البته، دیدگاه‌های رهبران همیشه به طور مرتب در چارچوب‌های پارادایمی قرار نمی‌گیرند. اما تشخیص اینکه فرد از یک لنز و اینکه از کدام لنز - استفاده می‌کند فهم زمان کنار گذاشتن آن لنز را بسیار آسان‌تر می‌کند. برای مثال، هر یک از پارادایم­های غالب روابط بین‌الملل مدرن علیرغم تفاوت‌های قابل توجهشان،کشورهای مستقل را به عنوان بازیگران اصلی تاریخ در نظر می‌گیرند. اما اغلب افراد، نه دولت‌ها، تغییرات جهانی را هدایت می‌کنند. در عصر شخصیت‌محوری، ویژگی‌های فردی، خلقیات و احساسات رهبران بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد و با تغییر مقام رهبران، تغییرات سیاسی بزرگی حاصل می­شود. نه واقع‌گرایان، نه لیبرال‌ها و نه سازه‌گرایان، آمادگی مشاهده تغییراتی را که به قدرت رسیدن میخائیل گورباچف ​​در سال ۱۹۸۵ برای رهبری اتحاد جماهیر شوروی در سیاست جهانی به همراه داشت، نداشتند. هیچ یک از پارادایم­های غالب روابط بین‌الملل قادر به پیش‌بینی حمله ویرانگر گروه کوچکی از افراط‌گرایان مذهبی به خاک ایالات متحده نبودند.

همین نقطه کور، تحلیل‌های مربوط به سیاست‌های «مرد قدرتمند»امروزی را مختل می‌کند. تلاش‌ها برای قرار دادن دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده در چارچوب‌های کلیشه‌ای - به ویژه تلاش برای به تصویر کشیدن او به عنوان یک واقع‌گرا - نتیجه‌ای نمی‌دهد. به نظر می‌رسد برداشت او از منافع ملی ایالات متحده اغلب نامنسجم و تابع منافع شخصی‌اش است. او رقابت قدرت بزرگ ایالات متحده با چین را تشدید می‌کند، در حالی که نسبت به ایجاد اتحاد موردنیاز برای پیروزی در چنین رقابتی بی‌تفاوت است. او برای احیای تولید آمریکا، تعرفه‌ها را افزایش می‌دهد، در عین حال تلاش می‌کند تا مهاجرت را سرکوب کند که اینکار {بالعکس}نیروی کار ایالات متحده را کاهش می‌دهد. به همین ترتیب، مقاومت پوتین در برابر نهادها و هنجارهای لیبرال دربرابر تجاوز، با درک منحصر به فرد او از تاریخ روسیه به عنوان یک «قدرت قربانی»، پیوند ناگسستنی دارد. اگر این رهبران را از معادله حذف کنید، پیش‌بینی خط سیر کشورهایشان دشوار می‌شود.

پارادایم­ها می‌توانند

تصویرپردازی استراتژیک را محدود کنند.

اگر رهبران سیاسی و تحلیلگران در مورد چارچوب‌های نظری راهنمای خود، صریح‌تر بودند، بهتر می‌توانستند این شکاف‌های مفهومی را تشخیص دهند. رهبران سیاسی و تحلیل­گران به جای تشخیص تأثیر سیاست‌های شخصیت‌گرایانه، اغلب راه‌هایی برای اِسناد شواهد در پارادایم­های موجود پیدا می‌کنند. اگر پوتین در سخنرانی خود اعلام کند که به دلیل ترس از قدرت آمریکا و نگرانی برای امنیت روسیه به اوکراین حمله کرده است، واقع‌گرایان آن را به منزله مدرکی برای اثبات پارادایم خود تعبیر می­کنند. در عین حال، به نظر می‌رسد لیبرال‌ها و سازه‌انگاران از این واقعیت غافل هستند که رهبر روسیه ممکن است گروه‌های طرفدار دموکراسی غربی را به عنوان یک تهدید تلقی کند.

در نهایت، وقتی پارادایم‌ها مورد توجه قرار نمی‌گیرند، می‌توانند به پیشگویی‌های خودکامبخش تبدیل شوند و به جای توصیف صرف ژئوپلیتیک، آن را شکل بخشند. در سال ۱۹۹۸، یک تیم توجیهی ناتو به دانشگاه ییل آمد تا سیاست دولت کلینتون برای گسترش اتحاد به سمت شرق را توجیه کند. در طول جلسه پرسش و پاسخ، بروس راسِت، محقق روابط بین‌الملل، پرسید که آیا گسترش ناتو ممکن است ناخواسته روسیه را تهدید کند و در این فرآیند، مانع تلاش‌های بوریس یلتسین، رئیس جمهور روسیه، برای اصلاحات دموکراتیک شود. همانطور که جان لوئیس گادیس، مورخ، توصیف می‌کند، لحظه‌ای سکوت شوکه‌کننده‌ای حاکم شد. یکی از توجیه‌کنندگان، ظاهراً با تعجب صادقانه، پاسخ داد: «خدای من! ما هرگز به این فکر نکرده بودیم!».

پر کردن شکاف

هیچ راهی برای حذف تفکر پارادایمی وجود ندارد و نباید هم حذف شود. اما استراتژیست‌های واشنگتن بهتر است بیشتر مانند دانشمندان علوم اجتماعی فکر کنند. این نه تنها به معنای بیان صریح مفروضات پارادایمی خود، بلکه تلاش برای توضیح این مطلب است که چرا طرف‌های دیگر سردرگم شده‌اند. واقع‌گرایانی که در دولت ترامپ خدمت می‌کنند باید با شفافیت توضیح دهند که چرا تقویت نهادهای امنیتی چندجانبه و ترویج دموکراسی دیگر نباید اولویت سیاست خارجی ایالات متحده باشد. منتقدان لیبرال و سازه­انگار باید روشن کنند که چرا استراتژی ایالات متحده بدون تعهدات نهادی و هنجاری متزلزل خواهد شد، نه اینکه صرفاً فرض کنند که چنین خواهد شد.

همچنین استدلال پارادایمی صحیح مستلزم آن است که سیاست‌گذاران یک سؤال ساده بپرسند: چه چیزی ثابت می‌کند که یک استراتژی اشتباه است؟ تحلیلگرانی که استدلال‌هایشان مبتنی بر پارادایم‌های ناشناخته است، به راحتی می‌توانند حقایق مهم را نادیده بگیرند یا واقعیت را تحریف کنند. پرسیدن، قبل از زمانی­که رویدادها پیش‌بینی‌های آنها را رد می‌کند، می‌تواند این سوگیری را اصلاح کند. اگر چین و ایالات متحده به یک توافق تجاری برسند، و اگر دولت ترامپ مایل باشد به سایر قدرت‌های بزرگ اجازه دهد مدعی«حوزه‌های نفوذ» خود باشند، این امر با نظریه واقع‌گرایی مغایر به نظر می‌رسد. اگر دموکراسی‌ها همچنان به عقب‌نشینی ادامه دهند و حمایت‌گرایی افزایش یابد، لیبرال‌ها باید دوباره ارزیابی کنند که آیا واقعاً کالاهای عمومی مطلوب جهانی وجود دارند یا خیر.

چنین گفتگوهایی نیازمند انجمن‌هایی برای گرد هم آوردن دانشگاهیان و سیاست‌گذاران است. همانطور که استفان والت، دانشمند علوم سیاسی، اشاره کرد، سیاست‌گذاران اگر به حال خود رها شوند، بیش از حد بر «مشکلات امروز» تمرکز می‌کنند. و بدون فرصتی برای مشارکت در سیاست‌گذاری واقعی، دانشگاهیان می‌توانند در بحث‌های انتزاعی و درون‌رشته‌ای متوقف شوند. از دهه 1990، «شورای اطلاعات ملی»، دانشگاهیان و افسران اطلاعاتی را به گفتگو دعوت کرده و نتایج آن را در گزارش‌های روندهای جهانی خود منتشر کرده است. «دفتر ارزیابی جامع پنتاگون»، همکاری با دانشگاهیان در مورد مسائل دفاعی و امنیت ملی را ارج می‌نهاد. هیچ یک از این نهادها صریحاً به دنبال بحث در مورد پارادایم­های روابط بین‌الملل نبودند، اما با گرد هم­آوردن طیف گسترده‌ای از محققان در واشنگتن، بحث‌های جنجالی در مورد مفروضات اساسی امور خارجی را تشویق کردند.

با این حال، دولت ترامپ به شدت در تلاش است تا این مراکز را - درست در زمانی که واشنگتن به آنها نیاز دارد، ببندد. در ماه مارس، «دفتر ارزیابی جامع» تعطیل شد و در ماه سپتامبر، تولسی گابارد، مدیر اطلاعات ملی، پایان گزارش‌های روندهای جهانی را اعلام کرد. این اقدامات در فضایی از خصومت فزاینده نسبت به آموزش عالی و به طور کلی «نظریه» رخ داده است. حذف این نهادها و فرصت‌های مباحثه، نظریه را از سیاست خارج نمی‌کند، بلکه صرفاً نقش آن را مبهم می‌کند و بدین ترتیب مطمئن می‌سازد که این پارادایم­ها نه تنها به منبع تنویر و روشنگری استراتژیک بلکه بیشتر به منبع بی­بصیرتی وسردرگمی در سیاست خارجی تبدیل خواهند شد.

یداله فضل الهی

17/08/1404

1. PINHOLE CAMERAS

دوربین پین هول که با اسم دوربین سوزنی نیز شناخته می­شود از دسته دوربین های با اندازه کوچک و با لنز کوچک است که می توان از آن به عنوان دوربین مخفی استفاده کرد. دوربین پین هول دارای لنز ثابت و یک میکروفون برای دریافت صدای محیط است که با نصب آن می توان به صورت نامحسوس تصاویر محیط را همراه با صدا ضبط کرد.


برچسب‌ها: پارادایم, واقع گرائی, لیبرالیسم, سازه انگاری
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 14:19  توسط یداله فضل الهی  | 

از دست دادن دولت­های خاکستری*

واشنگتن، بریکس را به سمت تبدیل شدن به یک بلوک ضد آمریکایی سوق می‌دهد.

ریچارد فونتین و گیبس مک‌کینلی، ۲۷ اکتبر ۲۰۲۵ Foreign Affairs یداله فضل الهی 1404/08/14

ریچارد فونتین مدیرعامل مرکز امنیت نوین آمریکایی است. او در وزارت امور خارجه ایالات متحده، شورای امنیت ملی و به عنوان مشاور سیاست خارجی سناتور جان مک‌کین کار کرده است.

گیبس مک‌کینلی، دستیار پژوهشی مدیرعامل در مرکز امنیت نوین آمریکایی است. او پیش از این در موسسه بین‌المللی جمهوری‌خواهان در برنامه مقابله با نفوذ اقتدارگرایان خارجی کار می‌کرد.

در نبرد برای شکل‌دهی به نظم جهانی، بریکس - گروهی متشکل از ده کشور که به نام پنج عضو اول خود (برزیل، روسیه، هند، چین و آفریقای جنوبی) نامگذاری شده است - به طور فزاینده‌ای اهمیت پیدا کرده است. این بلوک تقریباً یک سوم تولید ناخالص داخلی جهانی و تقریباً نیمی از جمعیت جهان را تشکیل می‌دهد. فلسفه وجودی این گروه کسب نفوذ بیشتر کشورهای به اصطلاح جنوب جهانی در صحنه جهانی بود.

این موضوع ممکن است باعث شود که بریکس ذاتاً یک گروه ضد غربی به نظر برسد. به هر حال، این گروه توسط پکن و مسکو تأسیس شد. اما بریکس در طول بیش از ۱۶ سال فعالیت، خود را در موضع مخالفت با ایالات متحده و متحدانش قرار نداده است. حتی چندین عضو بریکس شرکای نزدیک ایالات متحده بوده‌اند. به عنوان مثال، واشنگتن رابطه تجاری قوی با برزیل ایجاد کرده است و با هند و اندونزی در امور دفاعی همکاری می‌کند.

اما به نظر می‌رسد اکنون بخش عمده­ای از این تصویر در حال تغییر است. در طول دهه گذشته، چین و روسیه تلاش‌های خود را برای هدایت اعضای دیگر بریکس به سمت یک جهان‌بینی مغایر با منافع واشنگتن افزایش داده‌اند. چین به شریک تجاری برتر برزیل تبدیل شده و از تلاش‌های این کشور برای کاهش وابستگی به دلار آمریکا حمایت می‌کند. روسیه مقادیر زیادی نفت به هند فروخته است. و هر دو کشور هم چین و هم روسیه، آفریقای جنوبی را به عنوان شریکی در استقامت کردن در برابر آنچه ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه، آن را «استعمار» نظم مبتنی بر رهبری ایالات متحده توصیف کرده است، پذیرفته‌اند. در همین حال، ایالات متحده باعث تیرگی روابط خود با اعضای دوست بریکس شده است. از سال ۱۹۹۸، زمانی که ایالات متحده هند را به دلیل آزمایش سلاح‌های هسته‌ای تحریم کرد، روابط ایالات متحده و هند تا این حد سرد نبوده است. در ماه سپتامبر، کریس لاندو، معاون وزیر امور خارجه، گفت که روابط ایالات متحده و برزیل در «تاریک‌ترین نقطه خود در دو قرن گذشته» قرار دارد. و روابط با آفریقای جنوبی نیز از زمان پایان آپارتاید در سال ۱۹۹۴، در پرتنش‌ترین وضعیت است.

علل وخامت اوضاع در هر مورد متفاوت است، و برخی از گلایه­ ها و شکایات واشنگتن علیه برزیل، هند و آفریقای جنوبی - کشورهای تأثیرگذار جهانی که به تعیین رهبری جهان کمک می‌کنند - مشروع هستند. اما در هر مورد، دولت ترامپ روابط ایالات متحده را، به طور قابل توجهی بدتر از آنچه که باید باشد، و به دلایلی که با منافع ملی ایالات متحده قابل تطبیق نیست، تنظیم کرده است. در نتیجه، خطر جدیدی در دورنما وجود دارد: ظهور کشورهای عضو بریکس به عنوان یک بلوک بسیار فعال‌ و ضد غرب که به طور فزاینده‌ای تحت سلطه چین و روسیه است. اگر ایالات متحده در کوتاه مدت سیاست خود را تغییر ندهد، در درازمدت هزینه این تغییر جهت­ گیری را خواهد پرداخت.

همه چیز از هم می‌پاشد

تا سال­جاری دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان توافق داشتند که ایجاد یک رابطه بهتر بین ایالات متحده و هند دارای ارزش است. مزایای این امر صرف نظر از وابستگی حزبی‌شان، برای سیاست‌گذاران مشهود بود. آنها متوجه شده بودند که هند می‌تواند به ایجاد تعادل در برابر قدرت چین در هند و اقیانوس آرام کمک کند. هند با سریع‌ترین رشد اقتصاد بزرگ، سود اقتصادی قابل توجهی نیز به سرمایه‌گذاران آمریکایی تقدیم کرد. هند بزرگترین دموکراسی جهان بود و آماده بود تا پرجمعیت‌ترین کشور جهان باشد- همانطور که اکنون هست.

روابط ایالات متحده و هند که در طول جنگ سرد به سردی گرائیده بود، در پایان دولت کلینتون رو به بهبودی گذاشت و از آن زمان تاکنون در دوران هر رئیس جمهور آمریکا و نخست وزیر هند، گرم شدن روابط دو کشور استمرار داشته است. تلاش‌های دو حزبی برای بهبود روابط با هند منجر به مجموعه‌ای از دستاوردهای بزرگ و ملموس شد. در سال ۲۰۰۸، دو کشور یک توافق مهم را نهایی کردند که با اجازه دادن به تجارت هسته‌ای غیرنظامی با هند، به انزوای هسته­ای طولانی مدت هند پایان داد، اگرچه دهلی نو هرگز پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای را امضا نکرد. از آن سال، دو کشور تقریباً ۲۰ میلیارد دلار اسلحه فروخته‌اند. در سال ۲۰۱۶، کنگره ایالات متحده، هند را به عنوان "شریک اصلی دفاعی" معرفی کرد، عنوانی که به آن اجازه می‌دهد فناوری‌های پیشرفته نظامی ایالات متحده را خریداری کند. دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، در طول دوره اول ریاست جمهوری خود، با نارندرا مودی، نخست وزیر هند، نزدیک شد. در سال ۲۰۱۷، واشنگتن ائتلاف چهارجانبه (Quad) ؛ ائتلافی متمرکز بر امنیت هند و اقیانوس آرام متشکل از استرالیا، هند، ژاپن و ایالات متحده؛ را احیا کرد. دولت بایدن با راه‌اندازی یک مشارکت فناوری که روابط صنعتی دفاعی بین ایالات متحده و هند را گسترش می‌داد، بر این همکاری افزود. پس از آغاز دوره دوم ریاست جمهوری ترامپ، مودی یکی از اولین رهبران جهان بود که از کاخ سفید بازدید کرد.

و سپس، ترامپ به یکباره رابطه را به هم زد. او با اصرار مکرر بر اینکه به درگیری مه ۲۰۲۵ بین هند و پاکستان در کشمیر پایان داده است - ادعایی که دهلی نو آن را رد می‌کند - و با میزبانی از رئیس ستاد ارتش پاکستان در کاخ سفید در ماه ژوئن، دهلی نو را به دشمنی واداشت. به گزارش نیویورک تایمز، ترامپ دیگر قصد ندارد در اجلاس Quad که طبق زمانبندی قرار است در ماه نوامبر در دهلی نو برگزار شود، شرکت کند. با این وضع، ممکن است کل کنفرانس لغو شود. او همچنین تعرفه­ی 50 درصدی بر هند، از جمله افزایش ۲۵ درصدی به عنوان مجازات خرید نفت روسیه، اعمال و تهدید کرد که ده درصد تعرفه اضافی بر هر کشوری که با «سیاست‌های ضد آمریکایی» بریکس همسو شود، اعمال خواهد کرد. هند این تعرفه‌ها را «ناعادلانه، ناموجه و غیرمنطقی» خواند و از آن زمان تعامل با روسیه و چین را تعمیق بخشیده است. در ماه اوت، دهلی نو و مسکو توافق کردند که روابط تجاری دوجانبه را گسترش دهند. در ماه سپتامبر، مودی اولین سفر خود را به چین در هفت سال گذشته برای شرکت در نشست سازمان همکاری شانگهای انجام داد، جایی که او با پوتین و شی جین پینگ، رهبر چین، دست داد.

ایالات متحده روابط خود را با اعضای دوست بریکس تیره کرده است.

روابط دوجانبه با برزیل هرگز به اندازه روابط با هند نزدیک، جاه‌طلبانه یا متحول‌کننده نبوده است. اما دولت‌های متوالی ایالات متحده نیز همکاری با برازیلیا را ارزشمند می‌دانستند. روابط تجاری و سرمایه‌گذاری در دهه‌های اخیر به طور پیوسته رشد کرده است و ایالات متحده از مازاد تجاری کالا - حدود 6.8 میلیارد دلار در سال 2024 - برخوردار است. دو کشور دهه‌هاست که در زمینه امنیت و مبارزه با مواد مخدر با یکدیگر همکاری می‌کنند و چندین توافق‌نامه امضا کرده‌اند که شرکت‌های فناوری دفاعی آنها را به هم پیوند می‌دهد. ترامپ در طول اولین دولت خود، روابط شخصی نزدیکی با رئیس جمهور وقت، جایر بولسونارو، برقرار کرد و واشنگتن برزیل را به عنوان متحد اصلی خارج از ناتو تعیین کرد.

بعد از آن، همانند هند، بازگشت ترامپ به قدرت، روابط دو کشور را در مسیر نزولی قرار داد. به نظر می‌رسد بخش عمده خشم ترامپ ریشه در تصمیم برزیل برای پیگرد قانونی بولسونارو به اتهام تلاش برای کودتا پس از شکست انتخاباتی او در سال ۲۰۲۲ دارد، که احتمالا ترامپ را به یاد مشکلات قضایی خود پس از حمله هوادارانش به ساختمان کنگره آمریکا در ژانویه ۲۰۲۱ می‌اندازد. در ژوئیه امسال، دولت ترامپ با استناد به «شکار جادوگر» علیه بولسونارو، تعرفه‌های گمرکی علیه برزیل را به ۵۰ درصد افزایش داد. او همچنین از قانون جهانی مگنیتسکی2، قانونی که برای مجازات مقامات خارجی به دلیل نقض حقوق بشر تصویب شده است، برای تحریم مقامات برزیلی دخیل در محاکمه بولسونارو - از جمله قاضی دیوان عالی و همسرش - استفاده کرد.

ریشه مشکلات ایالات متحده با آفریقای جنوبی به مدت‌ها پیش از ترامپ برمی‌گردد. پرتوریا ادعا می‌کند که قهرمان حقوق بشر است، اما تمایل دارد بی‌عدالتی‌های ایالات متحده و متحدانش را محکوم و در عین حال بی‌عدالتی‌های چین یا روسیه را نادیده بگیرد. به عنوان مثال، آفریقای جنوبی اسرائیل را در دیوان بین‌المللی دادگستری به ارتکاب نسل‌کشی در غزه متهم کرد. اما در هنگام تجاوز روسیه به اوکراین، آفریقای جنوبی بارها از رأی‌گیری سازمان ملل در مورد جنگ خودداری نمود که این موضوع مقامات واشنگتن را دل چرکین کرد. و در سال ۲۰۲۳، سفیر ایالات متحده در پرتوریا، آفریقای جنوبی را متهم کرد که به یک کشتی روسی تحت تحریم‌های ایالات متحده، به نام لیدی آر، اجازه داده است تا به یک پایگاه دریایی آفریقای جنوبی سلاح حمل کند. در سال 2024، حتی لایحه‌ای در کنگره ایالات متحده برای بررسی روابط ایالات متحده با آفریقای جنوبی ارائه شد که نشان دهنده ناامیدی گسترده سیاست‌گذاران آمریکایی از پرتوریا است.

با این حال، روابط ایالات متحده و آفریقای جنوبی از زمان روی کار آمدن مجدد ترامپ به عنوان رئیس جمهور، رو به وخامت گذاشته است. او آفریقای جنوبی را به نسل‌کشی علیه کشاورزان سفیدپوست متهم کرد، ادعایی که توسط اکثر ناظران رد شد، و با وجود اینکه اسکان مجدد پناهندگان از جاهای دیگر را به حالت تعلیق درآورد، یک مسیر پناهندگی اولویت‌دار برای آفریکانرها ایجاد کرد. در ماه مارس، دولت او سفیر آفریقای جنوبی را به دلیل ادعائی مبنی بر اینکه جنبش سیاسی ترامپ توسط «غریزه برتری‌طلبی سفیدپوستان» هدایت می‌شود، از ایالات متحده اخراج کرد. در ماه مه، ترامپ ویدئویی را برای سیریل رامافوسا، رئیس جمهور آفریقای جنوبی، پخش کرد که در آن ادعای خشونت علیه کشاورزان سفیدپوست مطرح شده بود و مجموعه‌ای از مقالات را به او داد که به گفته او «مرگ، مرگ، مرگ وحشتناک» سفیدپوستان آفریقای جنوبی را توصیف می‌کرد. در ماه اوت، ترامپ تعرفه 30 درصدی را بر این کشور اعمال کرد.

دیوار بریکس

ایالات متحده از برزیل، هند و آفریقای جنوبی گله­مندی مشروعی دارد. دهلی نو از نظر تاریخی سیاست تجاری حمایت‌گرایانه با نرخ تعرفه متوسط ​​۱۲ درصد را حفظ کرده است و پس از حمله به اوکراین، برای بهره‌مندی از قیمت تخفیف‌یافته ناشی از تحریم‌ها، خرید نفت روسیه را در مقادیر زیاد آغاز کرد. برزیل که معتقد است هم روسیه و هم اوکراین مسئولیت برابر در جنگ دارند، تلاش‌هایی برای کاهش وابستگی خود به دلار آمریکا انجام داده است، از واشنگتن به خاطر تحریم ونزوئلا انتقاد می‌کند و آشکارا در تعقیب «یک ژئوپلیتیک جدید» است که کمتر تحت سلطه ایالات متحده باشد. سیاست‌گذاران آفریقای جنوبی از رهایی از نظم جهانی ناعادلانه و تحمیلی غرب صحبت می‌کنند و در عین حال روابط نزدیک خود را با پکن، مسکو و حتی حماس حفظ می‌کنند.

اما دور کردن این کشورهای خاکستری برای واشنگتن کاری بسیار غیرعقلانی است. چین و روسیه به طور فعال با ایالات متحده برای نفوذ در میان خود رقابت می‌کنند، بنابراین برزیل، هند و آفریقای جنوبی بین یک بلوک نسبتاً لیبرال به رهبری ایالات متحده و یک محور تجدیدنظرطلب متشکل از چین، ایران، کره شمالی و روسیه گیر افتاده‌اند. بعید است که واشنگتن بتواند کشورهای خاکستری را به طور کامل به سمت خود جلب کند؛ در عوض، آنها ترجیح می‌دهند روابط خود را با چین، روسیه و ایالات متحده به طور همزمان حفظ کنند. اما اگر واشنگتن به خصومت با این کشورها ادامه دهد، می‌تواند آنها را از خود براند.

به نفع ایالات متحده است که کشورهای عضو بریکس به دو جناح تقسیم شوند: یک جناح شامل چین و روسیه که با ایالات متحده مخالف هستند و جناح دیگر متشکل از برزیل، هند و آفریقای جنوبی که به طور خودکار با واشنگتن در تضاد نیستند. وقتی کشورهای بریکس قطبی شوند، احتمال مخالفت آنها با منافع ایالات متحده کمتر خواهد بود. اما اگر جناح اول تقویت شود، قدرت آمریکا آسیب خواهد دید. به عنوان مثال، کشورهای عضو بریکس ممکن است تلاشی هماهنگ برای دلارزدایی از تجارت و ایجاد سیستم‌های پرداخت جایگزین انجام دهند که سلطه جهانی سیستم اقتصادی ایالات متحده و ستون اصلی نفوذ آمریکا و اثربخشی تحریم‌های واشنگتن را تضعیف می‌کند. اگر کشورهای عضو بریکس به طور جمعی در نهادهای جایگزین، از جمله بانک توسعه جدید و ترتیبات ذخیره مشروط، سرمایه‌گذاری بیشتری انجام دهند، نهادهای مالی موجود به رهبری ایالات متحده و اروپا، مانند صندوق بین‌المللی پول، ممکن است نفوذ خود را از دست بدهند. چین و روسیه نیز فرصت‌های بیشتری برای گسترش حوزه نفوذ خود در کشورهای جنوب جهان به دست خواهند آورد و منافع ایالات متحده در این مناطق را در معرض خطر بیشتری قرار خواهند داد.

وقتی کشورهای عضو بریکس دوقطبی شوند، احتمال مخالفت

آنها با منافع ایالات متحده کمتر است.

ایالات متحده به جای اینکه چنین کشورهای تأثیرگذار جهانی را از خود دور کند، باید با آنها همکاری کند. به عنوان مثال، می‌تواند با برزیل در خصوص متنوع­سازی زنجیره‌های تأمین نیمه‌هادی همکاری کند و از این طریق نفوذ چین در آمریکای لاتین را خنثی کند. هند همچنان یک بازیگر کلیدی در منطقه هند و اقیانوسیه است و واشنگتن باید به بهره­برداری از Quad برای ایجاد موازنه با قدرت چین ادامه دهد. و اگر واشنگتن بتواند با پرتوریا قرارداد تجاری امضا کند، برای مقامات امریکا امکان ترغیب آفریقای جنوبی برای همکاری با ایالات متحده پیرامون تعاملات دیپلماتیک در سراسر قاره آفریقا وجود خواهد داشت. هر سه کشور به مواد معدنی حیاتی دسترسی دارند که بازسازی روابط با آنها می‌تواند به ایالات متحده کمک کند تا از تأمین‌کنندگان رقیب فاصله بگیرد.

از قضا، دولت ترامپ، از برخی جهات، به طور غیرمعمول در موقعیت خوبی برای بازسازی این روابط قرار دارد. هیچ رئیس جمهور آمریکایی در تاریخ به اندازه او تحت فشار سیاست‌های موجود نبوده یا تمایلی به تغییر رویه نداشته است. به عنوان مثال، دولت او تقریبا یک شبه از روابط گرم با هند به تقبیح و محکوم کردن آن تغییر جهت داد. و در چند ماه گذشته، علیرغم فشارهای متناوب به روسیه و اوکراین، به نظر نمی‌رسد ترامپ بتواند درگیری روسیه یا اوکراین را به نفع یک یا هردو طرف فیصله بدهد. این روزها سیاست خارجی ایالات متحده به سرعت تغییر می‌کند.

اما حتی اگر روابط ایالات متحده با برزیل، هند و آفریقای جنوبی گشایش یابد، باز برخی دلخوری­ها باقی خواهد ماند. خاطره دمدمی مزاجی ایالات متحده به راحتی محو نمی‌شود. هند نمونه بارز این موضوع است: دهه‌ها طول کشید تا واشنگتن و دهلی نو بر بی‌اعتمادی متقابل خود از زمان جنگ سرد، زمانی که هند با اتحاد جماهیر شوروی نزدیک بود و ایالات متحده با پاکستان همکاری داشت، غلبه کنند. سیاست‌مداران هندی هنوز هم حمایت ایالات متحده از پاکستان در طول جنگ هند و پاکستان در سال ۱۹۷۱ و استقرار یک نیروی ویژه دریایی ایالات متحده در خلیج بنگال را به دیپلمات‌های آمریکایی یادآوری می‌کنند. حتی اگر دولت سیاست خود را به سرعت تغییر دهد، هیچ کشور چندجانبه­گرائی ناگهان به صورت کامل با ایالات متحده همراه نخواهد شد. اما این بهانه‌ای برای تلاش نکردن نیست. اگر واشنگتن نتواند روابط خود را با برزیل، هند و آفریقای جنوبی حتی به طور جزئی بهبود بخشد، پکن و مسکو به سلامتی موفقیت خود خواهند نوشید.

یداله فضل الهی

14/08/1404

*swing states

استعاره از ایالت­هایی است که در انتخابات ریاست جمهوری ایالات متحده، هیچ‌کدام از دو حزب اصلی و نامزدهای آنان پشتیبانی قاطع در آن ایالت ندارد تا بتواند به آرای مجمع گزینندگان آن ایالت اتکا کند. این ایالت‌ها به شدت مورد توجه کمپین‌های انتخاباتی هستند چرا که بردن این ایالت‌ها باعث بردن آنان در انتخابات می‌شود. این ایالت­ها بین رای دادن به دموکرات­ها و جمهوری­خواهان در چرخش و نوسان هستند.

1. Witch-hunt : ساحره‌گیری تعقیب یا جستجو و آزار یا مجازاتِ مردمی بود که به آنها انگ افسونگری زده بودند. ساحره‌گیری اغلب با انتشار ترس یا هیستری جمعی همراه بوده‌است. در بین سالهای ۱۴۵۰۱۷۵۰ در جریان اصلاحات دینی و جنگ‌های سی ساله، هزاران نفر به جرم افسون‌گری شکنجه، سوزانده یا به دار آویخته شدند. تعداد قربانیان به علت از بین رفتن گزارش دادگاه‌ها و اعدام‌های سریع دقیقاً مشخص نیست، ولی تخمین تاریخ‌دانان، رقم ۱۰۰ هزار نفر یا کمی بیش از آن است، که نیمی از شمار این اعدام‌ها مربوط به امپراتوری مقدس روم در آلمان امروز می‌شود. در اصطلاح سیاسی امروزی، برخی سیاستمداران به این مفهوم با عبارت تعقیب مغرضانه هم اشاره می‌کنند.

2. The Global Magnitsky Act : لایحه ماگنیتسکی، با عنوان کامل قانون لغو اصلاحیه جکسونوانیک برای روسیه و مولداوی و قانون پاسخگویی به حاکمیت قانون سرگئی ماگنیتسکی مصوب ۲۰۱۲، یک لایحه فدرال دوحزبی ایالات متحده است که در سال ۲۰۱۲ تصویب شد. این لایحه تحریم‌هایی را علیه مقام‌های روسی اعمال می‌کند که مسئول مرگ سرگئی ماگنیتسکیوکیل امور مالیاتیدر زندان مسکو در سال ۲۰۰۹ شناخته شده‌اند. همچنین این لایحه اصلاحیهی جکسونوانیک را لغو کرد و وضعیت «روابط تجاری عادی دائمی» را به روسیه و مولداوی اعطا نمود. این لایحه در ۱۴ دسامبر ۲۰۱۲ توسط رئیس‌جمهور وقت، باراک اوباما، امضا شد و نقطهٔ عطفی در استفاده از تحریم‌های هدفمند برای مقابله با نقض حقوق بشر به‌شمار می‌آید.

در ادامه، لایحه جهانی پاسخگویی به حقوق بشر ماگنیتسکی در سال ۲۰۱۶ به‌عنوان بخشی از لایحه تخصیص بودجه دفاعی ملی ایالات متحده برای سال مالی ۲۰۱۷ تصویب شد. این لایحه چارچوب اولیه را گسترش داد تا امکان تحریم مقام‌های خارجی در سراسر جهان را به‌دلیل نقض حقوق بشر یا فساد گسترده فراهم کند. ابزارهای این تحریم شامل مسدودسازی دارایی‌ها و ممنوعیت ورود به خاک ایالات متحده است.


برچسب‌ها: سیاست خارجی آمریکا, بریکس, چین, روابط خارجی
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ساعت 10:44  توسط یداله فضل الهی  | 

چین علیه چین

شی جین پینگ با جنبه‌های منفی موفقیت روبرو می‌شود

جاناتان ای. زین Foreign Affairs یداله فضل الهی 1404/08/07

نوامبر/دسامبر ۲۰۲۵ منتشر شده در ۲۱ اکتبر ۲۰۲۵

جاناتان ای. زین، رئیس مایکل اچ. آرماکوست در مطالعات سیاست خارجی و عضو مرکز چین جان ال. تورنتون در موسسه بروکینگز است. او از سال ۲۰۲۱ تا ۲۰۲۳ مدیر بخش چین در شورای امنیت ملی بود و پیش از این به عنوان عضو سرویس ارشد تحلیلی در آژانس اطلاعات مرکزی خدمت می‌کرد.

سیزده سال پس از صعود شی جین پینگ به صدر سلسله مراتب رهبری چین، ناظران در واشنگتن همچنان عمیقاً در مورد چگونگی ارزیابی حکومت او سردرگم هستند. از نظر برخی، «شی» مائو دوم است که تقریبا کل قدرت را قبضه کرده و دولت را تحت اراده خود درآورده است. از نظر برخی دیگر، قدرت «شی» آنقدر شکننده است که او دائماً در معرض خطر برکناری از طریق کودتا توسط نخبگان ناراضی است. چینِ «شی» یا رقیبی قدرتمند با اراده، منابع و توانایی‌های تکنولوژیکی برای پیشی گرفتن از ایالات متحده است یا یک عنصر بی دست و پای اقتصادیِ در آستانه‌ی فروپاشی ازداخل است. بسته به اینکه از چه کسی سوال شود، مدل رشد چین، یا پویا است یا در حال مرگ، بی‌وقفه نوآورانه است یا ناامیدانه در گذشته گیر کرده است.

به دنبال بهبودی آهسته‌ی اقتصاد چین از بیماری همه‌گیر کووید-۱۹، تلاش‌ها برای تحلیل پروژه‌ی «شی»، پیچیده‌تر هم شده است. وقتی «شی» ناگهان به کنترل‌های سختگیرانه‌ی فرا‌گیر چین پایان داد و در اواخر سال ۲۰۲۲ سیاست درهای باز را در کشور در پیش گرفت، وال استریت بحثی در مورد اینکه آیا اقتصاد چین دوباره رونق خواهد گرفت یا خیر، مطرح نکرد، بلکه در مورد اینکه نمودار سیر صعودی بهبود اقتصادی چین شبیه کدام حرف الفبا - V یا W - خواهد بود، بحث کرد. وقتی اقتصاد چین دچار رکود شد، برخی در واشنگتن به این نتیجه رسیدند که نقطه‌ی مقابل این است: اینکه چین به اوج قدرت خود رسیده، ساختار حکومتی آن شکست خورده و در مقایسه با ایالات متحده شروع به افول خواهد کرد.

این سردرگمی تحلیلی، سیاست ایالات متحده در قبال چین را شکل داده است. در آغاز دولت دوم ترامپ، مقامات ادعا می‌کردند که چین بزرگترین تهدید برای ایالات متحده است، اما به نظر می‌رسید که آنها باور کرده بودند که تنگناهای اقتصادی چین آنقدر شدید است که در یک جنگ تجاری، فورا تسلیم خواهد شد - دیدگاهی که یادآور اعلامیه معروف مائو مبنی بر اینکه ایالات متحده یک "ببر کاغذی" است که به نظر تهدیدآمیز می‌رسد اما در واقع ضعیف و شکننده است. تلاش برای تحت فشار قرار دادن چین با تعرفه‌ها شکست خورد. پکن در آوریل 2025 با اعمال عوارض تلافی‌جویانه و قطع عرضه آهنرباهای خاکی کمیاب به ایالات متحده، به تشدید تنش تجاری واشنگتن پاسخ داد. قابلیت اقتصاد چین در تحمل شوک‌های تجاری، اعتماد به نفس تازه‌ای به پکن بخشید. از زمانی که سنگینی یک سیستم بسته و غیرلیبرال، اتحاد جماهیر شوروی را به زیر کشید، ایالات متحده بخش زیادی از تاب‌آوری خود را به توانایی سیستم سیاسی خود در تشخیص مشکلات، ارائه راه‌حل‌ها و خط مشی صحیح نسبت داده است. طنز دردناک برای ایالات متحده این است که تحت رهبری «شی»، سیاست غیرشفاف و مبهم چین، که در آن مقامات انگیزه زیادی برای پنهان‌کاری به جای پذیرش اشتباهات دارند؛ در اذعان صریح به بسیاری از نقاط ضعف خود و برداشتن گام‌هایی برای اصلاح آنها مهارت یافته است - که در این مورد مسلماً حتی از سیستم آمریکاییِ به ظاهر انعطاف‌پذیر و سازگار ماهر‌تر است. ظهور چین تحت رهبری «شی» نه تنها قدرت آمریکا، بلکه یک اصل اساسی جامعه باز آمریکا را به چالش می‌کشد - اینکه آزادی اظهار نظر و پرسشگری، پایه و اساس یک سیستم خود-اصلاحی است.

برای «شی»، آشکارترین نقاط ضعف چین، عوارض جانبی چهار دهه اصلاحات اقتصادی است. رشد سریع، ثروت و قدرت را به همراه داشت، اما بی‌تصمیمی، فساد و وابستگی به سایر کشورها را نیز به همراه داشت. صرف نظر از ارزیابی رهبری او، «شی» بسیاری از نقاط آسیب‌پذیری‌ چین را شناسایی کرده و منابع را برای تلاش جهت تاب­آوری بیشتر کشور، سازماندهی کرده است. موفقیت پکن در دفع جنگ تجاری واشنگتن نشان می‌دهد که استراتژی «شی» اثربخش بوده است.

اصلاحات معکوس

وقتی «شی» در سال ۲۰۱۲ زمام حزب کمونیست چین را به دست گرفت، بسیاری از ناظران در داخل و خارج از چین از اصلاحات متوقف‌شده‌ی سلف او، هو جین­تائو، ناامید شدند. آن‌ها «شی» را به عنوان یک ناجی بالقوه پذیرفتند که می‌تواند پروژه‌ی بیمارگونه‌ی «اصلاحات و درهای باز» حزب کمونیست چین را که دنگ شیائوپینگ در اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ آغاز کرده بود، نجات دهد. این ناظران، که عمدتاً دارای انگیزه­های لیبرال‌تری بودند، امیدوار بودند که «شی» سیاست‌های بازارمحور را ترویج کند، دخالت دولت در اقتصاد را بیشتر کاهش دهد و حتی به طور بالقوه اجازه‌ی رقابت سیاسی بیشتری را بدهد. «شی» واجد عنوان یک اصلاح‌طلب بود: او در سه استان ساحلی مرفه چین، که از جمله ذینفعان اصلی تغییر به سمت بازار بودند، در سمت‌های رهبری خدمت کرده بود. بسیاری تصور می‌کردند که «شی»، به عنوان فرزند یک انقلابی مورد احترام و طرفدار اصلاحات اقتصادی، نفوذ و اراده‌ی لازم برای ایجاد تغییر را خواهد داشت، چیزی که سلف او فاقد آن بود.

با این حال، در واقعیت، لحظه‌ی به قدرت رسیدن «شی»، آغاز پایان دوران اصلاحات بود. آنچه شی جین پینگ در سال ۲۰۰۷ هنگام بازگشت به پکن به عنوان وارث هو جین­تائو با آن مواجه شد، نه رفاه قابل اتکا و ساختار رهبری پایدار، بلکه ناکارآمدی عمیقاٌ ریشه‌دار بود. «هو» با تمکین به بزرگان حزب و ترویج رهبری جمعی به قدرت رسید، که این امر مانع اقدام قاطع او و دیگر یاران وی شد. حتی اگر «هو» می‌خواست خود را اثبات کند، سلف او جیانگ زمین، با احاطه کردن او از طریق دوستان وفادارش، او را در تنگنا قرار داده بود. بدون کنترل کامل بسیاری از ابعاد کلیدی قدرت حزب، تلاش‌های «هو» برای تغییر جهت سیاسی- از جمله تلاش‌ برای رسیدگی به نابرابری‌های آشکاری که او آنها را نتیجه مدرنیزاسیون چین می­دانست - تا حد زیادی نتوانست توجه‌ها را به خود جلب کند. در عین حال، فساد فراگیر شد و حتی در پلیس و ارتش که قرار بود سنگر قدرت حزب باشند، نیز نفوذ کرد.

شی جین پینگ قدرت سیاسی قابل توجه خود را بر افزایش تاب‌آوری چین متمرکز کرده است.

از دیدگاه «شی»، مدل رهبری جمعی سستی که دنگ به ارث گذاشت، منشأ بسیاری از بیماری‌های حزب بود. با پراکندگی قدرت در میان رهبران ارشد و متحدان آنها در بوروکراسی، انضباط حزبی سست شد. به نظر می‌رسد «شی» بیشتر بر این باور بوده است که رفاه چین، کادرهای حزب را نرم­خو کرده است. گشودن درها به روی جهان خارج، اقتصاد چین را به پیش رانده بود، اما در عین حال آسیب‌پذیری‌هایی را در قالب ارزش‌های لیبرال ایجاد کرده بود که باورهای اصلی کمونیستی را تهدید می‌کرد. همچنین چین به طور فزاینده‌ای به اقتصادهای دیگر، به ویژه اقتصاد ایالات متحده، وابسته بود که از سال ۲۰۱۸ تشدید محدودیت‌های تجاری آن کشور بر بسیاری از کالاهای چینی، خطرات واقعی وابستگی متقابل اقتصادی را برای «شی» آشکار کرد.

در پاسخ، «شی» نه تنها سعی کرده به علائم مشکلاتی که در دوران اصلاحات و درهای باز جوانه زده بودند، رسیدگی کند، بلکه تلاش کرده با معکوس کردن کامل آزادسازی، آنچه را که بیماری اساسی می‌داند، درمان کند. دوران تصدی «شی» را می‌توان چیزی توصیف کرد که محقق، کارل مینزنر آن را **«ضد اصلاحات» می‌نامد شی حزب را به هسته لنینیستی کنترل سیاسی و اجتماعی خود تقلیل داد و آن را نه برای انقلاب و نه برای اصلاحات، بلکه برای یک حرکت منظم به سمت قدرت تکنولوژیکی-صنعتی و نظامی برای ارتقای موقعیت ژئوپلیتیکی چین، بازسازی کرد.

برای اکثر ناظران خارجی، این ضد اصلاحات خطرناک است زیرا دستورالعمل‌های امتحان شده و واقعی که چین را از فقر به قدرت رساند، کنار می‌گذارد و خطرات سیاسی جدیدی را از جانب حکومت مردان قدرتمند معرفی می‌کند. اما اقدامات «شی» ریشه در شناخت او از مهم‌ترین نقاط ضعفی دارد که رهبران حزب آن را تهدیدی برای چین می‌دانند - به ویژه فساد داخلی و نقش ناخوشایند رقیب اصلی چین، ایالات متحده، در حمایت از رفاه کشور چین. «شی» به جای تلاش برای آزادسازی اقتصادی بیشتر، قدرت و منابع سیاسی قابل توجه خود را بر افزایش تاب‌آوری چین در برابر تهدیدهایی که تا حدی از اصلاحات گذشته ناشی شده‌اند، متمرکز کرده است. «شی» این مشکلات عمیقاً ریشه‌دار را مانع پیشرفت چین در رسیدن به ایالات متحده می‌داند، نه مداخله بیش از حد یا سیاست‌های اقتدارگرایانه دولت را.

ترکیدن حباب‌ها

بسیاری از عناصر ناکارآمدی فعلی چین، ریشه در آسیب‌شناسی سیاست­های‌رفاهی خود چین دارد. پس از مرگ مائو، رهبران حزب کمونیست چین فاقد نقشه راهی برای چگونگی هدایت این کشور به سمت سیاست­های درهای باز؛ بدون رها کردن تعهد خود نسبت به کمونیسم؛ بودند. آنها فداکاری‌های تلخی در انقلاب چین کرده و هنوز به سرمایه‌داری و غارتگری‌های آن مشکوک بودند. با این حال، در همان زمان، آنها نمی‌خواستند چین را به هرج و مرج دوران مائو بازگردانند. بسیاری از این رهبران حزب که چین را در دهه 1980 هدایت می‌کردند، از جمله شی ژونگ‌شون، پدر شی جین‌پینگ، خود در مبارزات قدرتی که در دوران مائو درگرفت، پاکسازی شده بودند.

پس از بیش از یک دهه نوسان بین «درهای باز و کاهش هزینه‌ها»، اصلاحات اقتصادی غالب شد. متعاقب سرکوب نظامی معترضان در میدان تیان‌آن‌من در سال 1989، دنگ - که این شانس را داشت که از دیگر سران حزب که مصمم به محدود کردن آزادسازی اقتصادی بودند، بیشتر عمر کند - چین را در مسیر اقتصادی آزادتر(بازتر) قرار داد. تور موسوم به «تور جنوبی» دنگ، که طی آن مجموعه‌ای از سخنرانی‌ها را در صحه­گذاری و تایید نقش عمیق­تر بازارها ایراد کرد، طرح‌های اصلاحات اقتصادی را که پس از سرکوب تیان‌آن‌من به حاشیه رانده شده بودند، احیا کرد. دنگ برای حفظ میراث خود، نه تنها جانشین بلافصل خود، جیانگ زمین، که در سال ۱۹۸۹ کنترل حزب را به دست گرفت، بلکه وارث وارث خود، هو جین­تائو، را نیز انتخاب کرد. در یک محیط سیاسی جدید که هیچ یک از رهبران جدید نمی‌توانستند ادعا کنند که پدران بنیانگذار انقلابی هستند، دعای دنگ، باعث تقدیس «جیانگ» و «هو» شد و به تضمین این امر کمک کرد که هر دو از فراز و نشیب‌های سیاست‌های جانشینی جان سالم به در ببرند. «جیانگ» و «هو» هر دو به طور مسالمت‌آمیز کناره‌گیری کردند و سابقه‌ای شکننده برای انتقال قدرت ایجاد کردند.

ثبات رهبری و سرعت فزاینده اصلاحات اقتصادی نتایج شگفت‌انگیزی به بار آورد. در طول دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰، چین مرتباً رشد تولید ناخالص داخلی دو رقمی را ثبت می‌کرد، به طوری که از سال ۱۹۹۲ (زمانی که دنگ تور جنوبی خود را آغاز کرد) تا سال ۲۰۱۲، سالی که شی به قدرت رسید، به طور متوسط ​​سالانه بیش از ده درصد رشد داشت. مدرنیزاسیون سریع چین در همه جا قابل لمس بود: ساختمان‌های بلند جدید، افق شهرهایی مانند شانگهای را پر کرده بودند و جاده‌ها به اعماق روستاها نفوذ کرده بودند تا روستاهای قبلاً منزوی را به بقیه کشور متصل کنند. دنگ همچنین یک سیاست خارجی موفق را اعلام کرد که از رویارویی ژئوپلیتیکی اجتناب می‌کرد تا به چین زمان دهد تا اقتصاد خود را توسعه بدهد و دستورالعمل‌هایی صادر کرد مبنی بر اینکه چین باید «توانایی‌های خود را پنهان کند و منتظر زمان خود بماند» - رویکردی که بیشتر به عنوان «پنهان شدن و منتظر ماندن» شناخته می‌شود.

اصلاحات، رشد اقتصادی و فضای تنفس ژئوپلیتیکی را به همراه داشت، اما فساد، بی‌عدالتی و نابرابری را نیز به همراه داشت. اختلال عملکرد سیاسی و اقتصادی در هم تنیده چین را هیچ بخشی شفاف­تر و واضح­تر از بخش املاک و مستغلات نشان نمی‌دهد، که در آن قیمت‌ها به صورت بی­سابقه­ای به اوج رسیدند، اما از سال 2021 به شدت کاهش یافته‌اند. در اواخر دهه 1990، رهبران چین به ساکنان شهری اجازه دادند تا به عنوان بخشی از اصلاحات آزادسازی که برای تحریک رشد اقتصادی طراحی شده بود، اجاره‌های بلندمدت برای املاکی که امکان عرضه در بازار خصوصی داشتند، دریافت کنند. این تغییر سیاست، سیلی از تقاضای انباشته برای املاک را آزاد کرد و باعث شروع رونق املاک و مستغلات در سراسر کشور به عنوان یکی از بزرگترین رونق‌ها در طول تاریخ، شد.

دولت‌های محلی که به طور قانونی مالک تمام زمین‌های شهری هستند، برای پر کردن خزانه، زمین‌های خود را به سازندگان فروختند. وقتی هو در سال ۲۰۰۵ مالیات کشاورزی دو هزار ساله چین را لغو کرد - سیاستی که بار کشاورزان فقیر روستایی چین را سبک‌تر کرد اما منبع اصلی درآمد دولت محلی را از بین برد - مقامات محلی برای متوازن کردن بودجه خود، بیشتر به فروش زمین متکی شدند و در بسیاری از موارد کشاورزان را با خشونت از زمین­ها بیرون کردند تا سود آن را به دست آورند.

در سال‌های بعد، یک حباب عظیم مسکن شکل گرفت - و با توجه به اینکه بخش زیادی از ثروت کشور به آن بخش گره خورده بود، سایر رهبران در خصوص توقف رشد آن بخش تردید داشتند. اما در سال ۲۰۲۰، شی پس از متوقف کردن تلاش‌ها در مدت زیادی از دو دوره اول ریاست جمهوری خود برای کاهش تدریجی تورم بازار، با اعمال محدودیت‌هایی بر پراخت وام به توسعه‌دهندگان املاک -که هسته اصلی مدل تجاری آنها را تضعیف می‌کرد، حباب املاک و مستغلات را ترکاند. فروش املاک از ۱۸ درصد تولید ناخالص داخلی در اواسط ۲۰۲۱ به هفت درصد در سال ۲۰۲۵ کاهش یافته است و ساخت و ساز مسکن جدید نیز ۷۰ درصد کاهش یافته است. این سقوط، که بخش زیادی از ثروت بسیاری از خانواده‌های چینی را از بین برده و تمایلات مصرف‌کنندگان را در زمانی که اقتصاد به شدت به مصرف بیشتر نیاز داشت، تضعیف کرده، عامل اصلی رشد کند اقتصادی چین بوده است. با این حال، شی جین پینگ، با توجه به هزینه‌هایی که بخش مسکن متورم به همراه دارد، همچنان تمایلی به مداخله برای تقویت بازار ندارد.

منحنی بخش املاک و مستغلات چین، پویایی‌های موجود در مرکز ثقل تلاش‌های اصلاحات چین را نشان می‌دهد. حتی زمانی که رهبران چین با موفقیت اصلاحات بسیار ضروری، مانند تجاری‌سازی بخش املاک و مستغلات یا لغو مالیات ظالمانه چند صد ساله کشاورزی را تصویب می‌کنند، تقریباً به همان اندازه که مشکلات را حل می‌کنند، مشکلات بیشتری ایجاد می‌کنند. فساد سیستمی بومی، چالش‌ها را دشوارتر می‌کند زیرا مقامات محلی در برابر اصلاحات مقاومت می‌کنند یا فرصت‌های جدیدی برای پارتی­بازی پیدا می‌کنند. از زمان به قدرت رسیدن «شی»، او اولویت خود را صرف نظر از هزینه یا واکنش‌های احتمالی، به پاکسازی نابسامانی‌ها و آلودگی­هایی اختصاص داده که از اسلاف لیبرال‌تر خود به ارث برده است. این اقدامات بی‌سابقه، نارضایتی و ناامیدی زیادی ایجاد کرده است، اما هیچ پیامد سیاسی واقعی برای «شی» نداشته است که این امر نشان دهنده استحکام موقعیت وی است.

در جستجوی تاب‌آوری

تحلیلگران سیاسی از زمان ارسطو متوجه شده‌اند که الیگارشی‌ها تمایل دارند بین کشش نیروهای گریز از مرکز، که در آن قدرت به طور گسترده تقسیم و توزیع می‌شود، و نیروهای مرکزگرا، که در آن حکومت متمرکز است، در تردد باشند. در واقع، از نظر «شی» و بسیاری از رهبران حزب، پراکندگی قدرت در نظام سیاسی چین، رهبری «هو» را تضعیف کرده و تهدیدی برای توانایی حزب برای حکومت اثربخش بود. تمرکز قدرت در دستان «شی»، اصلاح مشهودی بود. «شی» از تمرکز قدرت خود برای فاصله گرفتن از سیاست‌هایی که باعث آزادی بیشتر اقتصاد چین می­شد و تلاش‌ در جهت افزایش تاب‌آوری اقتصادی و سیاسی چین، استفاده کرده است.

ارتش و سرویس‌های امنیتی برای تمرکز قدرت و «ضد اصلاحات» «شی» بسیار مهم بوده‌اند. «شی» از کمپین تهاجمی ضد فساد خود که در سال ۲۰۱۲ آغاز کرد، برای سرکوب ارتش و دستگاه امنیتی و وادار کردن آنها به تسلیم استفاده کرده است. «شی» مقامات قدرتمند و شبکه‌های آنها را ریشه‌کن کرده و برای از بین بردن هرگونه شبهه در مورد کنترل کامل خود، اغلب جانشینانی را که برای جایگزینی مقامات نظامی و امنیتی انتخاب کرده بود، پاکسازی کرده است. این کمپین، بخشی از فساد فراگیر در نهادهای حزبی را کاهش داده است؛ مهم‌تر از آن، رهبران را مردد و مطیع نگه داشته و تسلط «شی» را بر آنها افزایش داده است.

علیرغم پاکسازی رهبران ارتش و سرویس‌های امنیتی داخلی، شی، مانند اسلاف خود، همچنان به تأمین مالی سخاوتمندانه این نهادها ادامه داده است. چین از پلیس و نیروهای امنیتی تقریباً به همان اندازه ارتش حمایت می­کند. «شی» آنها را به استفاده از فناوری‌های نوظهور برای تقویت نظام­مند ظرفیت خود برای نظارت و سرکوب تشویق کرده است. «شی» در اولین سال‌های قدرت خود، "سند ۹" را به عنوان یک یادداشت داخلی غیررسمی که در مورد خطرات ارزش‌های غربی هشدار می‌داد، منتشر کرد. این سند فاش شده، روند رو به رشد سعه صدر حزب در برابر ایده‌های خارجی را معکوس و دورانی از سرکوب جامعه مدنی را آغاز کرد. «شی» به روشنی اعلام کرد که به دنبال آن است که از چین در برابر آنچه که وی براندازی خارجی می‌داند، محافظت نماید - و قصد دارد از این طریق یکی از مشکلات ایجاد شده در دهه‌های قبل از اصلاحات را برطرف کند.

تاکنون سیستم کنترل متمرکز «شی» توانسته است در موارد ضرورت، مسیر را تغییر دهد.

همچنین سیاست اصلاحات و درهای باز وابستگی به اقتصادهای خارجی را به همراه داشت و از اینرو شی جین پینگ، مصون‌سازی چین از نوسانات اقتصادی جهانی را در اولویت قرار داده است. در سال ۲۰۲۰، «شی» ایده استراتژی «چرخـه دوگانـه» 1 را مطرح کرد: چین بخش بیشتری از اقتصاد خود را حول بازارهای داخلی - «چرخه داخلی» کالاها، خدمات و فناوری - سازماندهی می­کند و در عین حال «چرخه خارجی» تجارت و سرمایه‌گذاری بین‌المللی را ترویج می‌دهد. استراتژی شی جین پینگ به دنبال به حداقل رساندن وابستگی به جهان خارج با بهره‌گیری از بازار داخلی عظیم چین، و در عین حال افزایش وابستگی بین‌المللی به اقتصاد چین است. جنگ تجاری کوتاه مدت در آوریل و مه ۲۰۲۵، در آغاز دوره دوم ریاست جمهوری دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، نشان می‌دهد که چین با موفقیت خود را در برابر تعرفه‌های ایالات متحده مقاوم کرده است. «شی» توانسته است از ارائه بسته‌های محرک پرهزینه خودداری کند، در عوض توانسته حداقل حمایت لازم برای جلوگیری از عمیق­ترین تأثیرات تعرفه­ها بر اقتصاد و صنایع صادرات‌محور را که متحمل بیشترین خسارت­ها از تعرفه‌ها شده‌اند، فراهم کند. علاوه بر این، پکن دریافته است که چگونه وابستگی واشنگتن به چین، برای تامین مواد معدنی مهمی همچون آهنرباهای خاکی کمیاب را که بسیاری از تولیدکنندگان آمریکایی برای محصولات خود به آن نیاز دارند، به سلاح تبدیل کند.

شی همچنین با تمرکز صرف سیاست اقتصادی بر ایجاد توانمندی تولید فناوری پیشرفته چین، به دنبال افزایش تاب‌آوری بوده است. «شی» در عین کم اهمیت جلوه دادن اقتصاد کلان، با تزریق منابع به بخش‌های فناوری و صنعتی چین، آنها را تقویت کرده است. این فرآیند کارآمد نبوده، اما مؤثر بوده است. طبق تحلیل بلومبرگ از ۱۳ فناوری کلیدی، چین در ۱۲ مورد از آنها پیشرو ، و یا در سطح رقابت جهانی است. اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، چین در حوزه‌هایی مانند انرژی سبز بسیار موفق بوده است، حوزه­هائی که در آن تعدد و تکثر شرکت‌های چینی استفاده کننده از این فناوری‌های نوظهور، منجر به جنگ‌های قیمتی شدیدی شده است که به فشار تورمی بر اقتصاد دامن زده است.

«شی» همچنین سیاست خارجی بی‌سروصدای «پنهان شو و منتظر بمان» دنگ را کنار گذاشته و رویکردی را در پیش گرفته است که می‌توان آن را «نمایش بده و بگذر» نامید. این تغییر نیز ناشی از مشاهده شکست‌های مدل‌های اقتصادی تحت رهبری غرب در پی بحران مالی جهانی ۲۰۰۸ است. با توجه به اینکه چین توانست بحران را مؤثرتر از قدرت‌های غربی پشت سر بگذارد، بسیاری از رهبران حزب کمونیست چین باور کردند که چین باید نقش جهانی برجسته‌تری ایفا کند. در حالی که هو از درخواست‌ها برای تغییر عمده در سیاست خارجی طفره می‌رفت و تنها به امتیازات جزئی مانند افزودن اینکه چین باید «به طور فعال کاری انجام دهد» به فرمول دنگ مبنی بر «پنهان شو و منتظر بمان» بسنده می­کرد، «شی» با به دست گرفتن قدرت، اعتماد به نفس فزاینده چین را مهار کرد. او در اولین دوره ریاست جمهوری خود با تأکید تهاجمی بر ادعاهای ارضی چین در امتداد حاشیه آن - که بارزترین آن بازپس‌گیری بیش از ۳۰۰۰ هکتار زمین در دریای چین جنوبی بود - اصالت ملی‌گرایانه خود را تثبیت کرد. این امر، در زمانی که رهبران نظامی را از فرماندهی عالی ارتش برکنار و ارتش را پاکسازی کرد، به او پوشش سیاسی داد و زمانی که مطالبات دیپلماسی مستلزم رویکردی آشتی‌جویانه‌تر بود، او را از انتقادات داخلی مصون نگه داشت. اما همچنین محتمل است که «شی» واقعاً معتقد بود که زمان آن فرا رسیده که چین خود را در جایگاه یک قدرت بزرگ بپذیرد. این امر بازتاب تغییر نسلی طبیعی و اصلاح آنچه واقعاً چین را آزار می‌دهد، است: «شی» اولین رهبر چینی است که حرفه سیاسی او در دوران اصلاحات آغاز شد. مسیر شغلی او با رشد اقتصادی بی محابا و نامحدود - و رنج­های فزاینده - سال‌های پس از مائو همزمان شده است.

اعتماد به معتمدان

«شی» در جریان رفع مشکلاتی که به ارث برده بود، مشکلات جدیدی را برای خود و حزب ایجاد کرده است. از همه مهم‌تر، او یکی از دستاوردهای برجسته دوران پس از مائو را از بین برده است: فرآیند نهادینه شده انتقال مسالمت‌آمیز قدرت به جانشین. «شی» محدودیت دوره ریاست جمهوری را لغو کرد و معاونت ریاست جمهوری را از یک دوره کارآموزی عملی برای بالاترین مقام، به یک شغل تشریفاتی برای مقامات بازنشسته تبدیل کرد. همچنین او تاکنون به هیچ غیرنظامی دیگری اجازه نداده است که در نهاد عالی نظامی حزب خدمت کند. بدون فرصت جذب حامیان در ارتش از طریق خدمت در این نهاد، جانشین نهایی «شی» برای حفظ قدرت با مشکل مواجه خواهد شد و احتمالاً دوران تصدی او کوتاه مدت خواهد بود.

رژیم‌های استبدادی به ویژه در برابر بحران‌های جانشینی آسیب‌پذیر هستند. اتحاد جماهیر شوروی هرگز معمای جانشینی را حل نکرد: رهبران قبلی شوروی یا در دوران قدرت فوت کردند یا پاکسازی شدند، یا در مورد میخائیل گورباچف، سیستم را به سمت نابودی سوق دادند. چالش اصلی «شی» این است که چگونه یک جانشین را در سطحی توانمند کند تا بتواند پس از رفتن «شی» در قدرت باقی بماند، بدون اینکه به وارث احتمالی، قدرت کافی برای تهدید «شی» بدهد در زمانی که وی در قدرت است. حتی اگر «شی» در کنگره بعدی حزب، در سال ۲۰۲۷، جانشین بالقوه‌ای را تعیین کند، ایجاد موازنه همچنان یک چالش خواهد بود. همچنین تضمینی وجود ندارد که جانشین انتخابی او به عنوان رهبر در انتظار، زنده بماند. قبل از هو، بسیاری از جانشینان قطعی، قبل از اینکه بتوانند به صدر هیات رئیسه حزب کمونیست چین برسند، پاکسازی، دستگیر، برکنار یا کشته شدند.

چالش جانشینی دشوار خواهد بود، اما بعید است که باعث فروپاشی حزب کمونیست چین شود که از بحران‌های بسیار عمیق‌تری مانند انقلاب فرهنگی و سرکوب تیان‌آن‌من در سال ۱۹۸۹ جان سالم به در برده است. سوال واقعی این است که آیا «ضد اصلاحات» شی، ظرفیت حزب برای درس گرفتن از اشتباهاتش را تضعیف کرده است یا خیر. حزب کمونیست چین سابقه‌ی بدی از اشتباهات عجیب و غریب و فاجعه‌بار، مانند کمپین صنعتی‌سازی «جهش بزرگ به جلو» دارد که منجر به قحطی گسترده از سال ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۲ شد. اما در دوران پس از مائو، این حزب خود را به عنوان یک نهاد یادگیرنده فوق‌العاده مؤثر نشان داده است. اگرچه هنوز اشتباهات جدی، مانند عدم آماده‌سازی زیرساخت‌های مراقبت‌های بهداشتی برای مقابله با افزایش عفونت‌ها پس از لغو گسترده محدودیت‌های کووید-۱۹، مرتکب می‌شود، اما به ندرت یک اشتباه را دو بار تکرار می‌کند. رهبران حزب وقتی ترامپ جنگ تجاری دوره اول خود را آغاز کرد و آنها را مجبور به واکنش سریع کرد، غافلگیر شدند. با این حال، وقتی ترامپ در آغاز دوره دوم خود، در سال ۲۰۲۵، از تعرفه‌های به اصطلاح روز آزادی خود رونمایی کرد، پکن با انبوهی از اقدامات متقابل که می‌توانست در پاسخ به اجرا بگذارد، آماده بود.

اگرچه شخصی‌سازی قدرت می‌تواند توانایی چین برای اصلاح اشتباهاتش را محدود کند، اما سیستم کنترل متمرکز شی تاکنون توانسته است در صورت ضرورت، مسیر را تغییر دهد. به نظر می‌رسد بخشی از میراث شی به عنوان فرزند یک رهبر انقلابی، درک شهودی این موضوع است که همه اطرافیانش تمایل دارند آن چیزی را به او بگویند که او خواهان شنیدن آن است. شاید به همین دلیل است که او مقاماتی را که نسبت به آنها شناخت و اعتماد دارد، در مناصبی در سطوح بالای سلسله مراتب حزبی منصوب کرده است: این افراد معتمد می‌توانند حقیقت را به شیوه‌های محتاطانه‌ای که قدرت او را به چالش نکشد، به او بگویند. برخلاف انتظار، فضای سیاسی خطرناکی که شی ایجاد کرده است، تا حدودی مسیر بالقوه دیگری را برای تقاضای بازخورد دقیق ارائه می‌دهد. همانطور که سایر رهبران اقتدارگرای اثربخش انجام داده‌اند، «شی» می‌تواند از بی‌اعتمادی که در بین زیردستان خود ایجاد کرده است، برای فریب دادن دستیاران و سه­گانه­سازی کسب اطلاعات دقیق از منابع غیرقابل اعتماد استفاده کند.

آنچه اعتماد «شی» به سیاست «ضد اصلاحات» را تقویت می‌کند، ناتوانی ایالات متحده در انجام حتی اساسی‌ترین وظایف حکومتی، مانند تصویب به موقع بودجه فدرال است. همانند «شی»، دولت ترامپ استدلال می‌کند که قدرت اجرایی بیش از حد پراکنده شده و در نتیجه تلاش‌های تهاجمی را برای متمرکز کردن و شخصی‌سازی اختیارات اجرایی در دست رئیس‌جمهور انجام داده است. قدرت اجراییِ به طور فزاینده‌ای کنترل‌نشده و نامتوازن در ایالات متحده، شبیه به قدرت اجرایی در سایر جمهوری‌های آشفته و مشکل­دار و قطبی‌شده به رهبری پوپولیست‌هایی است که در بیشتر قرن بیستم بر آمریکای لاتین حکومت می‌کردند. در حالی که پروژه ترامپ باعث انحراف از ساختار عملکرد سیستم ایالات متحده می‌شود، اما تثبیت قدرت «شی» با DNA عملیاتی حزب کمونیست چین، که تمایل به توانمندسازی رهبر ارشد دارد تا محدود کردن او، سازگار است. نتیجه این است که ترامپ در حال ایجاد بی‌ثباتی سیاسی و آشفتگی سیاسی است که ظرفیت ایالات متحده را تضعیف می‌کند، در حالی که تمرکزگرایی «شی»، تاب‌آوری چین را تقویت کرده است.

این تحولات از نظر «شی» و همتایانش که به تبعیت از لنین، ایالات متحده را به عنوان کشوری رو به زوال و انحطاط می­پندارند، پنهان نمانده است. ایدئولوگ اصلی حزب در ربع قرن گذشته، وانگ هونینگ، نظریه‌پرداز سیاسی، بوده است که سفرش به ایالات متحده در اواخر دهه ۱۹۸۰، الهام‌بخش او برای نوشتن کتابی با عنوان «آمریکا علیه آمریکا» در مورد تناقضاتی بود که مشاهده کرده بود. وانگ آنچه را که «جریان‌های زیرین بحران» در ایالات متحده می‌نامید، نمایان کرد و اثرات مخرب فردگرایی آمریکایی و انزوای ناشی از آن را برجسته نمود. شی خود نیز بسیاری از این نگرانی‌ها را دارد و کشورهای غربی را مبتلا به «بیماری‌های مزمنی مانند مادی‌گرایی و فقر معنوی» توصیف کرده است. این نگرانی‌ها در قلب چیزی است که شی آن را آسیب‌شناسی اصلاحاتی می‌داند که او به دنبال رسیدگی به آن بوده است.

در حالی که شی منظم و روشمند بوده است، ایالات متحده دچار حواس‌پرتی و ناهماهنگی شده است.

همچنین مقامات و تحلیلگران چینی، گنجینه‌ای غنی از شواهد را که می‌توانند برای ارزیابی خود از ناکارآمدی و اختلال عملکردی و افول ایالات متحده به آن استناد کنند، در اختیار دارند. ایالات متحده، تقریباٌ از زمان پایان جنگ سرد، در هر بحران ملی که با آن مواجه شده، به طرز بدی عمل کرده است. هر یک از این بحران‌ها، اعتماد عمومی به ایالات متحده را چه در داخل و چه در خارج از کشور کاهش داده است. در پاسخ به حملات یازده سپتامبر، ایالات متحده با بهانه‌های واهی، جنگی مخرب و پرهزینه را در عراق آغاز کرد که این کشور را از اشتیاق یا توانایی مقابله با رقبای قدرتمندتر آینده همانند چین محروم کرد. در پاسخ به بحران مالی سال ۲۰۰۸، واشنگتن بخش مالی را نجات داد اما قربانیان آن را رها کرد و این امر نابرابری را تشدید و باعث سرخوردگی عمومی شد. و در مواجهه با بیماری همه‌گیر کووید-۱۹، با وجود داشتن برخی از معتبرترین مؤسسات بهداشت عمومی در سطح جهانی، دولت ایالات متحده در واکنش خود به این بیماری سهل­انگاری کرد و این امر باعث دامن زدن به سوءظن بیشتر و تحلیل بردن(تضعیف) اعتماد عمومی شد.

ایالات متحده، علیرغم اشتباهات مکررش، همچنان یک ابرقدرت جهانی است. اما به امتیاز موروثی خود متکی است: ایالات متحده، همانند یک کودک لوس، می‌تواند بدون تحمل عواقب ویرانگری که سایر کشورها در صورت اقدام مشابه با آن مواجه می‌شوند، اشتباهات حماسی مرتکب شود.

در حالی که استراتژیست‌ها در واشنگتن در مورد اینکه آیا چین به اوج قدرت خود رسیده است یا خیر بحث می‌کنند، همتایان آنها در چین بحث مشابهی را در مورد ایالات متحده دارند و به نتایج کاملاً مشابهی می‌رسند. رسانه‌های دولتی چین، ایالات متحده را مبتلا به «اختلال هژمونیک» تشخیص داده‌اند، که نشان می‌دهد واشنگتن نمی‌تواند با احتمال مواجهه با یک جهان چندقطبی کنار بیاید. و در حالی که متفکران آمریکایی مانند هال برندز در تحلیل‌های خود از چین، استدلال کرده‌اند که قدرتی که به اوج خود رسیده است، احتمالاً به شیوه‌های خشونت‌آمیز واکنش نشان خواهد داد، در مقابل ناظران چینی نتیجه می‌گیرند که این واشنگتن است که نگران حفظ موقعیت خود است - و به طور فزاینده‌ای تمایل دارد از هر وسیله‌ای برای حفظ برتری خود استفاده کند.

در سال‌های اولیه جنگ سرد، جورج کنان، استراتژیست، نگران بود که اگر دموکراسی‌های اروپا تسلیم اتحاد جماهیر شوروی شوند، ایالات متحده ممکن است اعتماد خود را به سیستم خود از دست بدهد. امروزه، چالش درست برعکس است: کاهش اعتماد آمریکا به سیستم خود می‌تواند علت شکست ایالات متحده در رقابت با چین باشد نه نتیجه آن. در مقابل، «ضد اصلاحات» شی - از جمله پاکسازی‌های مداوم و پیامدهای ناشی از فروپاشی بخش املاک در چین بحران اعتماد ایجاد نکرده است. در عوض، اگر بخواهیم دقیق­تر بگوئیم، شی اعتماد به نفس پیدا کرده است زیرا می‌تواند به نتایج ملموس در قالب پیشرفت‌های تکنولوژیکی اشاره کند. و شی می‌تواند صبور باشد زیرا پروژه او یک پروژه بلندمدت است و او با نوسانات نامنظم یک سیستم سیاسی ناپایدار که از یک افراط به افراط دیگر شناور است، مواجه نیست.

در واقع، تعداد فزاینده‌ای از مقامات در واشنگتن هنگام بحث در مورد چین، لفاظی‌هایی به سبک جنگ سرد به کار می‌برند، اما تمایل اندکی برای انجام وظایف دشوار و پرهزینه، مانند نوسازی پایگاه صنعتی دفاعی و تقویت زنجیره‌های کلیدی تأمین، که به ایالات متحده برای خارج کردن چین از رقابت کمک می‌کند، نشان می‌دهند. اگر این روند ادامه یابد، ایالات متحده در مسیری قرار خواهد گرفت که می‌توان آن را استراتژی «معکوس روزولت» نامید: «صحبت با صدای بلند با چماق در حال کوچک­تر شدن در مورد قدرت آمریکا.» در حالی که شی در تلاش‌های خود برای تقویت موقعیت استراتژیک چین منظم و روشمند بوده است، ایالات متحده دچار حواس‌پرتی و ناهماهنگی شده است. در نهایت، برداشت نادرست از شی جین پینگ بخشی از ناکامی در پرداختن به مشکلاتی است که خود ایالات متحده با آن مواجه است.

یداله فضل الهی

12/08/1404

** counterreformation

  1. در برداشـت کلان چرخـه دوگانـه بـه معنـای شـکل­دهی بـه مدلـی جدیـد از رابطـه بـازار داخلـی و اقتصـاد سیاسـی بین­المللـی اسـت. در ایـن مـدل بـازار داخلـی و ارتبـاط چیـن بـا اقتصـاد بین­المللـی یکدیگـر را تقویـت میکننـد، امـا نقـش کلیـدی یـا بـه بیـان دقیقتـر نقـش پیشـران در اقتصـاد چیـن را بـازار داخلـی ایفـا میکنـد


برچسب‌ها: چین, سیاست چرخه دوگانه, سیاست ضد اصلاحات, اصلاحات و آزادسازی
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ساعت 16:17  توسط یداله فضل الهی  |